یک قطره از هزاران

تاریخ شفاهی دوران انقلاب اسلامی، جنگ گنبد و کردستان، جنوب ایران و جنوب لبنان به روایت سردار سرتیپ دوم پاسدار دکتر محمد‌علی بارانی

یک قطره از هزاران

تاریخ شفاهی دوران انقلاب اسلامی، جنگ گنبد و کردستان، جنوب ایران و جنوب لبنان به روایت سردار سرتیپ دوم پاسدار دکتر محمد‌علی بارانی

یک قطره از هزاران
دکتر محمدعلی بارانی استاد دانشگاه
آخرین مطالب
۲۹ شهریور ۹۹ ، ۱۴:۲۱

فصل چهارم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

فصل چهارم: اعزام به غرب کشور

 

با اوضاع آرامی که در سال 1359 در شهر حاکم شد، چه فعالیت‌هایی داشتید؟

دو ماه اول سال 1359 ادامه‌ی موضوعات سال 1358 را داشتیم. سپاه در آن زمان در جلسات مختلف و تأثیرگذار شرکت داشت. به کارهای کوچک و بزرگ می‌پرداخت. در زمان درگیری‌ها احمد قنبریان مسوول آموزش سپاه بود. بعد از شهادتش، خلأ وجود او احساس می‌شد. بچه های دیگری مانند سعید مرادی هم شهید شده بودند. با این اتفاقات در نظام سپاه، تغییرات جدیدی ایجاد شد. ما که جنگ را دیده و تجربه‌ کرده و خیالمان از گنبد راحت شده بود، دغدغه‌ دیگری داشتیم. دوست داشتیم به کردستان برویم و آن‌جا را از لوث وجود ضدانقلاب پاک کنیم.

بچه‌های سپاه، دغدغه اجرای فرمایشات حضرت امام خمینی را داشتند. بنابراین بعد از ماه‌های دوم، سوم، توسط تکاوری از نیروی دریایی، برایمان دوره‌ی آموزشی گذاشته شد.

در خود گنبد آموزش می‌دیدید؟

بله. در خود گنبد برای رفتن به کردستان آموزش رسمی دیده بودیم. قرار شد سپاه، آموزش سختی را برنامه‌ریزی کند. حدود سی نفر از بچه‌ها ثبت‌نام کردند و انتخاب شدند. یک نفر از جهاد، دو سه نفر بسیجی و بقیه هم از سپاه. ما به بیرون از شهر جایی که منطقه‌ی بسیار باز و گسترده‌ای بود، رفتیم و در اطراف آن اردوگاه، سنگر و چادر زدیم و سیم‌خاردار کشیدیم. کنارش رودخانه و رو به رویش هم انبارهای جهاد سازندگی بود و کاملاً از شهر جدا بود. به آن‌جا رفتیم و آموزش‌ها شروع شد. آموزش‌ها شامل شناخت اسلحه، تاکتیک، تیراندازی، رزم ‌شبانه و عبور از رودخانه بود که روز و شب تمرین می‌کردیم. آخرین تمرین‌مان هم رزمایشی بود که باید دو دسته می‌شدیم و در دو بخش شروع به تیراندازی می‌کردیم. قرار بود کنترلی، تیراندازی و پیشروی کرده و تیرها را هوایی بزنیم. متأسفانه در مانور پایان دوره، بچه ها احساساتی شده و جدی شلیک می کردند. نیروهای خودم را کنترل کردم و گفتم: «دیگر تیراندازی نکنید، روی زمین بخوابید.»

64

 

 

‌هر چه صدا می‌ زدم که آتش بس است، گروه مقابل ما نمی‌شنیدند. فاصله من تا گروه مقابلم، کمتر از دویست متر بود. بلند شدم و از بچه‌ها جدا شدم و داخل نیزار رفتم تا آن‌ها را از پشت دور بزنم و بگویم که تیراندازی نکنند. اسلحه ژ ـ سه دستم بود و با احتیاط از کنار نیزارها رد می‌شدم. با اسلحه، نی‌ها را باز می کردم. غافل از این‌که این نی‌ها در حاشیه پرتگاه رودخانه است، باز کردن نی‌ها و پا را گذاشتن همانا و سقوط از لبه‌ی رودخانه، همانا. زمان سقوط، اسلحه مقابلم بود و بیم آن را داشتم که به صورتم اصابت کند. آن را از دست چپ به دست راستم دادم و از طرف قنداق رها کردم تا اسلحه، نشکند و صدمه نبیند. پایم که به زمین رسید، خودم را جمع کرده و در دامنه‌ی رودخانه، سراشیب پایین آمدم و آسیب ندیدم. اسلحه‌ام را در تاریکی پیدا کردم. دیوار بلند چند متری که از آن سقوط کرده بودم، طوری بود که بازگشت از آن‌جا میسر نبود. از جای دیگری که مالرو بود، