یک قطره از هزاران

تاریخ شفاهی دوران انقلاب اسلامی، جنگ گنبد و کردستان، جنوب ایران و جنوب لبنان به روایت سردار سرتیپ دوم پاسدار دکتر محمد‌علی بارانی

یک قطره از هزاران

تاریخ شفاهی دوران انقلاب اسلامی، جنگ گنبد و کردستان، جنوب ایران و جنوب لبنان به روایت سردار سرتیپ دوم پاسدار دکتر محمد‌علی بارانی

یک قطره از هزاران
دکتر محمدعلی بارانی استاد دانشگاه
آخرین مطالب

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

فصل دهم‌: عملیات کربلای 4

 

در ادامه برای بازگشت دوباره به لبنان اقدام نکردید؟

بعد از دو هفته، به ناحیه سپاه مازندران مراجعه کردم. نامه سپاه لبنان را که برای همکاری دوباره داده بودند، به سپاه مازندران دادم و گفتم: «برای اعزام دوباره آماده‌ام. هماهنگی کنید که دوباره به لبنان برگردم.»

دو نفر که مسوول اعزام نیرو بودند، گفتند: «با رفتن شما موافق نیستیم.»

ـ چرا؟‌

ـ‌ زیرا تصمیم گرفته شده که شما به دانشگاه بروید. سپاه برای آینده نیاز به فرماندهانی باتحصیلات عالی و متخصص دارد.‌

علی‌رغم این‌که در لبنان منتظر بازگشتم بودند و اطلاعات و تجارب بسیاری کسب کرده بودم و تا حدودی به زبان عربی و محیط و جامعه لبنان آشنا شده بودم به‌طوری که چندین ساعت با سیدعباس موسوی و شیخ عبید جلسه می‌گذاشتم و نیازی به مترجم نداشتم، اما گفتم: «‌خیلی خوب، اگر سپاه نظرش این است هر چه سپاه بگوید.»

230

 

 

برای شما دیگر مأموریتی در جنگ در نظر نگرفتند؟

 بعد از این‌که از لبنان آمدم، چندین بار به لشکر رفتم. اما مأموریت داده بودند که به دانشگاه بروم. خودم با رفتن به دانشگاه موافق نبودم و دلم با جبهه و لبنان بود. در لبنان توی یک فضای جدید، قرار گرفته بودم. قبل از اعزام به لبنان، خواب دیدم جنگی هست و در دهلیزی درگیریم. توپخانه شلیک می کند، هلی‌کوپتر در حرکت است و ما در این دهلیز پشت‌مان به ارتفاع خیلی بلندی هست و ارتش اسرائیل با زرهی ما را دنبال می‌کند. در حالی که هیچ چاره و راه فراری نداشتیم، یک هلی‌کوپتر آمد و ما را از آن مخمصه نجات داد. این خواب قبل از اعزام بود و خیلی طول نکشید که خوابم تعبیر شد.

چه سالی به دانشگاه رفتید؟

سال 1365.

در همان سال هم اعزام بزرگ سپاهیان حضرت محمد (ص) از همه استان‌ها، بود، با توجه به سابقه شما در اعزام نیروها به جبهه‌های جنگ شما برنامه‌ای نداشتید؟

موضوع اعزام از قبل طرح شده بود و قرارگاه‌ها بر روی آن کار کرده بودند. فرمانده‌هان بعد از عملیات والفجر هشت، جغرافیای جدیدی را دیده بودند و برای عملیات جدید، نیرو می‌خواستند. و این موضوع به مناطق و نواحی سپاه ابلاغ شده بود و باید آماده می‌شدند.

231

 

 

یعنی در عرض یک ماه آموزش ببینند و بلافاصله برای عملیات بروند؟

اول نیروها را جذب کنند. سپس سازماندهی و آموزش، در مناطق عملیاتی صورت بگیرد.

سمت شما چی بود؟

در جایگاه قائم مقامی سپاه پاسداران گنبد کاووس بودم. مأموریت داده شد که کارهای اعزام سپاهیان حضرت محمد(ص) را پی‌گیری کنم. اعزام نیروهای گنبد و شهرهای مستقل نزدیک به آن نیز، از گنبد صورت می‌گرفت.

شما مسوول انتقال نیرو برای جنوب شدید؟

بله! کار اعزام نیروها را پی‌گیری می‌کردم. در نمازجمعه‌های شهرهای مختلف و مساجد، سخنرانی می‌کردم.

استقبال مردم چطور بود؟

ما به حول و قوه الهی بیش از هزار نفر نیرو برای سپاه حضرت محمد(ص) اعزام نمودیم. که از برادران اهل تسنن نیز زیاد دیده می‌شد.

با توجه به اتفاقات و حوادثی که در گنبد پیش آمده بود، انگیزه‌های دفاعی مردم بالا رفته بود. جنگ و نا‌امنی ملموس، باعث شده بود مردم دریابند که امنیت چه گوهر نایاب و ارزشمندی است؟‌ به همین دلیل اعزام نیرو بالا بود و رقابت سنگینی بین چهار شهر گنبد، گرگان، آمل و بابل بود. جالب بود که بعضی وقت‌ها گنبد در اعزام، رتبه اول را کسب می کرد. در حالی‌که شهرهای دیگر بیشتر شیعی‌نشین بودند.

232

 

 

دلیل این‌که مردم آن منطقه حضور فعالی در جنگ داشتند چی بود؟

مردم این منطقه دو جنگ داخلی تحمیلی از سوی ضدانقلاب را از سر گذرانده بودند و تبعات جبران‌ناپذیر آن را لمس کرده بودند. دیگر معنی ناامنی را خوب دریافته بودند. از طرفی، پیام‌های حضرت امام خمینی‌(ره) نیز انگیزه‌ها را بالا می برد. تبلیغات سپاه، تشییع‌ جنازه‌ شهدا هم در تحریک غیرتمندی احرار، بسیار مؤثر بود.

روند برنامه‌هایتان چطوری پیش رفت؟

سال 1365‌ اواخر مهر یا آذر ماه طبق برنامه‌ای که اعلام شده بود، فعالیت‌ کردیم و نیروها را سازماندهی کردیم.

شما کی باید اعزام می‌شدید؟

آذر ماه سال 1365، خانه پدری رفتم تا با والدین‌ام خداحافظی کنم. با مادرم که حال و احوال کردم، گفت: «حیدرعلی، برادرت از جبهه آمده.»

با تعجب پرسیدم: «کی؟»

گفت: «‌همین چند روز اخیر.»

ـ کجاست؟‌

‌ رفته به برادرها و خواهرهایت سر بزند.‌

233

 

 

یکی از ویژگی‌های او به محض رسیدن از جبهه، سرزدن به فامیل‌ بود. حیدرعلی از پانزده ‌سالگی به جبهه رفته بود و جوان خوش‌اخلاق و مهربان و مودب و اهل نماز شب و عبادت بود.

مادرم گفت: «دوست دارم، حیدرعلی هم سر و سامان بگیرد. آرزو دارم ازدواج فرزندم را ببینم. اما من که به او می‌گویم، طفره می‌رود. ولی از تو‌ حرف‌شنوی دارد شما بگو که نامزد کند. کسی را هم برایش در نظر گرفته‌ام.»

به مادرم گفتم: «چشم»

‌ولی فکر دیگری می‌کردم. او جزو آن خوبانی بود که این دنیا برای آدم‌های افلاکی، چیزی ندارد. فکر کنم از غرب تا جنوب کشور، تمام جبهه‌ها را تجربه کرده بود و در جغرافیای مختلفی حضور داشت. چنین آدم عاشقی، نمی‌تواند زمینی باشد. اگر ازدواج هم می‌کرد، دردسری برای شریک زندگیش درست کرده بود.

یعنی بهتان الهام شده بود که رفتنی است؟

حس می‌کردم! البته همه کسانی که وارد جنگ می‌شوند این پیش‌فرض را باید در ذهن خود داشته باشند، اگر نمی‌داشتند اشتباه می کردند. این پیش‌فرض در جبهه قطعی بود. زیرا در کنارمان هر از گاهی، افراد زیادی را می دیدیم که شهید و آسمانی می‌شدند.

234

 

 

شما خودتان به این واقف بودید جبهه خواهید رفت، پس چرا ازدواج کردید؟

همان‌طور که بیان کردم در مأموریت کردستان تصمیم به ازدواج گرفتم. غیر از اصرار پدر و مادرم هنوز جنگ شروع نشده بود. یکی از روزها که در پایگاه شیرمرد در منطقه تکاب نشسته بودم، چهار صفحه در مورد خصوصیات همسر آینده‌ام پرسش و پاسخ نوشتم.

از نظر سنی هم بیست و چهار ساله بودم. خوانده بودم که حضرت پیامبر(ص) و حضرت امام علی(ع) در حدود همین سن ازدواج کرده‌اند. ضمن این‌که سال شصت که ازدواج کردم، فکر نمی‌کردم جنگ آن‌قدر طولانی شود. ولی سال 1365 اوج جنگ بود و برای برادرم تصمیم بهتر را گرفتم.

اگر سال 1365 به شما می‌گفتند ازدواج کنید و تا آن موقع ازدواج نکرده بودید، دیگر ازدواج نمی‌کردید؟

احتمالاً ازدواج نمی‌کردم. که شاید جایگاه و مسیر بهتری پیش رو داشتم. بعضی از دوستان عهد کردند که تا پایان جنگ ازدواج نکنند و بر عهدشان ماندند و پس از جنگ ازدواج کردند.

235

 

 

با برادرتان صحبت کردید؟

به مادرم گفتم: «حیدر‌ که آمد، بگو بیاید او را ببینم.»

سرگرم امورات و برنامه‌های اعزام بودم که او خودش را رساند. خیلی وقت بود هم‌دیگر را ندیده بودیم روبوسی و احوال پرسی کردیم و گفتم: «‌کی آمدی؟»

گفت: «چند روزی هست آمدم.»

‌‌ـ دارم سپاهیان حضرت محمد را آماده اعزام می‌کنم. این سپاه به اسم مقدس پیامبر اکرم(ص) است. حیف نیست تو نیایی، نمی‌آیی برویم جبهه؟‌

بدون معطلی گفت: «چرا؟ می‌آیم.»

دیگر آماده پرواز بود! گفتم: «خب پس برو اعزام نیرو و اسمت را بنویس.»

حیدرعلی دوستی در گرگان داشت به نام جمعه‌زاده که خیلی با هم صمیمی بودند. اکثر اعزام‌هایشان از گرگان بود. از گنبد نمی‌رفت. دلیلش را هم نفهمیدم. هیچ‌وقت هم از او سوال نکردم. مهم این بود که ایشان، همیشه به جبهه می‌رفت.

236

 

 

‌این دفعه می‌خواستم او را از گنبد بفرستم. او که رفته بود برای اعزام به او گفته بودند: «که شما بسیجی هستید و تازه آمده‌اید.» یک بخشنامه‌ای بود که بسیجی‌هایی که از جبهه می‌آ‌مدند، یه مدت بعد اعزام می‌شدند. خلاصه او را ثبت‌نام نکردند. با ناراحتی ‌پیشم‌ آمد. به او گفتم: «برای تو که تا حالا هیچ کاری نکردم، بیا یک پارتی‌بازی برایت بکنم.»

با هم رفتیم اعزام نیرو و گفتم: «اسم این آقا را هم بنویسید.»

مسوول اعزام گفت: «ایشان تازه به مرخصی آمده.»

ـ این دفعه اسمش را به خاطر ما بنویسید. این برادر‌م‌ است.‌

ـ حالا به خاطر شما می‌نویسم.‌

خانواده‌ام روز اعزام فهمیدند. آن روز به برادر بزرگم که حق پدری داشت و زحمت ما را کشیده بود، سخت گذشت. سر ستون با بی‌سیم بودم و نیروها را در محل نماز جمعه مستقر و سازماندهی کرده و حرکت دادیم. مردم به بدرقه رزمندگان آمده بودند و شعار می‌دادند. در میدان هفده شهریور ماشین‌ها شماره خورده و آماده جهت انتقال رزمندگان به تهران بود تا در مراسم استادیوم یکصد هزار نفری آزادی شرکت داشته باشند. برادر بزرگم آن روز سراسر این ستون را می‌دوید. گاهی مرا و گاهی حیدرعلی را می‌دید. ظاهراً به او الهام شده بود که این دفعه این دو با هم می‌روند، اما یکی‌شان نمی‌آید. مقداری تنقلات هم به حیدر داده بود. حیدر محصل بود و نمی‌دانم از بسیج حقوق می‌گرفت یا نه؟ برادر بزرگ‌تر ما مرتب به او پول تو جیبی می‌داد و حیدر با اصرار برادر بزرگ می‌پذیرفته و همه را در دفترچه‌اش نوشته بود. البته احتیاجی هم نداشت. لباسش ساده و کم هزینه بود. رفت و آمدش هم با اتوبوس و مینی‌بوس بود. جبهه هم که پول نمی‌خواست.

237

 

 

اهل دنیا و تنعمات آن نبود. از همه عالم یک کوله­پشتی با ملزوماتی که نیاز رزمنده بود و یک رادیوی دو موج قرمزرنگ داشت که هنوز آن را دارم. از دنیا هیچ نداشت. در خرج احتیاط می‌کرد. فقط در حد ضرورت. بسیجی مخلصی بود. آن‌هایی که خدا را می‌بینند، دیگر دنیا را نمی‌خواهند. ما بالاخره به میدان آزادی رفتیم و یکی دو روز هم در تهران بودیم و به جنوب اعزام شدیم.

اعزام همزمان دو تا برادر برای پدر و مادر خیلی سخت و سنگین است، پدر و مادر شما چه عکس‌العملی داشتند؟

وقتی وارد سپاه شدم به مأموریت‌‌های مختلفی از کردستان گرفته تا جنوب و از آن‌جا تا لبنان می‌رفتم. همیشه قبل از رفتن با پدر و مادرم خداحافظی می‌کردم. مادر در حین خداحافظی، با اشک زمزمه‌ای در گوشم می‌خواند: «‌که پسرجان ای کاش، عروسی‌ات را دیده بودم.»

هر وقت هم که از مأموریت باز می‌گشتم، اول به دیدارشان می‌رفتم. ‌مادر بسیار خوشحال می‌شد. این داستان، بین من و مادرم در هر مأموریت رفت و برگشت ادامه داشت. مادرم پس از این که در سال 1360 ازدواج کردم، از این‌که به یکی از آرزوهای بزرگش در مورد من رسیده، بسیار خوشحال بود. از آن تاریخ به بعد، در خداحافظی‌ها زمزمه دیگری در گوشم داشت: «‌پسرجان حالا که ازدواج کرده‌ای می‌روی شهید می‌شوی، دختر مردم را تنها می‌گذاری. کاش فرزندی داشتی که پس از تو یادگاری برای ما می‌ماند.»

238

 

 

پس از این‌که خداوند اولین فرزند عزیزم محمد را به ما عنایت نمود، مادرم خوشحال از این‌که صاحب فرزند پسر شده‌ام درموقع خداحافظی‌ها، می‌گفت: «‌پسرجان حالا که صاحب فرزند شدی اگر شهید شوی، او یتیم و بی‌سرپرست می‌شود.»

باخنده و شوخی به ایشان گفتم: «مادر جان آرزوهای شما کی تمام می‌شود؟ شاید می‌خواهید آن‌قدر زنده بمانم که عروسی فرزندانم را ببینم.»‌

مرتبه دیگری در پایان یکی از مرخصی‌ها برای خداحافظی به خانه پدری رفتم. اولین باری بود که موقع خداحافظی او را خندان و خوشحال می‌دیدم. در حین احوالپرسی به من گفت: «اگر ناراحت نمی‌شوی مطلبی را بگویم؟»

گفتم: «بفرمایید.»

گفت: «جانشین تو بعد از آمدنت به مرخصی، به حیدر برادرت گفته ‌تا فرمانده نیامده، مرخصی برو. او الان در خانه است و از تو خجالت می‌کشد و بیرون نمی‌آید.»

در دوره دفاع مقدس کمتر پیش می آمد که به بسیجی مرخصی داده شود. مگر در موارد خاص و استثناء و از جمله فرماندهانی بودم که ضوابط را رعایت می‌کردم. به مادرم گفتم: «هیچ اشکالی ندارد. جانشین، همه اختیارات فرماندهی را دارد. او از اختیارات خود استفاده کرده است.»

‌مادرم بسیار خوشحال شد. آن‌جا دریافتم که او به جوان نورسیده‌اش بسیار دلبسته است و این اولین خداحافظی بدون اشک و زمزمه مادر با من بود.

239

 

 

در این مدت در سپاه گنبد چه کسانی با شما همکاری داشتند؟

در مدتی که در سپاه گنبد خدمت می‌کردم، برادرانی بودند که در طول خدمتم در سپاه گنبد، تلاش مجدانه آن‌ها مایه ثبات، آرامش و امنیت منطقه شد و جذب و اعزام نیروهای بسیجی به جبهه، بدون مجاهدت شبانه روزی آن‌ها ممکن نبود. برادرانی که در کسوت پاسداری در ایثار و مبارزه از ما گوی سبقت ربودند و تلاش شبانه روزیشان ثبت و ضبط نشده و گمنامی را انتخاب کردند‌. به‌مثابه آیه شریفه‌ «مِنَ المُؤمِنینَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیهِ فَمِنهُم مَن قَضى‌ نَحبَهُ وَمِنهُم مَن یَنتَظِرُ وَ ما بَدَّلوا تَبدیلًا»[1] برادران شهید حسینعلی مهرزادی از فرماندهان سپاه گنبد، علی عسگری از فرماندهان سپاه گنبد، حسن رستمی جانباز بی‌ادعا و عزیزی که تا پای شهادت پیش رفت. جانباز و شهید حسینعلی بختیاری فرمانده گردان، حسین صوفی جانباز عزیز و مرد میدان‌های انقلاب، حسین فاضل جانباز شجاع و دریا‌دل که کمتر شناخته شد و قدرش پنهان ماند. ابراهیم کریمی مسوول بسیج سپاه، فردی شایسته، منضبط و فرهنگی که سلسه مسوولیت‌هایش بعدها ادامه پیداکرد. رضا‌قلی غلامی، مرد همه فن حریف و بی‌ادعا، در مدتی که فرمانده عملیات گنبد بودم جانشینم بود و با وجود ایشان، مأموریت‌ها منظم و کم اشتباه انجام می‌شد. برادر آزاده و دلاور ابراهیم عجم، شهید مصطفی صفایی فرمانده گردان، شهید عادل دادخواه، شهید توحید جزایری، شهید محمد علی اسودی، حسین یاقوتی که فرماندهی گردان در غرب و جبهه میانی و جنوب را در پرونده دارد. ناصر چاری که در همه حال با لبخند و صبوری، آماده کار بود. رضا رضایی که حضورش در جبهه و تعاون، کمتر در جایی گفته و شنیده شده و در عملیات کربلای چهار وقتی شیمیایی شدم، او وسیله نجاتم شد. نیمه جان و نفس امروز را مدیون او هستم. شهید خالداران که از یاد نمی‌رود. برادران شهید سیدعلی روانی و سیدموسی روانی، شهید شاهرودیان، محمد جنت‌آبادی، بهمن فرزانه، کریمی جهاد، شهید مصطفی‌لو، رضا زاهد احمدی، حسن رحمانی، سیدحسن حسینی، سیدقاسم حسینی، علی مهقانی، حسین سوری، بدیل نوری، ناصر لطیفی، امیر قره‌داغی، حیدر آزمون، لطیف سرگلزایی، محمود جعفرنژاد، شهید حدادپور، بسیجی شهید یگانه، برادر جاویدان، مرد همیشه در صحنه‌های انقلاب و خیل همرزمان پاسدار، بسیجی و شهدای گرانقدری که حافظه یاری‌ام نکرد. قلم، عاجز از بیان بزرگی ایثار آن‌ها و من، حقیر از عظمت نامشان. چه باک که نامشان در دفتر اولین و آخرین، بر جریده عالم ثبت ابدی است.

240

 

 

برنامه اعزام نیروها خوب پیش رفت؟

بله به خوبی با هماهنگی کامل و بدون کمترین اشکالی انجام شد. هنگام جمع کردن نیرو، روزی از سپاه برای جلسه یا سخنرانی می‌رفتم. از دور شهید حسن روشنی را که با دوچرخه تردد می‌کرد، دیدم. شلوار خاکی و پیراهن کرم‌ رنگ به تن داشت. به سمت من آمد. او زودتر مرا دیده بود. با هم روبوسی و احوال پرسی کردیم. روشنی از برادران تراکمه و معلم تربیتی بود که جذب بسیج و جبهه شده بود. در جبهه‌ با حاج حسین بصیر آشنا و رفیق شده و ‌حاج حسین بصیر، فرمانده گردان حضرت رسول(ص) بود.‌ عاشق جبهه شده بود. از قبل در یکی از عملیات‌ها، مجروح شده بود. گفت: «‌‌جراحتی دارم و پزشکان توصیه کردند تا خوب نشدن این جراحت، جبهه نروم. الان جوّ شهر دوباره جوّ جبهه و تبلیغات است، تکلیف چیست؟»

او یک دختر و یک پسر داشت و عیالش هم بچه سوم را باردار بود. این را نمی‌دانستم، بعداً فهمیدم. وقتی این سوال را کرد، نگاهی به چهره حسن کردم و گفتم: «آقای روشنی اگر دکترها به شما این‌طور گفتند، بگذارید دوره نقاهت‌تان تمام بشود. بعد دوباره می‌شود بروی. الان به وفور، نیرو هست.»

241

 

 

نیروها را برای چه عملیاتی، به جبهه اعزام کردید؟

عملیات کربلای 4. رفتیم منطقه و نیروها در یگان‌های لشکر تقسیم شدند. بعد از لبنان بار اولم بود که به منطقه می‌آمدم. در این عملیات به عنوان جانشین تیپ دوم که برادر نوبخت فرمانده آن بود، انتخاب شدم. در سازماندهی نیروها کمک می‌کردم. در جلسات شرکت می‌کردم و نسبت به عملیات کربلای چهار توجیه شده بودم.

چه دوره‌هایی برای نیروها دیده بودید؟

 ورزش صبحگاهی، راهپیمایی با تجهیزات و مانور پایانی از دوره هایی بود که بچه ها باید می‌گذراندند. عراق تهدید کرده بود که از سلاح شیمیایی استفاده می‌کند. در عملیات والفجر هشت هم استفاده کرده بود. بنابراین بچه‌ها باید از ماسک، استفاده و آموزش می‌دیدند. برای چک و کنترل، فرماندهان با فرمانده تیپ از نزدیک بازدید می‌کردند. بچه‌ها توی نخلستان‌ها بودند. نیروهای ستاد و بچه‌های تخریب و بچه‌های اطلاعات که کار عملیات اطلاعات می‌کردند، در خرمشهر و پل نو مستقر بودند. بچه‌ها یکی یکی می‌آمدند و ماسک می‌زدند‌ و ما می‌دیدیم که بلدند ماسک بزنند یا نه! مثلاً باید فوت کنند و نفس بکشند. داخل ماسک باید برود تو. اگر نرفت یعنی ماسک خوب چفت نشده و مشکل دارد. یک دفعه دیدم یکی از کسانی که می آید تا ماسک زدن را امتحان کند، آقای حسن روشنی یا همان محمد دردی روشنی است. با لبخند به طرفم آمد. سلام علیک و روبوسی کردیم. از آن روز که در گنبد دیده بودمش، یک ماهی می‌گذشت. از آخرین دیدار چیزی به او نگفتم که قرار بود استراحت کنی تا جراحتت التیام پیدا کند. بعد از آن دیگر روشنی را ندیدم و او در عملیات به شهادت رسید.

242

 

 

در زمانی که در خرمشهر مستقر بودید،‌ اتفاق خاصی افتاد؟

در خرمشهر با یکی از دوستانم در حال پیاده رفتن به سمت سنگر بودیم. به محوطه بازی رسیدیم. یکدفعه‌ دیدیم هواپیمای عراقی از نوع ملخیP7 با صدا و ارتفاع کم ما را به مسلسل بست. منطقه باز و بدون عارضه بود برای اینکه آسیب نبینیم راهمان را از هم جدا کردیم. قدری که دویدیم فشنگ‌های انفجاری ثاقب بود که به اطرافمان می‌خورد و منفجر می‌شد،‌ ناچار روی زمین دراز کشیدیم و پناه گرفتیم. هواپیمای عراقی دوباره دور زد و به سمت ما شلیک کرد و بعد از چند دقیقه از منطقه دور شد.

از جزیره مجنون عملیات را شروع کردید؟ موانع مین هم توی اروند گذاشته بودند؟

بله. در حاشیه اروند‌رود، مین و سیم‌‌خاردارهای حلقوی گذاشته بودند. این‌ها در عملیات‌های بدر و خیبر، بشکه­های فوگاز در آب، تله کرده بودند. مین هم گذاشتند که منفجر می‌شد و آتش می‌گرفت.

کوسه‌های اروند را چه‌کار کردید؟

کوسه‌ها از دهانه خلیج فارس به این طرف نمی‌آمدند. این طرف جزر و مد بود. حداقل این‌که ما توی اروند کوسه ندیدیم. گزارشی هم ازغواص‌ها که بیشتر وقتشان را در آب بودند، نداشتیم که به کوسه برخورده باشند.

243

 

 

برای تلاطم آب اروند چه نقشه‌ای داشتید که بچه‌ها بتوانند از آب عبور کنند؟

از سال 1362 که ورود به آب کردیم و با آب آشنا شدیم، قایق و بلم و پارو و غواص نیز تربیت کردیم. در سال 1364در عملیات والفجر هشت ما از اروندرود عبورکرده بودیم. با یک کار تحقیقاتی، زمان جزر و مد دریا ثبت شد. در سال 1365 بچه‌ها استاد شده بودند. بچه‌های اطلاعات، بچه‌های تخریب و غواص‌هایمان که بعضی از آن‌ها در حد مربی شده بودند و حتی بعضی از بسیجی‌ها هم، دیگر از اروند ترسی نداشتند. به طوری که در عملیات کربلای چهار، هر لشکر یک گردان غواص داشت. از طرفی هم زمان عملیات، براساس جزر و مد آب انتخاب می‌شد.

پس نیرو تربیت کرده بودید؟

بله خیلی نیرو تربیت شده بود.کاری سخت و غیرممکن با توکل و عزم و ایثار تفکر بسیجی سهل و آسان می‌شد. آب مثل موم در دست غواص‌ها بود و بچه‌ها در این راه از هم سبقت می‌گرفتند. با این­که در زمستان، غواصی خیلی سخت بود و ‌تمام عملیات‌های آبی/ خاکی ما در این فصل انجام شد، غواص‌ها روزی چندین ساعت در آب از سرما می لرزیدند، ولی تمرین می‌کردند. بعضی از جانبازان هم در گردان­های غواصی شرکت می‌کردند. اول عملیات و خط‌شکنی‌، اختصاص به غواص‌ها داشت. همیشه آن‌هایی که عشق، ایمان و آمادگی رزمی بیشتری داشتند به گردان غواصی می‌آمدند و یا آر.پی.جی‌زن و تیربارچی می‌شدند. در عملیات های آبی/ خاکی اول نیروهای غواص، معبر را در آب باز می کردند. جوان بودند، اکثراً هجده، بیست ساله و ترسی از چیزی نداشتند و بی‌دفاع در آب ایثارگری می‌کردند.

244

 

 

قبل از عملیات چه برنامه‌هایی داشتید؟

تداوم آموزش و مانور برقرار بود. برای افزایش روحیه رزمندگان از برادر محسن رضایی دعوت شده بود تا در لشکر 25 کربلا سخنرانی کنند.

‌چه تاریخی بود؟

اوایل دی ماه دو سه روز تا شروع عملیات مانده بود، همه کارها انجام شده بود. او آمد که سخنرانی کند و ما هم برای استماع دعوت شدیم. خیلی سخت گرفتند برای این‌که می‌خواستند طرح عملیات لو نرود.

کربلای چهار لو رفته بود؟

‌کسی نمی‌دانست که لو رفته است. بسیاری از عملیاتهای بزرگ و موفق از جمله فتح‌المبین هم لو رفته بود. درصد شک دشمن ولو رفتن متفاوت بود. عملیاتی که ماه‌ها پیرامونش کار اطلاعاتی، شناسایی، مهندسی، تبلیغات جذب نیرو و سرمایه‌گذاری شده بود، به‌صرف یک نشانه و شک نمی‌شد که کنسل شود. ضمن این‌که در عملیات‌های بزرگ معمولاً عنصر غافل‌گیر بسیار غیرقابل دست‌یابی است. بعدها، فرماندهان فهمیدند که لو رفته است.

برادر رضایی در سخنرانی گفت: «این دفعه لشکر 25 کربلا غوغا خواهد کرد. یک طرح عملیات ویژه‌ای دارد.»

سپس فرمانده لشکر، سخنرانی کرد. بعد از سخنرانی فرماندهان، بسیجی‌ها ریختند و فرمانده را روی دست توی خیزران‌ها و چولان‌ها و نخل‌ها می‌بردند و شعار می‌دادند. صحنه خیلی عجیبی بود. بچه‌های بسیجی اگر فرمانده را می‌دیدند، محبتشان را نشان می‌دادند.

245

 

 

شخصیت کاریزمایی فرماندهان داشتند؟

بله همین‌طور بود.

نیروی مقابل شما کدام نیروی عراق بودند؟

سپاه هفتم عراق.‌

ـ ‌آیا در دوره دفاع مقدس به کتاب یا اسنادی در مورد جنگ از ژنرال‌های ارتش صدام، دست یافتید؟

بله. یکی از ژنرال‌های برجسته ارتش صدام، ژنرال سپهبد هشام فخری است. او کتابی داشت به نام «طریق ‌النصر» که در یکی از عملیات‌ها این کتاب به دستم رسید. این کتاب را زمانی که لبنان رفتم به کمک یکی از برادران عرب زبان ترجمه کردیم. هشام فخری، این کتاب را در مورد عملیات فتح‌‌المبین نوشته بود.

کجا و چه تاریخی این کتاب را به دست آوردید؟

فکر می‌کنم در یکی از قرارگاه‌های ارتش عراق در عملیات رمضان آن را به دست آوردم. مقدمه مفصلی هم برای آن نوشته بود. ظاهراً او تحصیل‌کرده فرانسه بود. در مقدمه کتاب نوشته بود، خدا را شاکرم که در این زمان به دنیا آمدم تا در رکاب قائد اعظم در مقابل قوم مجوس بتازم و این آتش‌پرست‌ها را چنین و چنان کنم. بعد در حالی که از صدام و ارتش او تعریف کرده بود، به طور غیرمحسوسی شکست‌ها و وحشت او از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را در چند نقطه کتاب آورده بود. در حمله به دشت‌عباس، سرتیپ فرمانده لشکر بود. ولی بعداً فرمانده سپاه شد. یگان‌های ویژه و کماندوها را در دو طرف قرارگاه، مستقر کرد که از طریق سپاه پاسداران دور نخورد. در عملیات‌های بعدی، او خیلی رشد کرد و رئیس کل ستاد نیروهای مسلح ارتش صدام شد.

246

 

 

این کتاب را چه‌کار کردید؟

در لبنان به همراه یکی از بچه‌های عرب ایرانی ترجمه کردیم. ترجمه اصطلاحات فنی برایش سخت بود و به کمک همدیگر کتاب را ترجمه کردیم. بعد از بازگشتم به یکی از پژوهشکده‌های دانشگاه امام حسین(ع) اصل کتاب و ترجمه را دادم. خودم هم هیچ نسخه کپی شده ازآن را نداشتم. نه تنها چاپ نشد. بلکه مفقود شد.

عملیات چطوری پیش رفت؟

طبق برنامه انجام شد. در روز موعود آرام آرام یگان‌ها را از محل‌های استقرارشان آوردیم،‌ بعد با برادر نوبخت جلسه‌ای گذاشتیم. آن موقع پدر نوبخت هم به جبهه آمده بود. پیرمردها، در جبهه به بسیجی‌ها روحیه می‌دادند. چای می‌گذاشتند، کفش‌ واکس می‌زدند، لباس ها را می‌شستند، تر و خشک می‌کردند. حالت پدری و دلگرمی داشتند. نوبخت گفت: «شما قرارگاه بمان. من می‌روم که یگان را برای عملیات آماده کنم.»

 گفتم: «‌نه چون پدرشما این جاست، در قرارگاه بمانید. پذیرفت به دنبال کارها رفتم.»

247

 

 

برای آماده‌سازی نیروها مشکلی نبود؟

همه چیز هماهنگ شده بود. طبق روال، مسوولیت هر یگانی را که داشتیم کار آموزش و مانورش قطع نمی‌شد، چون هرچه آموزش، مانور و توجیه بیشتر بود سرعت عملیات و غافل‌گیری بالاتر می‌رفت. در نتیجه، تلفات کمتر می‌شد. یک لحظه متوجه شدم که بچه‌ها دارند آماده می‌شوند که بیایند و سوار قایق‌ها شوند. حالا این‌جا خط نبود که دشمن، بچه‌ها را ببیند. یک نخلستان و بعد اروند قرار داشت و دشمن دید نداشت. گردان‌ها یکی یکی می‌آمدند و آماده می‌شدند. چند نفر از بچه ها تمرینی، توی قایق نشستند. تیربارچی، مهمات نداشت. بچه‌های تک‌تیرانداز هم نارنجک نداشتند. فرمانده گردان را صدا زدم و سوال کردم: «آقا اینها چرا مهمات ندارند؟!»

گفت: «ما در مانوری که رفتیم، صد درصد مهمات از آر. پی. جی تا تیربار را مصرف کردیم.»

‌برای تردد لشگر به خط، کارت‌هایی می‌دادند. بیست و چهار ساعت مانده به عملیات، دژبان قرارگاه می‌آمد و کارت لشکر را باطل می‌کرد و به هر لشکری دو، سه تا کارت می‌دادند که فقط فرماندهان لشکر بتواند تردد کنند. برادر کمیل برای سرکشی به محور آمد. او جانشین لشگر بود. صحبت کردم و کارت او را گرفتم. گفتم: «‌می‌خواهم بروم مهمات بگیرم. بچه‌ها مهمات ندارند.»

248

 

 

‌دو، سه تا تویوتا برداشتیم و رفتیم. وقتی به پشتیبانی مهمات لشکر رسیدم، دیدم مسوول مهمات، مقداری مهمات را بار یک تویوتا کرده خودش هم رویش نشسته و به خط می­رود که آن‌ها را برای یکی از تیپ‌های دیگر ببرد. به او رسیدم. متوجه شد و نگه داشت. سلام علیک کردیم و گفتم: «آقا مهمات نداریم، هفت، هشت قلم مهمات می‌خواهیم.»

‌گفت: «یک تکه کاغذ داری؟»

گفتم‌: «‌بله.»

کاغذ را گرفت و نوشت: «‌باسمه‌تعالی مسوول انبار، برادر بارانی هر چه می‌خواهد به او بدهید.»

او رفت و ما هم به انبار رفتیم و وانت‌های همراه را بار مهمات کردیم.

چقدر طول کشید؟

فکر کنم یک ساعت طول کشید. همه افراد کمک کردند. جعبه مهمات از آر.‌پی.‌جی، نارنجک، تیربار، نوار تیربار، کلاش، خشاب و هر چه که می‌خواستیم را آوردیم. سر ستون و چراغ خاموش، حرکت کردم. باران هم آمده بود.و جاده پر از گودال­های پر آب بود. به­سختی مسیر را می‌دیدم. ناگهان ماشین در یکی از چاله‌ها افتاد. وسط جاده تاریک، گیر افتاده و ماشینهای همراهم نیز نمی‌توانستند رد بشوند. تا خط دو سه کیلومتر هم فاصله بود. آسمان به سرمان خراب شد. از دور یک سیاهی دیدم. یک بیل مکانیکی بود. ماشین ما را بوکسل کرد .در آن موقع شب و در آن بیابان، بیل مکانیکی از کجا پیدایش شد. برای چه کاری آمده بود؟ که ما را از آن گرفتاری برهاند؟ به‌زعم من جز الطاف الهی، چیز دیگری نتوان گفت.

249

 

 

مهمات را بین فرماندهان پخش کردید یا به خود نیروها تحویل دادید؟

با فرمانده گردان‌ها صحبت کردم. گفتم: «بچه‌ها را بگویید بیایند پایین. مهمات را بار بزنند. هر کسی هر چه‌قدر جا داشت، خشاب و مهمات برداشتند و سوار قایق‌ها شدند.»

بعد از این کار به قرارگاه لشکر رفتم. برادر تقی مهری مسوول اطلاعات لشکر بود و باید می‌رفتم از او نیروهای اطلاعاتی را که قرار بود امشب گردان‌های ما را برسانند، بگیرم. برای هر تیپ، تعدادی نیرو داشتند. اینها در خرمشهر مستقر بودند و ما کنار اروند بودیم. وقتی به قرارگاه لشکر رسیدم با آقای تقی مهری بیرون آمدیم .باران رگباری شروع به باریدن کرد. از آن رگباری‌های قشنگ جنوب. ‌جلوی قرارگاه زمین لیز بود. عراق هم، گرای منطقه را داشت،. قرارگاه را زیر آتش گرفت. آقای مهری پشت تویوتا نشست و آن را روشن کرد که حرکت کند. اما ماشین سُر خورد. من ‌رفتم و از جلو هول دادم، یک کم آمد عقب که دوباره بتواند سر و ته کند، اما باز سر می‌خورد. هوا هم تاریک بود، بچه‌ها هم از سنگرها بیرون می‌آمدند. اما سریع به سنگر دیگری که در آن کار داشتند می‌رفتند که خیس نشوند. صدای توپ و ترکش هم که بلند بود و هر چه صدا می‌کردم ‌یکی بیاید این ماشین را در بیاورد ما کار داریم.‌ کسی نمی‌شنید. کلی خندیدیم. سرانجام ماشین از این اوضاع سرسره‌‌بازی درآمد و ما به طرف خرمشهر آمدیم. ایشان، به بچه‌های اطلاعات گفت‌: «‌آماده شوید با آقای بارانی بروید.»

250

 

 

از قبل هماهنگ کرده بودم و دو سه تا ماشین تویوتا آمده بودند. بچه‌های اطلاعات و تخریب را باید همراه می‌بردم. او گفت: «آقا این نیروها تحویل شما و خداحافظ.»

برادر ‌مهری به محورهای دیگر رفت تا وظایف‌اش را انجام دهد. بعد آتش‌باری عراق، جدی شروع شد. خرمشهر و قرارگاه و منطقه را زیر آتش گرفت. یعنی دقیقاً می‌دانست تمرکز نیروها کجاست!

چه ساعتی از روز بود؟

ساعت تقریباً هشت شب بود، هنوز زمانی به ساعت شروع عملیات مانده بود. ولی عراق کارش را شروع کرد. تا نیروهای اطلاعاتی توی ماشین بیایند، یکی دو تا گلوله توپ اطراف ما زمین ‌خورد. بچه­ها هم فرار ‌کرده و داخل سنگر رفتند. دنبال بچه‌های تخریب رفتم. ماشین‌ها هم ردیف ایستاده بودند. تا بچه‌های تخریب را آوردم، یک توپ زمین خورد و این‌ها نیز داخل سنگر رفتند. چند بار که تکرار شد با صدای بلند و خنده گفتم: «برادران من هم آدم هستم و این‌جا ایستاده‌ام. زرهی نیستم. مثل شما ترکش می‌خورم، بیایید زودتر برویم.»

251

 

 

‌این دفعه که بچه‌های اطلاعات آمدند به راننده گفتم: «می‌روی سه راهی می‌ایستی. چند کیلومتری فاصله داشت و زیر آتش نبود. آن‌ها را سوار ماشین اول کرده و فرستادم. یکی از بچه‌ها گفت: «یکی شما را صدا می‌کند.»

برگشتم در چند متری خودم برادرم حیدر را دیدم. صدای مرا از دور شنیده بود. او در گردان مالک اشتر بود. جلو آمد و با هم روبوسی کردیم. آن لحظه، دیدار آخر بود. یک بادگیر زیتونی، یک چفیه مشکی، شلوار خاکی و پوتینی که به سبک عراقی زیپ از رو بود، به تن داشت. با هم روبوسی و خداحافظی کردیم. سراغ گردان‌ها آمدم و دیدم یک گردان سوار قایق آماده حرکت است. عراق هم شروع به بمباران کرد. رفتم سراغ یکی از گردان‌های دیگر که در فاز بعدی باید حرکت می‌کرد، با فاصله گردان‌ها را چیده بودیم که در صورت بمباران هوایی، نیروها کمتر آسیب ببینند. عراقی‌ها کناره‌های اروند را به شدت بمباران می‌کردند، می‌دانستند که الان قایق‌ها و غواص‌ها کجا هستند؟ در همین گیرودار سر و صداهایی شنیدم. سوال کردم: «چه شده؟!»

گفتند: «دو بسیجی قائمشهری کنار جوی آب نشسته بودند و کمپوت می‌خوردند. در همین حین یک ترکش توپ می‌آید و سر یکی از این بسیجی‌ها را می‌زند و سرش جدا می‌شود. فردی که روبرویش این صحنه را می‌بیند، یک لحظه از خود بی‌خود می‌شود و داد و فریاد به راه می‌اندازد. تا بچه‌ها او را آرام کنند، مدت زمانی گذشت.»

252

 

 

در اروندکنار، گردان‌ها در آمادگی حرکت و سوار شدن بر قایق‌ها بودند. توپخانه عراق منطقه را زیر آتش گرفته بود. هواپیماهای عراقی لحظه به لحظه منطقه را بمباران شیمیایی می‌کردند بوی سیر و سبزی تازه که نشانه گاز خردل و اعصاب است منطقه را پر کرده بود.  دود بمب‌های شیمیایی مثل مه غلیظ صبگاهی، منطقه را فرا گرفت.‌ حالا بچه‌هایی که توی قایق بودند، کمی دلواپس شده و قایق‌ها را جلو و عقب می‌کردند. آب هم آرام آرام بالا می‌آمد. عملیات در حال آغاز بود. عراق بر سر خرمشهر و محورها با هواپیما، فِلر می‌ریخت. فلر منطقه را روشن می‌کرد. طوری که در شب آب اروند‌رود مثل روز روشن و مانند آینه شده بود. یعنی اگر کسی توی آب بود، دیده می‌شد. ده، پانزده دقیقه طول می‌کشید که فلر از بالا به پایین بیاید و خاموش شود. تمام که می‌شد دوباره می‌زدند. هر چه فکر کردیم دیدیم این آتش غیرعادی است. زیرا هنوز هیچ محوری از ما وارد عمل نشده بود و از عراق هم این عملکرد کمتر سابقه داشت. در طول عملیات‌ها، همیشه عراق آتش پراکنده داشت.

253

 

 

این دفعه خیلی شدید و دقیق، نقاط را زیر آتش گرفته بودند. آن شب در حین سرکشی به نیروها، متوجه شدم که در بعضی از گردان‌ها ماسک کم است. یک سری از فرماند‌هان ماسک برنداشتند. فرمانده گردان و گروهان ماسک نزده بودند. من هم ماسک نزدم و بوی شیمیایی را حس می‌کردم. یکی از فرمانده گردان‌ها که گردانش مستقر بود و این حادثه برایشان اتفاق افتاده بود، بالای یکی از خانه‌های روستایی رفته بود و از آن بالا به بچه‌ها روحیه می‌داد، بچه‌ها به او می‌گفتند: «بیا پایین آن‌جا بیشتر شیمیایی می‌شوی.»

می‌گفت: «ما را که نمی‌برند جایی. حالا شاید شیمیایی شدیم و به یک سفر اروپایی رفتیم و آن‌جا را دیدیم. او این‌طور به بچه‌ها روحیه می‌داد.‌»

بچه‌هایی که ماسک نداشتند، آرام آرام ترس بر آن‌ها غلبه می‌کرد. شیمیایی شدن خیلی ترس داشت و در روحیه‌ها اثر می‌گذاشت.

بمب‌ها، دقیق نزدیک منطقه خورده بود و دود شدید و غلیظ همراه با بوی تندی منطقه را فرا گرفته بود. سر و صدا بلند شد، شیمیایی. شیمیایی. یکی از بسیجی‌ها افتاده بود و بچه‌ها دورش را گرفته بودند. رفتم بالای سرش و دیدم دست و پا می‌زند. گویا لحظه‌های آخرش بود. در حالی که ماسک به صورت دارد. خب. اگر قرار بود کسی شیمیایی شود، این‌‌هایی که ماسک نداشتند، می‌شدند. خودم ماسکش را کشیدم، بالاخره بلند شد و یک نفسی کشید. ماسک را برداشتم و در تاریکی دست زدم و در فیلترش را باز کردم. متوجه شدم این بسیجی اضطراب عملیات داشته دست‌ پاچه شده ماسک زده، اما فیلتر را باز نکرده بود. چند ثانیه بعد هم که اکسیژن تمام شده او در حال خفه شدن بوده است. در واقع اضطراب، در آن لحظات زیاد بوده وگرنه ما دیگر بعد از عملیات رمضان، کار ماسک و آموزش و ش.م.ر را جدی توی یگان‌ها دنبال می‌کردیم. بعضی‌ها سخت‌گیری می‌کردند و اتاق گاز توی پادگان­های آموزشی درست کرده بودند که گاز اشک‌آور می‌انداختند و بچه‌ها را با ماسک می‌بردند آن‌جا و آموزش می‌دادند.

254

 

 

عملیات کی شروع شد؟

عملیات کربلای 4 در ساعت بیست و چهل و پنج دقیقه، در تاریخ 05/10/1365 آغاز شد.

به خاطر برادرتان دلهره داشتید؟

نه! موضوع اصلاً من و برادرم نبودیم. فقط برای عملیات دلهره داشتم و نگران عملیات بودم.

یعنی به بن‌بست خورده بود؟

معلوم بود که عراق متوجه عملیات شده و آماده است و عقب‌نشینی نمی‌کند. البته خط را بچه‌ها شکستند و پیشروی کردند. منتها عراقی­ها آمده بودند در خط مقدم دولول و چهارلول گذاشته بودند و غواص‌ها را با آن ها می‌زدند.

که نه بتوانند سینه‌خیز و نه ایستاده بروند؟

بله! در واقع راهی نداشتند. ولی معلوم شد دیگر عملیات لو رفته است از فرماندهی کل دستور قطع تماس صادر شد و ظاهرا عملیات به پایان رسید.

عمق خاک عراق چند کیلومتر بود؟

این بخشی را که ما پیش‌بینی کردیم چیزی در حدود سی کیلومتر بود.

255

 

 

برد توپخانه بیست و پنج کیلومتر است؟

سی‌، سی و پنج کیلومتری بود.

تجربه این‌گونه عملیات را داشتید؟

بله. ما در عملیات‌های گذشته، عراق را دور زده و توپخانه‌هایشان را در خواب و بیداری زده بودیم. این نوع عملیات را که ما در غرب کشور انجام دادیم، عراقی‌ها باور نمی­کردند. در جنوب هم این‌طور عملیاتی انجام شده بود.

شما امیدی به بازگشت این بچه‌ها داشتید؟

می‌دانید که در دنیا برای هر عملیاتی که شروع می‌شو‌د چیزی حدود یک درصد و بالاتر از یک درصد تلفات پیش‌بینی می‌کنند، هیچ عملیاتی نبود که ما تلفاتمان به سمت ارزیابی‌های نظامی جهان باشد. خدا را شکر همیشه خیلی کمتر بوده. چرا که ما وقتی شوک اول را می‌زدیم، ساعت‌ها طول می‌کشید تا عراقی‌ها سازماندهی کنند و خودشان را پیدا و پاتک کنند.

256

 

 

این کار، عراق را با مشکل مواجه می‌کرد؟

فرماندهی و سازماندهی‌هایشان به هم می‌ریخت. اسیر و کشته و فراری می‌دادند.

آیا قرارگاه سپاه هفتم عراق در نزدیکی مرز بود؟

خیر،‌ در عمق منطقه عملیاتی بود.

عملیات کربلای چهار چطوری پیش رفت؟

در عملیات کربلای چهار، خیلی زود فرماندهان فهمیدند که این عملیات لو رفته است و موضوع شهدای غواص و خیلی اتفاقات دیگر پیش آمد. عراق سه، چهار تا جزیره داشت. بعضی جاها تنگه بود. مثلاً فاصله عبور صد متر یا کمتر بود و این فاصله را هر نگهبانی می‌دید. غواص ها در حجم بالا بودند. یکی دو نفر که نبودند.یک گروهان و شاید بیشتر بودند. اگر دشمن آمادگی داشت و هوشیار بود به راحتی قابل کشف بود. برخی از این‌ها، ساعت‌های زیادی داخل آب می‌ماندند. در دی­ماه آن­هم با وجود چندین ساعت فعالیت در آب، طبیعی است که بدن از ضربات آب در امان نخواهد ماند. کم کم بدن کرخت شده و توان حرکت و درگیری هم پیدا نمی‌کند. این­طور می‌شود که گرفتار می‌شوند. فردای عملیات، سراغ برادر بابایی رفتم. چون تنها گردانی که از تیپ ما عمل کرده بود، همین گردان بود.وقتی مرا دید سرش را پایین انداخت. سلام و روبوسی کردم و گفتم: «چه خبر؟!»

‌خیلی درهم بود.

257

 

 

اتفاق خاصی در عملیات کربلای چهار افتاد؟

کربلای 4 در عین حالی که عملیات کاملی بود ولی به نتایج و اهداف مورد انتظار نرسید. با تدبیر فرماندهی تبدیل به فرصت غافل‌گیری و مقدمه ای برای پیروزی عملیات بزرگ کربلای 5 شد. سیدمرتضی حسینی از بچه‌های علی‌آباد کتول استان گلستان بود. جوانی پرشور که در این عملیات، مسوول مهندسی بود و از تکنیک‌های خاص خودش برای تجهیز و به کارگیری ماشین‌های سنگین استفاده می‌کرد. گاهی به راننده‌ها سیگار، لاستیک زاپاس، آب یخ و نوشابه می‌داد. زمانی هم با تشر زدن و عصبانیت، کار خود را پیش می‌برد. وقتی او را دیدم در حال کار‌کردن با بلدوزر بود، گرد و خاک زیادی بلند بود. دستی تکان داد و به هم سلام کردیم. گفتم: «‌چه خبر سید؟»

گفت: «‌الحمدالله امروز امدادهای غیبی جور است و همه چیز به نفع ماست. عراق هر چه که توپخانه‌اش می‌زند، عمل نمی‌کند.»

با او خداحافظی کردم و رفتم. مدتی طول کشید از قرارگاه که برگشتم، دیدم از سید خبری نیست. سید با سر و صدایی که راه می‌انداخت حضورش مشخص بود. از همراهانش پرسیدم: «سید کجاست؟»

گفتند: «سید را بردند بهداری.»

ـ برای چی ترکش خورد؟‌

ـ نه. شیمیایی شد.‌

258

 

 

این امدادهای غیبی که سید تعریف می‌کرد، همان گلوله‌های توپ شیمیایی بود که همه استنشاق کردیم. گلوله‌های شیمیایی با صدای خفیف عمل می‌کنند، بعد دود منتشر می‌شود. دود حاصل از این گلوله‌ها هم توی گرد و خاک کار با لودرها گم می‌شده، که این هم فکر می‌کرده این‌ها امداد غیبی است.

از برادرتان هم خبری داشتید؟

برادر‌م‌ چون بسیجی باسابقه‌ای بود آر.‌ پی. ‌جی‌ زن شده بود. دو تا کمک داشت. در مرحله‌ای که بچه‌ها در جزیره ام‌الرصاص در خط بودند کمک‌هایش را برمی‌دارد و می‌روند تا با تانک­های عراقی که از پشت اروند صغیر، بچه‌ها را اذیت می‌کردند، مقابله کنند. او از خاکریزی که بچه‌ها در ام‌الرصاص مستقر بودند، جلوتر می‌رود تا لبه اروند صغیر و آن جا شروع می‌کند به آر.پی.جی‌ زدن. بچه‌هایی که توی خاکریز بودند صحنه را نگاه می‌کردند و می‌بینند که گلوله ای نزدیک این سه نفر منفجر شده و آن‌ها افتادند. اما بعد از مدتی دو نفرشان برگشتند. بعد با دوربین نگاه می‌کنند و می‌بینند نفری که وسط بوده افتاده و تکان نمی‌خورد. این‌ها هم که آمدند، مجروح و زخمی بودند. بچه‌ها پرسیدند:« چی شد؟» گفتند: «‌نفهمیدیم یک چیزی به ما زدند، ما هم ترکش خوردیم اما حیدر افتاد و دیگر تکان نخورد» خبر شهادتش توی لشکر پیچید. بچه‌هایی که صحنه را دیده بودند برگشتند و تعریف کردند که بارانی شهید شد و جنازه او هم در خاک عراق ماند.

259

 

 

نیروهایتان را تخلیه کردید؟

آن‌جا یکی، دو گردان از نیروهای ما شیمیایی و تخلیه شدند. برای انجام کاری به قرارگاه رفتم. قرارگاه تخلیه شده بود.‌ سنگر قرارگاه در زیر پلی بود که آن پل را با کیسه جدا جدا کرده بودند. یک جایی بزرگتر از بقیه بود و چند تا هم بی‌سیم‌چی آن‌جا بودند. ته آن سنگر تاریک بود و برق ضعیفی هم داشت. تا آن‌جا رسیدم، حالم بد شد. پتویی را برداشتم و گفتم: «یک لحظه استراحت کنم.»

 نمی دانم چه مدت گذشت که صدای اذان مغرب را شنیدم. بلند شده و نماز را خواندم. یادم نمی‌آمد که صبح، ظهر یا بعد ازظهر به آن‌جا رفته‌ام؟ دوباره افتادم. دچار سرفه شدیدی هم شده بودم. منتها آن‌قدر دیگر قرارگاه و عملیات به هم ریخته بود که کسی توجه‌ای به ما نمی‌کرد. با خودشان هم می‌گفتند:« بارانی هم دیگر شهید شده.»

دیگر از صحنه خارج شده بودم، نه با بی‌سیم حرف می‌زدم و نه جایی دیده می‌شدم. هیچ اثری از من نبود. نمی‌دانم چه‌قدر طول کشید؟ ولی شاید دو، سه تا نماز آن جا خواندم. یکی از بچه‌های تعاون گنبد، برادر رضا رضایی که در عملیات بود به ستاد لشکر آمده بود کاری داشت. ستاد، زیر پل بود. تعاون هم آن‌جا بود. وقتی که می‌رود زیر پل، متوجه سرفه آشنایی می‌شود. احساس کردم یک نفر مرا تکان می‌دهد. در عالم خواب و بیداری بلند شدم و نشستم. چشم‌هایم قرمز شده و ورم کرده بود. چهره‌ام نیز به­هم ریخته بود. گفت: «آقا شیمیایی شدی، خیلی هم بد شیمیایی شدی، بلند شو.»

260

 

 

هر کاری کردم نتوانستم بلند شوم. او زیر بغلم را گرفت و بلندم کرد. بادگیر داشتم و مواد شیمیایی به لباس‌هایم نفوذ کرده بود و من آن را عوض نکرده بودم. منطقه‌ای که بودم کاملاً تخلیه شده بود ولی چون تحرک داشتم و این طرف و آن طرف می‌رفتم سر پا مانده بودم تا این­که افتادم. او مرا سوار ماشین کرد و به تدارکات لشکر برد. آن‌جا یک دست لباس زیر و رو برایم گرفت. کنار او بودم و نمی‌دانستم کجا می‌رود و چه کار می‌کند؟ ظاهراً قسمت آلودگی لشکر علی‌ ابن ‌ابی‌طالب(ع) رفت. ‌شنیدم که چانه می‌زند: «که یک شیمیایی آوردم، اجازه بدهید بیاید یک کاری برایش بکنیم.»

آن‌ها دیگر خسته شده بودند از بس شیمیایی دیده بودند و بعد هم چون عملیات به کلی این­جوری شده بود، فکر می‌کردند یک سری نیروها می‌خواهند تمارض کنند و به این بهانه از منطقه در بروند. گفتند: «آقا از دیروز تا حالا همه شیمیایی‌ها تخلیه شدند.»

او گفت: «آقا این فرمانده است.»

بالاخره راضی شدند. گفتند: «‌بیایید.»

‌بعد شامپو و صابونی دادند. گفتند: «برو یک دوش بگیر.»

261

 

 

‌وقتی که رفتم دوش بگیرم، یک لباس سپاهی داشتم که این لباس را با خودم لبنان برده بودم و لباس خاصی برایم بود. وقتی زیارت حضرت زینب(س) رفتم آن را تبرک کرده و با آن نماز خوانده بودم که اگر شهید شدم با این لباس محشور شوم. لباس تمیز و قشنگی بود. لباسم را در آوردم آویزان کردم. بچه‌های رفع آلودگی یک لحظه کنجکاو شدند که ببینند این آقا شیمیایی شده یا خیر؟‌ لباسم‌ را گرفتند. دوش می‌گرفتم. زیر دوش با من حرف می‌زدند. فکر کنم یک دستگاهی برای اندازه‌گیری آلودگی لباس داشتند. گفتند: «این خیلی شیمیایی است.‌«

صدایشان را شنیدم. یکی را صدا کردند که فلانی یک خرده نفت یا بنزین بیاور تا این لباس را آتش بزنیم. گفتم: «آقا آتش نزنید، این لباس را می‌شویم.»

گفتند: «نه آقا. اگر شما ببرید جایی هم بشورید و خشک کنید، همه را شیمیایی می‌کنید! به قدری شیمیایی در این نفوذ کرده که دیگر قابل استفاده نیست.»

‌خلاصه این لباس را آتش زدند و سوزاندند. حالا هم شیمیایی شده بودم و حالم بد‌ بود هم خبر شهادتم را توی شهر با بلندگو اعلام کرده بودند که فلانی تشییع جنازه می‌شود.

262

 

 

خانواده شما می‌دانستند که شما نیستید؟

خانواده‌ام‌ نمی‌دانستند که این بارانی من نیستم. وقتی از بلندگو اعلام کردند شهید بارانی، فکر کردند من هستم. در واقع چند بار شهید شدم! هر بار که برای تشییع تبلیغ می‌کردند که فامیل شهید بارانی بود، همه فکر می‌کردند ما شهید شدیم. برگشتم به شهر. با خودم گفتم: «این جنازه که می‌آید آن‌جا باشم.»

ضمن این‌که یک دوره نقاهتی را باید طی می‌کردم. وقتی برگشتم منتظر جنازه برادرم شدم. اما جنازه نیامد. عملیات کربلای پنج شروع شد. چون شیمیایی بودم، نتوانستم در عملیات شرکت کنم.

یک مقدار از احوال خانواده‌تان بگویید، یکی از فرزندانشان را از دست دادند و شما هم که شیمیایی شده بودید، شرایط سختی را گذراندند؟

به خانواده نگفتم که شیمیایی شدم. ولی سرفه می‌کردم. تبعاتش هم دیگر ماند و ماند. به آن‌ها‌گفتم که سرما خورده‌ام و حساسیت فصلی گرفته‌ام. کسی که انتظار داشتند برایش دستی بالا بزنند و عروسی کند، حالا شهید شده بود. خانواده‌ام را تسلی می‌دادم و با پدرم و مادرم صحبت می‌کردم. یکی از بزرگواری‌های مادرم این بود که هیچ‌وقت نپرسید که پسر من به تو گفتم که با برادرت صحبت کن تا نامزد کند، ولی تو او را برداشتی و بردی و شهید شد.

263

 

 

معمولاً مادرهای شهدایی که ازدواج نکرده بودند، برایشان یک مراسمی می‌گرفتند شبیه جشن حنابندان، خانواده شما هم این مراسم‌ را برگزار کردند؟

نه! این گونه رسوم در بین ما متداول نبود. یکی از عللی که مادرم بی‌تابی نمی‌کرد، صبری بود که خداوند در دل خانواده شهدا قرار می‌داد. هیچ ‌وقت از این‌که او شهید شده افسوس نخورد. برای یک بار هم گله نکرد و به او افتخار می‌کرد. همه ما به شهادت او افتخار می‌کردیم. برادر خانمم هم شهید شده بود.از دیگر افراد فامیل هم شهید داده بودیم. شهادت عادی شده بود.

اصلاً آن پرچمی که بنیاد شهید در خانه شهدا نصب می­کرد، بسیار آرامش‌دهنده بود. سالی یک پلاکارد هم می‌زدند و تسلیت می‌گفتند. ایام و وقت شهادت را یادآوری می‌کردند. منتها اگر پیکر شهید، آن‌قدر در منطقه اروند صغیر نمی‌ماند و مزاری داشت، والدین شهید با حضور بر سر مزار فرزندشان آرامش می‌گرفتند. درپایان این بخش از ارواح طیبه قهرمانان نامی خطه سبز ایران که چون درختان سرو بدون سر و صدا و هیاهو، قامت رعنایشان در قله‌های یخ زده و پر برف غرب و زمین گرم و تب دار جنوب، و در آب‌های سرد و خروشان اروندرود فرو افتاد و ابدی شدند و در این مجال ذکر نام و حقشان ادا نشد پوزش طلبیده و امید به شفاعتشان دارم.

264

 

 

 

 

 

میدان مین

 

 

1365 ـ‌ اعزام سراسری سپاهیان یکصدهزار نفری محمد رسول‌الله(ص)

 

 

سال 1365 ـ من و برادر حسین بابایی،‌ فرمانده گردان مالک‌ اشتر

 

 

بردار مرتضی قربانی،‌ فرمانده لشکر 25 کربلا

 

 

برادر کمیل کهنسال، جانشین فرمانده لشکر 25 کربلا

 

 

برادر نوبخت فرمانده تیپ سه از لشکر 25 کربلا که در این عملیات من جانشین او بودم.

 

 

شهید محمد دردی روشنی، از قهرمانان دفاع مقدس از خطه لاله‌خیز گنبدکاوس و از برادران ترکمن

 

 

سال 1365 ـ شهید حیدرعلی بارانی، با همان روحیه‌ شوخ‌طبعی و بسیجی‌اش مرا در عملیات کربلای 4 جا گذاشت.

 

 

شب عملیات آخرین خداحافظی که باهم داشتیم؛ همین بادگیر را به تن داشت. یازده سال بعد که پیکر پاکش را آوردند،‌ آنچه از او باقی مانده بود فقط تکه‌های بادگیرش و سربند سوخته اش که روی آن السلام علیک یا ثارالله(ع) نوشته بود، فضای شهرمان را عطرآگین کرد.

 

[1]ـ در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستاده‌اند؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدند)، و بعضی دیگر در انتظارند؛ و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند. (قرآن کریم، سوره هود، آیه 88)

۰ نظر ۲۲ شهریور ۹۹ ، ۱۰:۳۵
محمد علی بارانی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

فصل یازدهم: ادامه تحصیل در دانشگاه

 

 

 

شما بعد از این عملیات به خاطر مصدومیت شیمیایی که داشتید، به دانشگاه رفتید؟

بله. بعد از مدتی بهتر شدم، دوباره به دانشگاه رفتم.

ارتباط‌تان با جبهه قطع شد؟

خیر، تا پایان جنگ به جبهه رفت و آمد داشتم.

چه مقطعی را درس می‌خواندید؟

کارشناسی.

کجا زندگی می‌کردید؟

مدتی در خوابگاه دانشجویی و مدتی هم در دفتر کارم که یک اتاق برای استراحت داشت.

در دانشگاه امام حسین(ع) هم فعالیت داشتید؟

بله. دو شخصیت خیلی خوب که در شکل‌گیری دانشگاه نقش داشتند و موفق هم بودند، طلبه جوانی بود به ‌نام آقای مهدوی و دیگری آقای رحمتیان که رئیس دفتر بازرسی دانشگاه بود. آقای مهدوی هم جانشین او بود که خودش رزمنده بود و در کربلای پنج حضور داشت. آن موقع فکر می‌کنم دستور فرماندهی کل سپاه بود که تحصیل‌کرده‌های هر یگانی را برای تشکیل گروه‌ها و سازمان دانشگاه، به دانشگاه معرفی کنند.

265

 

 

شما آن موقع لیسانس داشتید؟

دانشجو بودم. گفتند: «شما مسوولیت دبیر گروه نظامی را بپذیرید.»

و پذیرفتم.

چه رشته‌ای تحصیل می‌کردید؟

مدیریت امور دفاعی.

در این چند سال فقط در دانشگاه حضور داشتید؟

بله. گاهی برحسب ضروت به منطقه می‌رفتم. خرداد ماه 1366 بود. معاون پژوهش دانشکده بودم. فرمانده لشکر تماس گرفت و به همراه برادران ناصر رزاقیان، علی‌ اکبرنژاد و عباس مهری به جنوب ستاد لشگر رفتیم.

از دانشگاه مستقیم به جنوب رفتید؟

‌ بله.‌

کجا رفتید؟

‌ ستاد لشکر،‌ آن موقع ستاد لشکر در دانشگاه شهید چمران پادگان شهید بهشتی بود.‌‌

266

 

 

چه تاریخی رفتید؟

‌ در خردادماه سال 1366‌.

فرمانده لشکر آن موقع چه کسی بود؟

سردار مرتضی قربانی.‌

لشکر کجا مستقر بود؟

‌ لشکر 25 کربلا در جنوب مستقر بود. اواخر جنگ، خیلی تقسیم شده بود، یعنی توی فاو خط داشت. توی جزایر هم، نیروهایش حضور داشتند.

در جنوب با چه کسانی بودید؟

در جنوب با آقای عباس مهری و آقای هاشمی‌نژاد لشکر بودیم.‌

آیا برای اعلام پذیرش قطعنامه اعلام جلسه کردند؟ در کجا اعلام شد؟

بله. طبق روال معمول از طرف فرماندهی لشکر در اهواز اعلام جلسه شد. به پادگان شهید بهشتی رفتیم. دوستانی که از اول جنگ تا چند ساعت قبل شهید شده بودند، داغشان تازه شد. هر وقت که در اتاق جلسه لشکر می‌رفتم، یاد و تصویر فرماندهان عزیز شهید لشکر در ذهنم زنده می‌شد.

وقتی که حضرت امام گفتند که جام زهر را نوشیدم چه حسی داشتید؟

‌به طور طبیعی و با توجه به ارادتی که به امام داشتیم، بسیار آزرده و غمگین شدیم.‌

267

 

 

یعنی زمزمه‌هایش می‌آمد که دارند قطعنامه را می‌پذیرند؟

‌بله! بعد از پذیرش قطعنامه از فرماندهی به همه اعلام شد.‌

مأموریت شما بعد از پایان جنگ چی بود؟

‌ بعد از یکی دو روز که از قطعنامه گذشت و پاتک عراق هم خنثی شد، فرمانده لشکر را در ساختمان فرماندهی دیدم. گفت: «خب آقای بارانی چکار می‌کنی؟‌

گفتم: «هر چه شما بگویید!»

ـ تهران شما چکار می‌کردید؟ ‌

‌ـ در دانشگاه امام حسین(ع) معاون پژوهش دانشکده بودم. رشته‌های تحصیلی کاربردی برای سپاه طراحی می‌کردم.‌

 ـ شما برگرد و همان کار خودت را ادامه بده.‌

ـ هر چه شما بگویید!‌

به دانشگاه امام حسین(ع) برگشتم. در سمت معاون پژوهشی مشغول شدم.

تا چه مدتی در دانشگا فعال بودید؟

‌ تا پایان دوره خدمت در دانشگاه و هم­چنان ادامه دارد که حدود 32 سال می‌شود.‌

268

 

 

شما زمان رحلت حضرت امام در دانشگاه بودید؟

خیر. در منطقه جنوب بودم. حضرت امام خمینی(ره) در بیمارستان بود. دوازدهم خرداد ماه بود. یکی از اساتید دانشگاه گفت: «که از رادیو بی‌بی‌سی شنیده عراق برای بار سوم به ایران حمله کرده و نقشه اشغال مجدد خرمشهر را دارد و نیروهایش تا آن‌جا پیشروی کرده‌اند.» تا این را شنیدیم به همراه چهار، پنج نفر عازم جنوب شدیم. منطقه را بازرسی کردیم و متوجه شدیم که عراق تجاوز نکرده و این حرف شایعه است.

روزی که حضرت امام خمینی (ره) رحلت فرمودند شما جنوب بودید؟

ما در جنوب بودیم که خبر رحلت حضرت امام(ره) را شنیدیم. شانزدهم خردادماه بود که راهی تهران شدیم و متاسفانه به تشییع جنازه امام نتوانستیم برسیم. ولی در مراسم‌ها و عزاداری‌های مردمی حضور داشتیم.

از این‌که به تشییع پیکر امام نرسیدید، چه حسی داشتید؟

از این‌که به تشییع جنازه امام نرسیدم، حسرتی دائمی در دلم ماند.

شما چند بار امام را دیدید؟

در دیدار فرماندهان سپاه با حضرت امام خمینی(ره) در حسینیه جماران چند بار او را زیارت کردیم.

269

 

 

تا حالا شده به دیدار امام نرسید؟

سال 1367 یکی از رفقای ما به نام آقای پادیده که در دانشگاه هم‌کلاس بودیم، در عملیات مرصاد با این‌که مسوول ستاد لشکر بود، یک 106 پیدا می‌کند و مستقیماً با منافقین درگیر می‌شود. ‌در بمباران ارتش صدام، او شهید ‌شد.

ما برای مراسم او به کرمانشاه رفتیم. بعد یکی از رفقا گفت: «که حضرت امام روز چهارشنبه یک بازدید عمومی دارد به تهران بیایید.»

و ما فردا ساعت نه صبح‌‌ ما از کرمانشاه حرکت کردیم.

 آقای جعفری، آقا بزرگ‌ و آقای تقی‌پور باهم بودیم. به قم که رسیدیم، سوخت ماشین تمام شد. ماهم خسته شده بودیم. طوری که جاده و چاله و دست‌انداز را تشخیص نمی‌دادیم. فکر کردیم خطرناک است که ادامه دهیم‌. یکی از رفقا گفت: «اینجا رفیق طلبه ای دارم. برویم شب پیش او بمانیم و بعد از نماز صبح به تهران برویم.» قبول کردیم و شب ماندیم. بعد از نماز قصد حرکت داشتیم که به اصرار میزبان صبحانه را خوردیم و راه افتادیم. اول خیابان جماران که رسیدیم، دیدار تمام شده و ما نرسیدیم که نرسیدیم. این داغ در دلم‌ ماند که امام را برای آخرین بار ندیدیم.

یکی دیگر از افسوس‌هایمان هم این بود که وقتی رسیدیم، امام دفن شده بود. ما به بهشت زهرا که رسیدیم، دیدیم کانتینر گذاشتند از آن بالا رفتیم دیدیم کانتینر دو حلقه است. یک حلقه بزرگ بود و وسطش هم پاسدارها قرق کرده بودند و یک حلقه کوچکی بود که آن جا مسوولین بودند. ما پشت کانتینر ماندیم و همان‌جا اشک ریختیم و از تشییع جنازه بازماندیم.

270

 

 

شما باز هم می‌خواستید در دانشگاه فعالیت کنید؟

هم‌چنان در دانشگاه فعالیت داشتم. مهر ماه بود که آقای رحیم صفوی، فرماندهان را به سمیناری در دافوس سپاه، دعوت کردند.

ایشان گفتند: «خدمت آقا بودم. فرمودند: «‌سپاه و ارتش دو بازوی انقلابند، بروید و مأموریت هر کدام را تعریف کنید. مثل دست‌ها که موازی هم هستند، هر دو خواهند ماند».

 بعد هم گفت: «آقا برای این‌که این مطلب را سراسری کند، می‌خواهد از سپاه بازدید کند. آماده شوید برای این‌که این‌جا بمانید. چون می‌خواهیم مربی بیاوریم و تمرین رژه کنید. چند روز بعد آقا می‌خواهند اولین سخنرانی‌اش را به‌عنوان رهبر انقلاب اسلامی را در ستاد مشترک سپاه ایراد کنند.»

برنامه شما چی بود؟

ورزش صبحگاهی و تمرین رژه برای آماده‌شدن مراسم دیدار حضرت آقا از سپاه پاسداران.

برای نشاط نیروها چه کارهایی انجام می‌شد؟

‌علاوه بر ورزش صبحگاهی، برنامه استخر و دفاع شخصی هم داشتیم. برادر قوسی از فرماندهان نیروی دریایی سپاه بود. خیلی شناگر ماهری بود. یک بار وارد استخر شدم. دیدم همه سردارها از استخر بیرون ایستاده‌اند، اما قوسی، داخل آب است و صدا می‌زند «شیران زمینی بیایید.»

می‌خندید و می‌گفت: «بیایید توی آب... بیایید توی آب.» ‌

271

 

 

هر کس را که می‌گرفت حسابی آب می‌داد. بچه‌ها تا می‌رفتند توی آب، آن‌ها را زیرآب می‌کشید. یک لحظه از غفلتش استفاده کردم و داخل استخر پریدم و یک خرده آبش دادم. او هر چه شنا می‌کرد که روی آب بماند، نمی‌شد. یک فشار که می‌دادم می‌رفت زیر آب، مدتی نگه می‌داشتم و دوباره می‌آوردم‌ بالا. بعد با لهجه بوشهری فریاد می‌زد: «ای خدا او می‌خورُم.»

آقایان استکی و تمیزی خواستند که او را رها کنم. من هم به شرط این‌که دیگران را اذیت نکند، رهایش کردم.

مراسم چه سالی و در کجا برگزار شد؟

سال 1368. در ستاد مشترک سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود.

برنامه چطور پیش رفت؟

ابتدا قرآن تلاوت شد. بعد برادر صفوی به‌عنوان فرمانده میدان گزارش دادند و مقام معظم رهبری سان دیدند. بعد یگان ما از مقابل قرآن مجید و فرمانده معظم کل قوا رژه رفت.

از نیروهای ارتش کسی هم بود؟

سرلشکر صیادشیرازی و سایر فرماندهان عزیز ارتش جمهوری اسلامی تشریف داشتند.

272

 

 

از قبل با صیاد شیرازی برخورد داشتید؟

قرار بود در تاریخ 14/3/1363 جلسه‌ای در قرارگاه کربلا برگزار شود. برای جلسه‌ از هر لشکری هم یک نفر به‌‌عنوان نماینده به قرارگاه برود. من از لشکر 25 کربلا رفتم. در اتاق جلسات، برادر علی صیاد شیرازی و برادر رحیم صفوی بودند. با هر دوی آن‌ها احوالپرسی کردم و در کنار شهید صیاد شیرازی نشستم. بعد از چند دقیقه آقای ملکوتی نماینده حضرت امام به قرارگاه آمد و برایمان صحبت کرد.

محور صحبت‌هایشان، یادتان هست؟

برای اداره جامعه ابتدا نیاز به شناخت آن جامعه داریم. در هر اجتماع که افعال‌ و رأی‌ها مختلف است آن اجتماع فاسد و باطل است. با توجه به مختلف فهم و درک و سلیقه آیا یک رأی و فعل امکان دارد؟ امکان این مسئله به این بستگی دارد که یک رهبری شایسته و واحد در اجتماع باشد. خط الهی داشته باشد. آرا را یک‌کاسه می‌کند در رأس واحدهای کوچک اجتماعی باید یک وحدت باشد. تا همه رأی‌ها در نهایت برگردد به رأس و ولی‌فقیه.

این اولین رژه سپاه بود؟

اولین رژه‌ای بود که مقابل مقام معظم رهبری می‌رفتیم

273

 

 

فرمایشات مقام معظم رهبری درباره چی بود؟

مقام معظم رهبری در سخنانشان، برای چندمین بار سپاه را تأیید کردند و مأموریت و راهبردهای سپاه و نیروهایش را به­طور کلی بیان کردند.

با توجه به فرمایشات مقام معظم رهبری، چه برنامه‌هایی داشتید؟

برنامه‌ریزی جهت ارتقاء سطح کیفی نیروهای سپاه. سال 1368 که فرمانده دانشکده علوم فنون نظامی بودم، آقا رحیم به دانشکده آمده بود. به ایشان گفتم: « پیشنهادی دارم.»

‌گفت: «بفرمایید.»

ـ موافقید برویم سراغ جناب سرهنگ صیادشیرازی و او را بیاوریم به دانشکده برای تدریس دروس نظامی؟‌

ـ فکر خیلی خوبی است. حتماً این کار را بکنید.‌

با دفتر صیادشیرازی هماهنگ کردم و با برادر مهدوی به دفترش رفتیم. وقتی که وارد شدیم نیم ساعت به قرار مانده بود، منتظر ماندیم. شهید صیادشیرازی آن‌جا دفتر ایثارگری درست کرده بود و به امور خانواده شهدا و جانبازان رسیدگی می‌کرد. وقتی وارد اتاق او شدیم. بعد از احوال‌پرسی گفتیم: «ما از دانشگاه امام حسین(ع) خدمتتان رسیدیم. شنیدیم در حال تألیف کتاب رهبری و مدیریت نظامی هستید. می‌خواهیم آن را در دانشگاه امام حسین(ع) تدریس کنید.‌

‌گفت: «بله هنوز تکمیل نشده است، ان شاءالله تکمیل شد حتماً.»

274

 

 

چرا می‌خواستید از صیاد شیرازی دعوت کنید؟

شهید صیاد شیرازی در این برهه زمانی از فرماندهی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی رفته بود. فرصت مناسبی بود که از تجارب گران‌بهای دوران فرماندهی ایشان از کردستان تا دفاع مقدس را در دانشگاه امام حسین (ع) استفاده کنیم. زمانی در دانشگاه افسری امام علی(ع) جلسه داشتیم. یک روز تعمداً قبل از نمازصبح به دانشگاه آمدم و رفتم داخل خوابگاه‌ها و برنامه‌های دانشگاه افسری را دیدم. می‌خواستم بدانم زندگی یک روز دانشجویان دانشکده افسری، چگونه است؟! ما آن‌جا بودیم تا اینها تقسیم ‌شدند. برای نگهبانی، یا سر کلاس می‌رفتند. با شروع کلاس‌هایشان جلسات ما هم شروع می‌شد. ما می‌خواستیم نظام تربیتی و آموزشی ارتش را ببینیم و ارتش هم دنبال این بود که نظام آموزشی‌اش را تغییر دهد.

برای دانشگاه، هدف دیگری را هم دنبال می‌کردید؟

هدف جذب و ارتقاء هیات علمی، گسترش فضاهای آزمایشگاهی، تجهیز کتابخانه و ارتقاء خدمات دانشجویی بود. با محوریت و تدبیر فرماندهی کل سپاه. مسوولین آن وقت دانشگاه تلاش زیادی برای شکل گیری محتوا، سازمان و تشکیلات دانشگاه امام حسین(ع) انجام دادند تا بتوانند پاسخگوی مأموریت‌های سپاه پاسداران انقلاب اسلامی باشند.

275

 

 

با دیگر واحدهای نظامی برای تبادل تجربه، ارتباط گرفتید؟

با سفارش شهید صیاد شیرازی و لیست اسامی مورد تأیید ایشان با دانشگاه عالی جنگ ارتش هماهنگ کرده و با اساتید آن‌ها جلسه گذاشتیم، تا از تجارب آنان استفاده کنیم. سال 1369 بود. یک روز از دفتر ریاست دانشگاه، تماس گرفتند و گفتند: «آقا محسن گفته که بروید با امیر عطاالله صالحی معاونت آموزش در ستاد کل نیروهای مسلح صحبت کنید تا از تجارب او و دیگر نظامیان در دانشکده افسری سپاه استفاده کنیم.»

چند روز بعد، با ستاد کل هماهنگ کردم و به دفتر امیرصالحی رفتم. در رابطه با موضوعات مختلفی صحبت کردم و او اعلام آمادگی کردند. بعد از جلسه، گزارش را به رئیس دانشگاه آقای دکتر حسینی تاش دادم و گفتم: «ایشان اعلام آمادگی کرده‌اند. بقیه کارها در حوزه فرماندهی دانشگاه است.»

تقریباً بعد از گذشت دو سه ماه، یک روز گفتند که برادر استکی از طرف برادر محسن رضایی برای تشکیل دانشکده افسری مأموریت دارند. او ابتدا نزد رییس دانشگاه رفته بود و آقای دکتر حسینی‌تاش هم به من ارجاع داده بود. به سردار استکی محوطه دانشگاه را نشان دادم و گفتم: «یک همچین فضایی را شما در نظر بگیرید. این ساختمان‌ها خوابگاه می‌شود. کلاس‌ها یک جا متمرکز می‌شود. ساختمان‌های چهار طبقه‌ای که برای این کار ساخته شده بود، باز هم نیاز به بازسازی دارد. پنجاه میلیون تومان پول هزینه کنید می‌توانید این‌جا را بازسازی کنید.»

276

 

 

‌برای تشکیل دانشکده، افسری می‌خواندید؟

نه! برای این‌که مسوول دانشکده علوم و فنون نظامی بودم. به برادر استکی گفتم: «طبق اطلاعاتی که دارم و مطالعاتی که کردم،‌ دانشکده افسری هر کشوری معمولا باید در پایتخت باشد. پس نمی شود دانشکده افسری را به اصفهان ببرید. اگر دانشکده افسری در تهران باشد از سایر استان‌ها هم جذب خواهند شد. ولی اصفهان این جاذبه را برای همه جوانان کشور ندارد و بهتر است این دانشکده در دانشگاه امام حسین(ع) باشد.»

همین‌طور هم شد. براد‌ر استکی دانشکده افسری را با زحمات و تلاش‌های شبانه روزی در اصفهان تأسیس کرد. پس از سال‌ها تلاش بی‌بدیل تیم آقای استکی، سرانجام دانشکده افسری به مجموعه دانشگاه امام حسین‌(ع) تهران ملحق و از نو تشکیل شد. در همان نقطه‌ای که به او پیشنهاد داده بودم.

277

 

اولین باری که خدمت امام رسیدم را هیچ‌وقت فراموش نخواهم کرد. وقتی خبر رحلت امام را شنیدم، تمام لحظات دیدار با حضرت امام جلوی چشمانم زنده شد.

 

 

وقتی خبر انتخاب آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای را به رهبری انقلاب اسلامی شنیدم، نفس راحتی کشیدم. باور کردم که پرچم انقلاب اسلامی به جانشین و رهبر شایسته‌ای سپرده شده است که ایران و انقلاب اسلامی را از چالش‌های روبه‌رویش به سلامت گذر خواهد داد.

 

 

سال 1368 ـ‌ تمرین رژه در صبحگاه دانشگاه امام حسین(ع)، برای اولین حضور مقام معظم رهبری ستاد کل سپاه پاسداران، نفر اول به عنوان نماینده یگان

 

 

 

 

۰ نظر ۲۱ شهریور ۹۹ ، ۱۴:۰۳
محمد علی بارانی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

فصل دوازدهم: مسوولیت دانشکده علوم و فنون نظامی

 

 

خانواده را هنوز به تهران نیاورده بودید؟

از سال 1365 که به تهران آمدم در دانشکده‌ای که مسوولش بودم زندگی می‌کردم و هنوز به آوردن خانواده فکر نکرده بودم‌. همسرم شاغل بود و نقل و انتقال در سازمان آموزش و پرورش از شهرستان به تهران، بسیار سخت انجام می‌شد. به جز این‌ها به تبعات روحی مهاجرت نیز باید فکر می کردیم. قطعا خانواده و فرزندانم در شهرستان آسایش بیشتر و در جمع فامیل شادتر زندگی می‌کردند.

به خانه هم نمی‌رفتید؟

هر ده روز یکبار به خانه سر می‌زدم. اوایل سال 1368 بود. بعد از جلسه، برادر طوسی مرا دید و گفت: «‌بارانی چه‌کار می‌کنی؟»

گفتم: «زندگی می‌کنم.»

ـ کجا؟ ‌

‌ـ توی دانشکده.‌

ـ یعنی شب‌ها پیش خانواده نیستی؟‌

ـ نه.

ـ چطور؟

ـ مثل دوره دفاع مقدس‌.

ـ بارانی در دوران جنگ همه مردم می‌رفتند جبهه، اما الان همه برگشتند سر خانه زندگی‌شان، شما هنوز آواره هستید؟‌

ـ هنوز تصمیم جدی نگرفته‌ام.‌

278

 

این تلنگری بود که برادر طوسی زد که خانواده را به تهران بیاورم. پدر و مادر خانمم در این مدتی که به جبهه می‌رفتم و می‌آمدم همیشه در کنار همسر و فرزندانم بودند. تصورم این بود که بعد از اتمام درس به شهرستان برگردم. بعد از اتمام کارشناسی ارشد، به رئیس دانشگاه مراجعه و خواستم اجازه دهد به شهرستان برگردم.

‌گفت: «نه آقا این کار را نکن. شما رئیس دانشکده‌ای.»

 

در نبود شما همه کارها برعهده پدر همسرتان بود؟

بله. اول صبح می‌آمد همسرم و بچه‌ها می‌برد. اول بچه ها را به مهد‌کودک می‌بردند، بعد خانمم را به مدرسه می‌رساند. دوباره زمان تعطیل شدن مدارس به سراغ آن‌ها می‌رفت و به خانه‌مان بر‌می‌گرداند. بسیاری مواقع هم نزد خودشان می‌بردند. زیرا طی سال‌های گذشته که من در جبهه بودم و یا درس می‌خواندم، او نمی‌گذاشتند بچه‌ها تنها بمانند و آن‌ها را نزد خودشان می‌بردند.

پدر همسرتان فوت کردند؟

بله. در سال 1368 از دنیا رفتند.

279

 

 

‌روابط بین شما و او چگونه بود؟

‌ایشان برای من، پدری دلسوز و مهربان بود. بین ما رفاقت و دوستی زیادی بود. چندین مرتبه در سفر به شهرهای اصفهان، مشهد مقدس، زنجان، شاهرود، کرج و ..‌. همسفر بودیم. بسیار خوش سفر بودند. دو سال اول زندگی هنوز ماشین تهیه نکرده بودم. حاج آقا خیلی توجه داشت که بدون وسیله نمانم و چند روز مرخصی در کنار خانواده‌ام، سخت نگذرد. او ماشینش را به من می‌داد. شبی که فوت شد‌، چند روزی بود که به مرخصی آمده بودم و ماشینش دستم‌ بود، غروب به خانه‌شان رفتم و ماشین را دادم. خیلی اصرار کرد که ماشین را داشته باشم. تشکر کرده و گفتم: «فعلا کاری ندارم.»

 ماشین را نبردم. گفت: «محمدآقا اگر از دنیا رفتم، مراسم‌ام را خوب برگزار کنید.»

به او گفتم: «حاج‌آقا ان‌شاالله صدسال سایه شما بر سر ما باشد.»

‌خداحافظی کردیم و رفتیم. دو ساعت بعد اطلاع دادند که او دعوت حق را لبیک گفته است. مرد بزرگ و خیرخواهی بود. مراسم تشییع و بزرگداشت او بسیار با شکوه برگزار شد. همانطور که خواسته‌اش بود. تا به آن موقع جمعیت مشایعی این چنین، جز در مراسم شهدا ندیده بودم.

280

 

 

چرا به شما وصیت کرد؟

چون آن شب در کنار ایشان بودم، سفارش شفاهی کرد. وگرنه او هر ساله وصیت خود را می‌نوشتند و تمام حساب و کتاب‌های خود را تسویه کرده بودند. بعد از فوت پدرخانمم بود که متوجه شدم از این به بعد مسوولیت دارم. تا آن موقع دلم به حضور و پشتیبانی او و مادر خانم عزیزم گرم بود و سال‌ها عزیزانم را به خدا و آن‌ها سپرده بودم و فرزندانم نیز به او وابسته شده بودند. تا آن روز خانه و زندگی داشتم ولی مسوولیت نداشتم.

چه زمانی با خانواده به تهران آمدید؟

سال 1368 رئیس دانشگاه دستور داد برای چند نفر از اعضای هیئت علمی دانشگاه، آپارتمانی را گرفتند و خانواده را به آن‌جا منتقل کردیم. به یاد دارم وقتی در تهران مستقر شدیم خانم هر روز صبح سر‌کار رفته و من، بچه‌ها را که کوچک بودند، به مهد کودک دانشگاه می‌بردم. طبق روال کاری صبح‌ها حدود ساعت شش صبح در محل کارم بودم. گذشته از این‌که این ساعت برای بیدار شدن بچه‌ها زود و سخت بود. ساعت کار مهد هم با شروع ساعت اداری یعنی هفت و نیم صبح تا سه و نیم بعد از ظهر بود. برنامه و جلسات ما از هفت صبح شروع می‌شد و تا ساعت شش و هفت بعد‌از‌ظهر ادامه داشت. من مجبور بودم بچه‌ها را ساعت هفت صبح جلوی مهدکودک بگذارم به امید این که با آمدن سرویس مربیان و بازشدن مهد، آن‌ها به داخل می‌روند. گاهی نیز پیش می‌آمد که سرویس تأخیر داشت و فرزندانم تا آمدن سرویس، بیرون مهد و در هوای سرد منتظر می‌شدند. طبیعی بود که آن‌ها مناسب سن کودکی و بازیگوشی، همان­جا نمی‌ایستادند و برخلاف سفارش من مشغول برف بازی می‌شدند. سرماخوردگی هم از تبعات بعدی آن بود. مشکل بعدی، تفاوت ساعت اداری مهدکودک با ساعت کاری ما بود. بچه ها بعد از تعطیلی مهدکودک به دفتر کارم می‌آمدند تا بعد از پایان جلسات مختلف من، با هم به خانه برگردیم.

281

 

در هفته چند جلسه در سطح دانشگاه داشتیم. گاهی بچه‌های دفتر دانشکده هم با سرویس می‌رفتند و فرزندانم که از مهد به دفترم می‌آمدند با در بسته دفترم مواجه می‌شدند. یکی از همین روزها که در دفتر فرماندهی دانشگاه جلسه داشتیم و به طول انجامید، یکی از بچه‌ها همراهم بود. او بعد از مدتی انتظار، وقتی می‌بیند من به دفتر برنگشته‌ام چون می‌دانست غالب جلسات خارج از دانشکده در دفتر ریاست دانشگاه است، به این امید به طرف دفتر آمده بود. در چند روز قبل برف سنگینی آمده بود. او خسته از ایستادن طولانی و گرسنه در باغچه به درخت کاجی تکیه می‌دهد. جلسه ما هم طولانی شده بود و هوا تاریک و سرد. پسر بی‌پناهم هم‌چنان در تاریکی و سرمای شب زمستانی در پناه درخت نشسته و چشم به در خروجی در ساختمان ریاست دانشگاه دوخته بود تا من از جلسه بیرون بیایم. سرانجام جلسه تمام شد و نگران در مورد وضعیت بچه به سرعت به طرف دفتر کارم حرکت کردم. در تاریکی شب متوجه یک سیاهی در زیر درخت کاج شدم. شک کردم و پسرم را صدا زدم. بعد از چند بار، صدایی آهسته و خواب آلود جواب داد. این دوره جزو سخت‌ترین دوران زندگی خانواده‌ام بود. هر چند در این دوره بچه‌ها از نزدیک افتخار دیدار با سرداران بزرگی چون برادر عزیز جعفری، بردارحسینی تاش و سردار استکی را داشتند و هنوز از سر به سر گذاشتن‌های آن زمان آقایان، خاطره‌هایی به یاد دارند.

282

 

 

چه سالی وارد دانشگاه عالی دفاع ملی شدید؟

سال 1370.

در دانشگاه امام حسین(ع) همچنان مسوولیت داشتید؟

بله. هم‌چنان مسوولیت دانشکده علوم و فنون نظامی را بر عهده داشتم.

‌در این دوره توفیق آشنایی و همکاری با دوستانی را پیدا کردم که همه توفیقاتم را مدیون همکاری و راهنمایی‌های مشفقانه و عالمانه آن‌ها هستم. از جمله آقای سعید مقاری که مدتی را جانشین ایشان بودم و بعد ایشان به عنوان رئیس ستاد دانشگاه انتخاب شدند و بنده به‌عنوان مسوول دانشکده جایگزین ایشان شدم. ولی همواره از پشتیبانی فکری جناب مقاری استفاده می‌کردم. آقای دکتر مقدم انسان عالم و متواضعی که در سمت معاونت آموزش دانشکده، همکاری بی‌دریغی در آموزش و برنامه‌ها داشتند. آقایان دکتر سیدحسن حسینی و دکتر بهادر امینیان که در همه جلسات کارشناسی بدون هیچ چشم داشت مادی، هدایت‌گر علمی برنامه‌ریزی دوره‌های دانشکده بودند. سردار هدایتی و جناب منوچهر شرفیان، جناب سیدمحسن براری، جناب یوسف مهربان، جناب حیدری،‌ جناب شمس، جناب طاهری و دیگر عزیزانی که در دوره مدیریتم در دانشکده علوم و فنون نظامی، همه توفیقاتم را مدیون آن‌ها هستم.

283

 

 

موضوع رساله‌تان چی بود؟

رابطه توسعه اقتصادی و امنیت ملی بود.

چه تاریخی دفاع کردید؟

سال 28/10/1376 پایان نامه را دفاع کردم. در دوره­ ای که دبیر گروه نظامی در دانشگاه بودم. سردار جعفری، رئیس گروه نظامی سپاه بود. و با هم در ارتباط بودیم. یک روز سوال کردند: «‌شما نیروی کجا هستید؟»

گفتم: «‌نیروی زمینی هستم و از آن‌جا به دانشگاه امام حسین(ع) مأمور شدم.‌»

‌ـ شما باید برگردید؟ ما به شما نیاز داریم.‌

‌ـ شما با رئیس دانشگاه هماهنگ کنید، هر جا که لازم باشد آن‌جا کار می‌کنم.‌

در این زمان موضوع دیگری نیز پیش آمد بعد از پایان دوره نظری، که چند سال طول کشید، یک سری کارهای دید و بازدید از جاهای مختلف داشتیم. گروه‌های چندگانه، باید استراتژی ‌نوشته و کارهای تحقیقاتی می‌کردیم. دانشگاه ارزیابی‌اش را از دانشجویان دوره برای مراکز مختلف می‌فرستاد. بعضی از این ارزیابی‌ها را سازمان‌ها می‌خواستند. چون بعضی از دانشجویان کمتر در دوره شرکت کرده بودند یا سطح علمی غیرقابل قبولی داشتند یا پایان‌نامه نگرفته بودند و می‌خواستند که اخطار بدهند به آن‌ها که پایان‌نامه بگیرند و گزارش را دنبال کنند. با این لیستی که دانشگاه به مراکز مختلف داده بود شش سازمان مرا می‌خواستند. رئیس دانشگاه خودمان که معتقد بود چون از دانشگاه آمدم پس باید به دانشگاه برگردم.

284

 

 

در عین حالی که پیشنهاد داده بودم و شناسایی کرده بودم دو نفر دیگر از دانشگاه به ستاد فرستاده بودم، اصل را بر این گذاشته بود که از این تعداد افراد دو نفر را انتخاب کرده ولی دانشگاه برنامه‌اش این بود که باز باید به دانشگاه برگردم. نیروی انتظامی گویا در این ارزیابی مرا انتخاب کرده بود. به سپاه نامه زده بود که این نیرو را می‌خواهیم. دو بخش از بخش‌های ستاد کل نیروهای مسلح هم برای مذاکره نماینده فرستادند. دیگری طرح و برنامه بود و هم‌چنین اطلاعات و عملیات. هر دو نماینده‌هایشان آمدند و صحبت کردند. طرح و برنامه ستاد مشترک سپاه و دانشگاه عالی دفاع ملی هم مرا می خواستند. خودم هم به سردار جعفری گفته بودم: «اگر شما با رئیس دانشگاه هماهنگ کنید، ‌مشکلی نیست در خدمتتان هستم.»

سردار محمدعلی جعفری؟

بله. سردار محمدعلی جعفری که در این دوره فرمانده نیروی زمینی سپاه بود. در عیادتی که از آقای جعفری در بیمارستان داشتم گفتند: «شما چه‌کار کردید؟»

گفتم: «منتظر شما هستم، شما هر چه بگویید!»

گفتند: «با رئیس دانشگاه هماهنگ کردم که شما به نیروی زمینی بیایید.»

گفتم: «چشم!‌«

285

 

 

غافل از این‌که دانشگاه و ستاد مشترک سپاه، تصمیمات دیگری دارند. به نیروی زمینی رفتم. گفتند: «شما سه گزینه دارید که در آموزش، عملیات یا طرح و برنامه نیروی زمینی فعالیت کنید.»

به او گفتم: «اجازه بدهید بررسی کنم.»

به ایشان پیشنهاد دادم که در معاونت طرح و برنامه مشغول به کار شوم و ایشان موافقت کردند. به‌‌عنوان جانشین طرح و برنامه شروع به کار کردم. پس از مدتی از دانشگاه پیام آمد که «شما کجایید و کجا رفتید؟»

به دانشگاه رفتم و گفتم «در نیروی زمینی هستم.»

‌ـ برای چه؟‌

ـ برای اینکه شما درخواست نکردید.‌

‌ـ ما چه درخواستی بکنیم؟ شما نیروی خود ما و مسوول دانشکده بودید. طبیعی است پس از فارغ‌التحصیلی باید به دانشگاه برگردید. شما برای ارتقاء تحصیلی رفتید. نیرو وقتی در این ‌چارچوب قرار می‌گیرد دوباره برمی‌گردد و مأمور می‌شود به آموزش. رئیس دانشگاه هم بسیار از شما دلخور است.‌

286

 

 

 خدمت رئیس دانشگاه سردار دکتر حسینی‌تاش رسیدم. در زمان مسوولیتم در دانشکده، ارتباط خیلی خوب و صمیمانه‌ای با هم داشتیم. یکی دو بار مرا تشویق کرده بود و اختیارات و امکانات مورد نیاز دانشکده را برآورده می‌کرد. او هم فرمانده شایسته، علمی و مدیر لایق و انسان ارزشمندی بود. گفتند: «چه شد؟ شما کجا رفتید؟ شنیدیم که رفتید در نیروی زمینی مشغول شدید.»

‌ـ بله! قصه این بود که آقای جعفری این چنین گفت و چنان شد.‌

گفت: «یک جایی جلسه‌ای بین من و‌ محسن رضایی و ‌‌جعفری بود.‌‌ جعفری گفت‌ ‌که آقای بارانی را به ما بدهید.»

در حضور آقای محسن رضایی سکوت کردم و چیزی نگفتم ولی اعلام رضایت هم نکردم.»‌

‌ـ شاید او سکوت شما را علامت رضایتتان دانسته است. ‌

کمی ناراحت شدند و گفتند: «اگر هم قرار بود بروید، شما مدیر موفقی بودید. باید شما را تشویق می‌کردیم. جلسه تودیع می گذاشتیم.»

روزی به سردار جعفری گفتم: «دکتر حسینی‌تاش از این‌که از دانشگاه آمده‌ام، ناراحت است. شما یکی دو روز در هفته را اجازه بدهید به دانشگاه بروم.»

او راضی شدند. به دفتر معاون آموزشی دانشگاه که آقای دکتر علی‌آبادی بود، رفتم و گفتم: «آقای علی‌آبادی به هر صورت از دانشگاه رفتم ولی آینده‌ خودم را در دانشگاه می‌بینم. می‌خواهم یکی دو روز بیایم و کار آموزشی و پژوهشی بکنم.»

287

 

 

بعد با هم به دفتر سردار دکتر حسینی‌تاش رفتیم. به او گفتم: « که تمایل دارم یکی دو روز در دانشگاه خدمت کنم.»

او هم مثل همیشه محبت داشتند و گفتند: «شما باید دانشگاه بیایید. حتی اگر هفته‌ای یک ساعت باشد.»

شبانه روز با چند نفر کار می کردم و درگیر ساختار نیروی زمینی بودیم. کمی هم در دانشگاه با رایانه و کاربردهایش آشنا شده بودم و اطلاعات دیگری هم جمع کردیم و داشتیم سازمان نیروی زمینی را به شکل هدفمندی درمی‌آوردیم. لشکرها و سازمانها و بخش‌ها را مشخص کرده بودیم که چقدر از اعضای سازمان نیروی زمینی، ستادی و چقدر رسته‌ای باشند. تقریباً کار تازه‌ای بود. پس از مدتی از آموزش ستاد مشترک سپاه تماس گرفته و گفتند: «‌شما در تقسیماتی که رئیس کمیسیون تقسیم نیروی سپاه، انجام داده به قسمت طرح و برنامه ستاد مشترک افتاده‌اید و باید به آن‌جا بروید.»

هم در دانشگاه و هم در نیروی زمینی خدمت می‌کردید؟

بله!

چند روز در هفته بود؟

در هفته یک روز یا دو روز بعد از ظهرها برایم چهار واحد درس گذاشتند. به دانشگاه امام حسین(ع) می رفتم.

288

 

 

پایان‌نامه‌تان همچنان مانده بود و کار نمی‌کردید؟

پایان‌نامه‌ام را کار می‌کردم، سال 1374 استادم جزو ستاره‌‌دارهای دانشگاه تهران شد و از دانشگاه تهران به وزارت خارجه مأمور شد. این مشکل جدیدی برایم‌ بود. بیش از یک سال روی پایان‌نامه کار کرده بودم.‌ تقریبا تمام شده بود. از آن طرف درگیر نیروی زمینی و کار طرح و برنامه بودم. یکی دو سمینار هم پیرامون این موضوعات، برگزارکرده بودیم تا در نیروی زمینی، ساختار جدید را طرح کنند. مسوول طرح و برنامه ستاد مشترک هم کارهای انجام شده را دیده بود و پی‌گیر بردنم به ستاد مشترک بود. نزد سردار جعفری رفته و اطلاع دادم که در تقسیمات، به طرح و برنامه ستاد مشترک سپاه افتاده‌ام گفت: «خیلی خب، حالا چه‌کار کنیم؟»‌

گفتم: «شما با آقارحیم یک صحبتی بکنید. الان سرپرست طرح و برنامه نیروی زمینی شده‌ام، کارها هم مانده و باید انجام بدهم. تکلیف چیست؟»

ایشان با سردار صفوی صحبت کردند و بعد گفتند: «آقا سید کنار نمی‌آید، چه‌کار کنیم؟»

‌ـ شما هر چه دستور می‌دهید!‌

‌ـ فعلاً شما کار را در ستاد مشترک شروع کنید تا ببینیم چه می‌شود کرد؟‌

تصمیم بر این شد که فعلا به ستاد مشترک بروم. راننده هر شب از طرح و برنامه نیروی زمینی کارتابل روزانه کارهایم را می آورد. صبح برای بردن آن‌ها می‌آمد.

بعد از مدتی به سردار جعفری گفتند: «اگر دو نیروی فوق ‌لیسانس بدهید، بارانی را می‌توانید بگیرید.»

یک فرد لیسانس را فرستادم که او را پس از مصاحبه نپذیرفتند و شخص خاصی را تقاضا کردند که با موافقت سردار، انتقال صورت گرفت.

289

 

 

پس جابه‌جایی صورت گرفت؟

بله. به همان یک نفر بسنده کردند. من هم در نیروی زمینی ماندم و در کنار کار، پی‌گیر نوشتن پایان‌نامه شدم.

 مدتی گذشت تا به من پیغام دادند که فرمانده نیروی قدس آن زمان، سردار وحیدی و تیم کارشناسی آن‌جا، شما را برای مأموریت بوسنی انتخاب کرده‌اند. سردار جعفری هم موافقت کردند. دیگر در سازمان نیروی زمینی و طرح و برنامه کار تمام شده بود.

یک اتفاق دیگری هم آن موقع افتاد. سپاه برای دفاع مقدس، چهارده تیم تحقیقاتی تشکیل داد. سرتیم‌ها مسوولین ارشد بودند. جزو تیم سردار جعفری بودم. این حالا زمانی بود که در نیروی زمینی بودم. قرار بود روی پروژه عملیات‌‌های محدود کار کنیم. من به همراه سردار سوداگر، سردار محرابی، سردار شادمانی و آقای دکتر اردستانی اعضای تیم بودیم. پروژه را کمی منضبط و مرتب کردم. بعد کارهایم بنا به ضرورت حضورم در بوسنی، سرعت بیشتری گرفت. در یکی از روزها که باجناقم حاج‌آقا‌ چوپانی با خانواده مهمان ما بودند، به او تلفنی اطلاع دادند که برادر خانم‌مان در سوریه مرحوم شده است. حاج‌آقا‌ چوپانی با وزارت امور خارجه هماهنگی کردند و یکی، دو روز طول کشید تا ما توانستیم جنازه او را بگیریم و برای تدفین به شهرستان رفتیم. خب پدر و برادر‌خانمم قبلاً فوت شده بودند و در خانواده فقط چند خانم بودند که به حضور ما نیاز بود.

290

 

 

مأموریت شما عقب افتاد؟

بله. فقط توانستم در مرحله اول به دوستان خبر بدهم که برایم اتفاقی افتاده است. سوم و هفتم برادر همسرم را هم ما برگزار کردیم. جنگ بوسنی کمی فروکش کرده و به پایان خودش نزدیک شده بود و من بی‌توفیق از حضور در آن‌جا در رفت و آمد به شهرستان برای برگزاری مراسم‌های دو تن از عزیزانمان بودم. روزی در ستاد مشترک سپاه، سردار وحیدی را دیدم. بعد از حال و احوال پرسی گفت: «آقای بارانی چه شد؟ قرار بود شما با ما یک همکاری کنید و به بوسنی بروید.»

به او هم توضیح دادم و گفتم: «که من آماده بودم ولی حوادثی اتفاق افتاد که این توفیق سلب شد. دو تا از اقوام درجه یک در این فاصله زمانی مرحوم شدند. اول پدرم بعد برادر‌خانمم. می‌ترسم سریال بشود.»

او خندید و از هم جدا شدیم. بعد از برگزاری مراسم‌ها پیش سردار جعفری رفتم و گفتم: «اگر اجازه بدهید، سراغ کارهای خودم بروم.»

گفت: «چه کاری؟»

‌ـ من معلم هستم. از دانشگاه به این‌جا و به ضرورت آمدم تا در خدمت شما و سپاه باشم. الان اجازه بدهید به کار تدریس مشغول شوم.‌

‌ـ هماهنگ می‌کنم شما به دانشکده علوم و فنون پیاده بروید و به عنوان مشاور مشغول شوید.‌

291

 

 

از معاونت طرح برنامه نیروی زمینی به دانشکده علوم فنون پیاده آمدید؟

‌از معاونت طرح برنامه نیروی زمینی به دانشکده علوم فنون پیاده که مربوط به نیروی زمینی بود، منتقل شدم. دانشکده علوم و فنون نظامی مربوط به دانشگاه امام حسین(ع) بود. آن‌جا فقط درس می‌دادم. در نیروی زمینی مدتی جانشین و بعد سرپرست طرح و برنامه شدم. سردار جعفری گفتند: «شما دانشکده علوم و فنون پیاده برو و مشاور باش.‌»

شما گفتید که برای عملیات‌های دفاع مقدس تیم تحقیقاتی تشکیل شده بود؛ در این تیم چه اقداماتی انجام می‌دادید؟

در همین تیم عملیات‌های دفاع مقدس. یک کاری را ارائه کرده بودم و آن این بود که پروسه پژوهش پیرامون عملیات را زمان‌بندی کرده بودم و این کار آن موقع خیلی بدیع و نو بود. آقایان دیگری هم بودند. در یک جلسه‌ای که فرماندهان نظامی سپاه حضور داشتند، پنج دقیقه وقت خواستم که پیرامون دفاع مقدس چیزی بگویم. به سردار رضایی گفتم: «الان چند دهه از جنگ جهانی دوم می‌گذرد ولی تاکنون از زوایای مختلف در حال بررسی و به روز شدن است. یعنی در زمینه‌های گوناگون آن کار می‌شود. یک جایش تراژدی، یک جایش طنز، یک جایش تئاتر، یک جایش فیلم سینمایی و کتاب می‌شود و خیلی گسترش پیدا کرده، اما دفاع مقدس چه؟ حالا ما کتاب نوشتیم کتاب‌ها را کی بخواند! دفاع مقدس را باید از نگاه‌های مختلف به خصوص از منظر هنری دید.‌ یک مقاله‌ای هم در این زمینه داشتم و به او دادم. پس از خروج از جلسه به سردار جعفری گفتم: «اگر اجازه بدهید به دانشکده بروم و کارهای آموزشی و پژوهشی‌ را ادامه بدهم.»

او موافقت کرد که به عنوان مشاور بروم. سرپرست دانشکده سردار جمشید نظمی، یکی از سرداران بسیار خوش اخلاق و پرتلاش دوره دفاع مقدس و از لشکر عاشورا بود.

292

 

 

برای دانشکده برنامه خاصی تدوین کرده بودید؟

قرار بود آقای نظمی از دانشکده برود. من رفتم و از نزدیک دیدم که دانشکده شرایط لازم و کافی را دارا نیست. اصلاً شباهتی به دانشکده نداشت. ما سال‌ها در دانشگاه، دانشکده ایجاد کرده بودیم. گروه‌های برنامه‌ریزی داشتیم و دوره های کاردانی و کارشنایی و ارشد را درست کرده بودیم و تجربه خوبی داشتیم. آن‌جا پنج آموزشگاه بود. آموزشگاه تکاوری، آموزشگاه پیاده، آموزشگاه ادوات، آموزشگاه چتربازی و آموزشگاه مخابرات. به سردار جعفری گفتم: «دانشکده یک دوره می‌خواهد. یک تیم تشکیل می‌دهم شما امکاناتش را بدهید. برای این‌که این دانشکده، دانشکده شود حداقل دو دوره کارشناسی می‌خواهد.»‌

با چند نفر از برادران با‌تجربه‌ای که داشتیم دو دوره کارشناسی ناپیوسته منظم و کارشناسی ناپیوسته نامنظم را تعریف کرده، برای تصویب به دانشگاه فرستادیم. با مسوولین برنامه‌ریزی دانشگاه و معاونت آموزش جلسه گذاشتیم و ایرادهایش را رفع کردیم و به نیروی زمینی فرستادیم. ازآنجا هم به ستاد مشترک فرستاده شد. ‌پس از رفع چند ایرادی که ستاد گرفته بود، بالاخره ستاد مشترک تصویب کرد.

293

 

 

سردار جعفری در سال‌های 1368 تا 1370 مسوول گروه نظامی سپاه بود. او برای تصویب هر واحد درسی اعم از دوره کارشناسی و کارشناسی ارشد تا قانع نمی‌شدند، نمی‌پذیرفتند. چون تحصیل کرده بودند به ارتقای آموزش هم کمک می شد. به هرحال این هم جزو مزیت‌های این فرمانده بود. از ستاد نیروی زمینی حکم ما را به عنوان کارشناس و مشاور ابلاغ کردند. در این دوره جناب محمدرضا نوری بسیار تلاش و همکاری کردند. چون دوره تازه‌ای بود از فرماندهی نیروی زمینی تشویق شدم. در این دوره سردار نظمی به بازرسی رفت. سردار استوار هم جابه‌جا شده بود. همان چیزی که پیش‌بینی کرده بودم، رخ داده بود من ماندم و دانشکده‌ای که پنج مرکز آموزش داشت.

دانشکده علوم پایه از دانشگاه جدا شده بود و به مرکزی در غرب تهران در پادگانی کنار پارک چیتگر منتقل شده بود. پادگانی که مربوط به پشتیبانی سپاه بود. خوابگاه هم برایش پیش‌بینی کرده بودند. بعد سپاه به توافقاتی رسید که ما این دانشکده‌ را به چیتگر ببریم و آن دانشکده که از دانشگاه مادر دور افتاده بود به مجموعه دانشگاه به جای مکان قبلی ما جابجا شود. کارها گردن من افتاد که باید آن‌جا را جابجا کنیم. برای جا به جایی آقای جعفری زنگ زد که: «آقای بارانی جابجا شدی؟»

294

 

 

گفتم: «‌نه، همان جای قدیمی هستیم.»

گفت: «حالا چکار می‌کنی؟»

گفتم: «روزانه چند تا کامیون و تریلی را جابه‌جا می‌کنیم!‌»

در چیتگر سوله‌های بزرگی را گرفتیم. گروه‌ها را با یک برنامه مدیریتی بردیم. یک تیمی هم بردیم آن‌جا و پاسدار خیلی خوبی به نام آقای شریعت که مسوول قرارگاه بود، مستقر کردیم. تمام وسایل را که بار می‌زدیم، یک تیم چند نفره باید امضا می‌زدند، مثل کردستان و جنوب که نیروها را جابه جا می‌کردیم. معاون هماهنگ‌کننده دانشکده، نماینده حفاظت و نماینده فرماندهی امضا می‌کردند. یک درجه‌دار گذاشته بودیم که ماشین را با بی‌سیم ببرد که اگر این ماشین توی راه پنچر شد، یک ماشین دیگر که با لاستیک و سوخت گذاشته بودیم آماده بلافاصله جا به جا شود. چون وسایلی که می‌آوردند قیمت داشت و به هر صورت مربوط به بیت‌المال بود. پنج نفر هم باید این‌ها را آن‌جا تحویل می‌گرفتند. شب هم نگهبان گذاشته بودیم. به این ترتیب طی یک فرآیند مدیریتی دقیق که نوشته بودم مرحله به مرحله همه اینها را جابه جا کردم.

چند روز طول کشید؟

دو، سه هفته ای طول کشید. چون امکانات زیادی بود هم زمان هم نیروهای آموزشی را فرستادیم به مرکز آموزشی آن‌جا و با آن‌ها قرار گذاشتیم که بهشان امکانات و جیره بدهیم.

295

 

 

به هر صورت ساختمان‌ها یکی یکی و پایاپای عوض می‌شد. یک ساختمان را تحویل می‌دادیم و به محض اینکه یک ساختمان به ما تحویل می‌دادند بلافاصله تجهیز می‌کردیم. کارگروه، آشپزخانه، خوابگاه دانشجویان را فعال می‌کردیم تا دانشکده فعال شد. همزمان با دانشکده افسری نیز هماهنگ کردیم تا فارغ‌التحصیلانی را که می‌آیند، به ما بدهند. البته فارغ‌التحصیل‌ها را می‌خواستند به یگان‌ها بفرستند اما گفتیم یک دوره کارشناسی ناپیوسته تصویب کردیم و می‌خواهیم دانشجو بگیریم. خلاصه دویست و شصت نفر از دانشکده افسری به ما معرفی شدند و یک گزینش برایشان گذاشتیم و از بین آنهایی که گزینش کردیم حدود هشتاد نفر را انتخاب کردیم و دوره را با دو کلاس شروع کردیم.

بعد از اینها یک تست سنگینی هم گرفتیم و چهل نفر را برای نیروهای نامنظم که چتربازی و کارهای سخت‌تری بود، انتخاب کردیم پس از آن هم شروع کردیم به هیئت علمی گرفتن و آنهایی که تحصیلات فوق‌لیسانس داشتند را برای این کار انتخاب کردیم. برای مربیان قدیمی هم یک کلاس کارشناسی گذاشتیم که رشد کنند. آموزش ستاد مشترک سپاه ده، دوازده تا دانشکده داشت. دانشکده قدس، مقاومت، نیروی دریایی، دانشگاه امام حسین(ع) که خودش چند تا دانشکده افسری داشت اما در ارزیابی که همان موقع کرد ما را به عنوان دانشکده اول در بعضی ازموضوعات در طول همین مدت کوتاهی که آمده بودیم، انتخاب کرد. ما بعد از اینکه مستقر شدیم و یک مدتی گذشت اشکالات آن‌جا را رفع کردیم، خوابگاه‌ها را درست کردیم.

296

 

 

به هرحال دانشکده شکل گرفت. دیگر کلاس‌ها را بیشتر کردیم. ساختمان و محیط‌های جدید ساختیم. فضاها را فعال و گسترش دادیم. کارهای تخصصی کردیم. تیراندازی، تربیت‌بدنی را در دوره‌ها گنجاندیم. در این دوره که سرپرست و جانشین دانشکده بودم، مسوول کمیته هوابرد سپاه هم شدم. حالا در زمینه‌های دیگر اطلاعات و تخصص داشتم اما در این زمینه نداشتم. در نتیجه یک کلاس ویژه برای ما سه نفر گذاشتند. دوره چتربازی آموزشی را دیدم آن موقع تازه ورزش جدیدی به نام پارا‌گلایدر هم آمده بود آن را هم آموزش دیدم. بعد که یک خرده جلوتر رفتم با کایت هم پریدم. پس از مدتی برای اولین بار یک پاراموتور برای سپاه خریده شد، با همان مربی‌ها به شیراز رفته و با پارا‌موتور دوره دیده و آن‌جا پریدم. پاراموتور پدیده‌ای بود و ما انتظار داشتیم که با این وسیله آدم جابه‌جا شود و در عملیات ویژه کاربرد داشته باشد. در این موضوع افتخار همکاری با سرداران عزیزی از جمله محمدرضا شعبانی و محمود عباس را داشتم. از مربیان خوب این دوره شهید احمد مایلی، مرحوم فاضل میرزایی، حسن مغفرتی مسوول کمیته هوابرد دانشکده وسپاه، سید اعرابی مربی تیراندازی و مسوول تربیت بدنی دانشکده بسیار آموخته و مرهون آموزشهای آن عزیزان هستم.

297

 

 

پایان‌نامه‌اتان هم‌چنان نیمه‌کاره رها شده بود؟

اواخر سال 1375 بود که دوباره در پی دفاع از پایان‌نامه برآمدم. فرصت یک ساله ای داشتم که پایان‌‌نامه‌ را تمام کنم. این دفعه به سراغ استاد تمام دانشگاه شهید بهشتی آقای دکتر عبدالعلی قوام رفتم و او را به عنوان استاد راهنما انتخاب کردم. استاد بسیار سخت‌گیر و معروفی بود. انتظار داشتم که او یک نگاهی به پایان‌نامه‌ام بیندازد و آن را امضا کند اما رویش یک جمله‌ای نوشت که همه رشته‌هایم، پنبه شد. او به مبانی اصلی نگاه دیگری داشت. به همین خاطر دوباره از نو، پایان‌نامه را شروع کردم.

ارزش هر پایان‌نامه به سطح علمی استاد راهنما است. آن دوره‌ای که با او پایان‌نامه را گرفتم یکی دو تا از هم‌دوره‌ای‌ها نتوانستند با او کار کنند و رفتند. هفته‌ای یک بار به دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی می‌رفتم. او آن‌جا مسوول گروه بود ایرادات را می‌گرفت و تصحیح می‌کردم. استاد مشاور پس از دیدن محتوا گفت: «که شما پایان‌نامه‌ات خیلی کاربردی است. این‌جا که نوشتی رابطه امنیت با توسعه اقتصادی، بنویس توسعه اقتصادی ایران. یعنی عمومی‌اش کن. دولت هم این را با یک قیمت خوبی از شما می‌خرد. چون دولت الان دنبال پایان‌‌نامه‌های این سبکی است.‌»

298

 

 

با مطالعاتی که کردم دیدم که اقتصاد ایران مشکلات زیادی دارد. در مدیریت اقتصادی هم مشکل زیادی داریم، و اگر می‌خواستم اینها را بیان کنم به مسوولین بر‌می‌خورد. ضعف‌های اساسی اقتصاد ایران را باید کشف می‌کردم. ولی متأسفانه ظرفیت انتقادپذیریی در مسوولین کم است. از اقتصاد ایران عبور کرده و اقتصاد شرق آسیا را که اقتصاد موفقی بود، بیان کردم. بعد روی کشورهایی مثل برزیل مطالعه کردم و با آمار و نمودار به شکل جهانی، آن را ارائه کردم.

البته پایان‌نامه را به نوعی دیگر، کتاب درسی‌ کردم. مقاله هم نوشتم و تا به امروز هم از آن استفاده می‌کنم. چون خیلی خوب مطالعه کرده بودم و دو استاد راهنما و مشاور باعث شدند که دو نگاه مختلف را با هم جمع‌ کرده، اطلاعات و سواد بیشتری پیدا کنم. در هر صورت پایان‌نامه را جمع کردم و به استاد دادم. در برخی قسمت‌های پایان‌نامه‌ام برای اینکه مستنداتش قوی باشد، از پنج منبع استفاده کرده بود.

حالا چند روز به تعطیلات هم داشتیم. پایان نامه را گرفتم و رفتم به سازمان پژوهش بسیج و با حروفچین هماهنگ کردم و کل سیستم را پشت ماشین گذاشته و بردم خانه او تا آن چند روزی که در تعطیلات بود، شبانه‌روز کار کند و تایپ پایان‌نامه به اتمام برسد. بعد از آن من برای پیش‌دفاعیه نزد استاد رفتم. در پیش‌دفاعیه اشکالات از نگاه استاد مشاور بررسی شد.

299

 

 

 روز دفاعیه‌ فرا رسید. پایان‌نامه را آماده کرده و سراغ استاد رفتم. او گفت: «در روزهای گذشته آقایی از پایان‌نامه‌اش دفاع می‌کرد در دانشگاه تهران که من استاد مشاور بودم، وقتی پایان‌نامه‌اش را دیدم پنج شش ایراد گرفتم اما آن ایرادها را رفع نکرد. در روز دفاع خانواده‌ و دوربین و شیرینی آورده بود، اما آن شش ایراد و ایرادهای دیگر رو شد و کلاً پایان‌نامه‌اش قبول نشد. در هر صورت به یک نوعی دل ما را اینجوری خالی کرد. روز سختی بود در عین حال چون قبلاً پروژه‌ها و کارهای علمی زیادی را انجام داده و سخنرانی و مقاله‌های متعددی را ارائه کرده بودم، پایان‌نامه را به خواست خدا در چهل و پنج دقیقه ارائه دادم. اساتید و داوران هم در چهل و پنج دقیقه نظرات و سوال‌هایشان را مطرح کرده و پاسخ گرفتند. به هر صورت در تاریخ 27/10/1376 پایان‌نامه با استاد راهنمایی آقای دکتر عبدالعلی قوام و استاد مشاوری آقای دکتر عباسلو رئیس دانشگاه، استاد تخصصی دکتر سیدعلی‌اصغر کاظمی و آقای دکتر تهامی، آقای دکتر طالبی و رئیس دانشکده آقای دکتر خلیلی، دفاع شد و موفق به فارغ‌التحصیلی شدم. بعد از آن عضو هیئت علمی دانشگاه امام حسین(ع) شدم. دانشگاه نیز تمایل نشان داد که به آن‌جا برگردم. از این‌رو با مسول بازرسی نیروی زمینی صحبت کردم، او هم گردش کاری‌ام را به‌ سردار جعفری نوشت، به گردش‌ کار اول جواب منفی داده بود. بازرسی مرا خواست و گفت: «فرمانده نظرش نیست شما بروید. چه کار کنیم؟»

گفتم: «نمی‌دانم. ولی خودم تمایل دارم بروم»

300

 

 

با سردار جعفری صحبت کردم. از بازرسی هم نوشته بودند: «که آقای بارانی با توجه به سوابقی که در دانشگاه داشته و تدریس می‌کرده به دانشگاه امام حسین برود.»

به هر حال با یک سال مأموریتم به دانشگاه موافقت کردند.

‌رئیس دانشگاه آقای افشار مرا به دفترشان خواست. او از فرماندهی نیروی مقاومت بسیج آمده بود. گفت: «شما یکی از این مسوولیت‌ها را قبول کنید.»

معاونت دانشجویی، دو دانشکده و یک پژوهشکده را پیشنهاد داد. به او گفتم: «چند سالی است که از محیط دانشگاه دور بودم. اگرچه ارتباطم با دانشگاه قطع نشده و درس می‌دهم اما در هر صورت نیاز به یک بازنگری در اطلاعات دانشگاه دارم. بنابراین اگر اجازه بدهید یک مدتی در حاشیه کنار شما باشم و در جلسات شرکت کنم. بعد به توافق برسیم که چه کاری را انجام بدهم؟»

گفت: «خیلی خوبه.»

301

 

 

دانشگاه یک مقدار زیادی به سمت دانشجوی آزاد گرایش پیدا کرده بود. یعنی از کنکورسراسری هم دانشجو می‌گرفت و گزینش کمرنگ شده بود. مدتی از ورودم به دانشگاه گذشته بود. سر موضوعاتی که پیش آمد، آقای افشار نظرش این شد که یک تصمیم جدی بگیرد. حدود بیست روزی می‌شد که از دانشکده پیاده به آن‌جا رفته بودم. یک روز مرا صدا کردند و جلسه تودیع و معارفه گذاشتند و در جلسه گفتند: «که از امروز آقای بارانی معاون دانشجویی هستند.»

‌و از زحمات معاون دانشجویی هم تشکر کردند.

معاون دانشجویی و همکارانش ناراحت شدند. در این مدت برای اینکه دانشگاه را بیشتر بشناسم به همه قسمت ها سر می‌زدم. یکی از آن جاها معاونت دانشجویی بود. در آن‌جا می دیدم که همیشه صف‌ها طولانی است و دانشجوها سرگردان یک امضا و این طور کارها بودند. بعد که بررسی کردم متوجه شدم که معاون دانشجویی و مدیران زیرمجموعه‌اش نیز همه دانشجو هستند. آن‌ها سر کلاس می‌رفتند دانشجو هم که می‌آمد نامه بگیرد، مشکل پیدا می‌کرد. می‌خواست سهمیه بگیرد، کسی نبود نامه او را رسیدگی کند. بعضی دانشجوها هم کارشان آن‌جا درست نمی‌شد و به دفتر فرماندهی می‌رفتند. یعنی هر گاه می‌خواستید به دفتر فرماندهی بروید، در راه پله‌ها دانشجویان نشسته بودند. آن‌جا مستقر شدم اولین کاری که کردم سازماندهی خود ستاد دانشجویی بود. جلسه‌ای گذاشتم و در آن جلسه به دوستان گفتم: «شما مخیر هستید انتخاب کنید. یا درس یا کار‌. خودم با درس موافقم.»

یکی از دوستان گفت: «شما رفتی درس‌هایت را خواندی حالا نمی‌گذاری ما بخوانیم.»

گفتم: «نه مخالف درس نیستم، بروید درس بخوانید.»

302

 

 

خلاصه ما با هم اختلاف سلیقه پیدا کردیم. آرام آرام سعی می‌کردم ایجاد نظم کنیم، صبحگاه درست کنیم و کارها را روتین کنیم. یعنی کاری را انجام بدهیم که به شکل صحیح افسر تربیت شود. مطالعاتش را داشتم و از قبل هم با موضوع آشنا بودم. از آن طرف هم دوستان رفتند با ستاد صحبت کردند که این آدمی که آمده، حرف کارشناسی را گوش نمی‌کند و آدمی است که می‌خواهد با نظرات خودش کار ‌کند. از نیروی زمینی آمده با دانشگاه هم آشناست. خب می‌دانستند قبلاً مسوول دانشکده بودم. همه از نیروهای آن موقع بودند. همۀ مسائل را جمع‌بندی کردم و جمع‌بندی‌هایم را به آقای افشار دادم. او جمع‌بندی‌ و پیشنهادتم را که خوانده بود، مرا صدا کرد و گفت: «یک‌سال و نیم است این‌جا هستم، تازه به این موارد رسیده‌ام. ولی شما چه زود به این‌ها رسیدید!»

گفتم: «آقای افشار بنده از دانشگاه دور و بیگانه نبودم. مدیر تمام وقت می‌خواهم. مدیر دانشجو پذیر. باید دانشجو را درک کنیم و به او بها و خدمات بدهیم. اگر چنین کنیم او جوابش را به ما می‌دهد و حرف ما را گوش می‌دهد.»

 رئیس دانشگاه قبول کرد و گفت: «حرف درستی است.»

303

 

 

گفتم: «دانشجو روی چمن خوابیده، بی‌انگیزه است. باید برود استخر شنا یاد بگیرد، در سالن چند منظوره والیبال و فوتبال بازی کند. در زمین‌های چمن بدود. در جاهای مختلف و فضاهای مختلف، انرژی‌اش را تخلیه کند. ارائه خدمات در دانشگاه رأس ساعت چهار تمام می‌شود. دانشجویی که ساعت چهار کلاسش تمام می‌شود باید به سلمانی، کتابخانه، استخر و... دسترسی داشته باشد. اگر به عرضه‌کنندگان خدمات اضافه مزدی، حقوقی بدهیم تا پس از ساعت اداری بمانند، کمک بزرگی در حل مشکلات دانشجویان کرده‌ایم.»

‌او همه شروط را پذیرفت و کارم را شروع کردم. بعد از مدتی خودم هم دیدم کار خیلی سختی است. تمایل داشتم آن‌هایی که با کار کردن من مخالف‌اند بتوانند کاری بکنند که آقای افشار هم پشیمان شود و مرا از معاونت دانشجویی بردارد. چون می‌دیدم این‌ها مرتب با هم جلسه می‌گذارند. اما زورشان نرسید. یک تکنیک مدیریتی بود که به آن رسیده بودم که زمان تغییر مدیران خیلی مهم هست. دقیقاً روز 24 اسفند که دانشگاه تعطیل می‌شد تا روز بیست فروردین مدیران را تغییر می‌دادم. این یک ماه، ماه تعطیلی دانشجو بود ولی زمان تعطیلی ما نبود. با مدیریت جدید در این زمان برای کار آماده می‌شدیم. بعد از عید وقتی دانشجو وارد می‌شد آسایشگاهش مرتب بود، غذایش مرتب بود کارهایش را کرده بودیم. بنابراین آمدیم روز بیست و چهارم اسفند مدیرهای دانشجویی جدید را آوردیم. یکی از آن‌ها مسوول بهداری دانشگاه بود که دوره ارشد را گذرانده بود. او را از بازرسی گرفتیم و مسوول خدمات دانشجویی گذاشتیم. او در بهداری شخص موفقی بود و چون با دانشجوها کار کرده بود می‌توانست در سمت جدید هم موفق شود. مدیر دوم مسوول مرکز روانشناسی دانشگاه بود که فوق‌لیسانس از دانشگاه تهران داشت، جانباز هم بود. دو نفر از افراد شایسته و مدبر را هم انتخاب کرده و کار را آغاز کردیم. رهب مخالفین را عوض نکردم. او را گذاشتم سر کارش بماند. ولی بقیه را عوض کردم. می‌دانستم که خودش یک روز می‌آید و می‌گوید: «مرا عوض کن.»

304

 

 

همین‌طورهم شد. ‌بعد از مدتی آقای افشار رفت و آقای دکتر فضائلی که جانشین بودند، رئیس دانشگاه شدند. در این دوره خیلی توفیقات برایم پیش آمد. موارد زیر را به دقت اجرا کردیم‌:

1ـ مدیران تمام وقت حاضر در محل کار،

2ـ انضباط در خدمات دانشجویی،

3ـ اضافه کردن ساعات خدمات دانشجویی،

4ـ فعال کردن سیستماتیک کلاس‌ها و فوق برنامه دانشجویی،

5ـ تجهیز و آماده‌سازی سالن‌های ورزشی تمام وقت در اختیار دانشجویان،

6ـ واگذاری وام‌های دانشجویی به‌صورت غیر‌متمرکز به دانشکده‌ها.

7ـ برگزاری اردوی گزینش دانشجویی با هماهنگی فرماندهی دانشگاه و ستاد مشترک سپاه،

 8ـ برگزاری گنگره‌های شهدای استانی،

9ـ برگزاری اردوهای راهیان نور دانشجویی،

10ـ برگزاری کلاس تربیت راوی از بین دانشجویان داوطلب و مستعد سال آخری،

11ـ یک نواختی در نوع و کیفیت تغذیه و خدمات دانشجویی،

12ـ برگزاری اردوهای مرزشناسی برای دانشجویان از شمال‌غرب تا جزایر خلیج فارس،

13ـ تهیه وتدوین نظام تربیتی افسر مکتبی.

305

 

 

هفته‌ای دو روز مسوولین دانشجویی دانشکده‌ها را با دعوت از چند استاد متخصص در امورتربیتی و روانشناس جمع کرده و کار نظام جامع تربیت افسر مکتبی را شروع کردیم. هر بندی را که با هم بحث می‌کردیم، سعی می‌کردیم به یک جمع‌بندی برسیم. زمان جلسه را هم خارج از زمان اداری گذاشته بودم. این جلسات منتج به یک جزوه کامل و فصل‌بندی شد. با این محتوا که ما یک افسر را از کجا تا کجا ببریم؟‌ رزومه‌های تربیتی‌اش چه باشد؟ همه اینها را پیش‌بینی کردیم و کار خیلی خوبی از آب درآمد. کار دیگری که انجام شد این بود که اگر دانشجویی اخراج درسی می‌شد، صدمات زیادی را متحمل می‌شد از انگیزه هم می‌افتاد. شانس‌هایش را از دست می‌داد و باید به سربازی می‌رفت. یعنی دو ضربه خورده بود. هم تحصیلاتش نیمه‌ کاره مانده بود و هم آینده‌اش نامشخص می‌شد. در حقیقت اخراج از دانشگاه امام حسین(ع)، یعنی اخراج از سپاه. یک برچسب هم به او می‌خورد که این آدم مثلاً ضدانقلاب است.

بله این آدم که چند ترم درس خوانده و موفق نشده بود، وقتی اخراج می‌شد دیگر نمی‌توانست دوباره بیاید و کنکور بدهد، چون زمان سربازی‌اش بود و طول مدتی که پیش ما بوده برایش سربازی حساب نمی‌شد. می‌رفت سربازی. بعد از سربازی هم هر جا می‌رفت استخدام شود، می‌گفت: «مدتی دانشگاه امام حسین(ع) بودم.»

می‌گفتند: «برو نامه بیاور.»

306

 

 

که از آن‌جا اخراج شده است. البته اخراجی به معنای اخلاقی نبود. به معنای درسی بوده است، برای هر دوی این‌ها آمدم این مسئله را طرح کردم و ریشه‌یابی کردم و برایش حل مسئله گذاشتم که یک گزینش دقیق داشته باشیم و دانشگاه امام حسین(ع)، دیگر دانشجوی ضعیف را نپذیرد. ما در هر ترم تعدادی اخراجی داشتیم.

خب دانشجوی معدل دوازده می‌آمد، در دانشگاه رشته مهندسی می‌خواند. ترم اول را به زور پاس می‌کرد. ترم دوم و سوم و چهارم می‌ماند و بعد از دو سال اخراج می‌شد. البته در دانشگاه‌های دیگر هم این اتفاق می‌افتاد، اما صدایش درنمی‌آمد. این‌جا صدادار بود. چرا که برای دانشجوی اینجا، خانواده‌اش دست بالا می‌زدند و زن می‌گرفت دانشجو در زمان تحصیل حقوق می‌گرفت، کُد می‌خورد و پاسدار می‌شد. ولی پاسداری‌اش مشروط به فارغ‌‌التحصیلی بود و اگر فارغ‌التحصیل نمی‌شد از سپاه هم اخراج می‌شد. که این یک مصیبت بود، بنابراین دو تا کار کردیم. یکی اینکه دانشجوهایی که نتوانستند ادامه بدهند ولی بالای هفتاد و دو واحد را پاس کرده بودند، برایشان کاردانی صادر کردیم که بتوانند به خدمت ادامه دهند. دوم این‌که با ستاد مشترک سپاه هماهنگ کرده و گزینش را گرفتیم. در دانشگاه اردو گذاشتم. از کنکور به ازای یک پاسدار چهارده نفر می‌گرفتیم و از چهارده نفر، یک نفر را برای دانشگاه گزینش می‌کردیم. کار خیلی پیچیده و دقیقی انجام دادیم و امروز فارغ‌التحصیلان این دوره در دانشگاههای اول کشور، دکترا می‌خوانند و‌ عضو هیئت علمی دانشگاه‌های مختلف شدند. ‌این کار را سال 1379 انجام دادیم.


307

 

دیدار با مقام معظم رهبری،‌ به همراه اساتید و دانشجویان دانشگاه عالی دفاع ملی

 

 

سال 1372 ـ‌ در همایش تحلیل نبرد،‌ سالن اندیشه دانشگاه امام حسین(ع)

 

 

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۹ ، ۱۶:۰۸
محمد علی بارانی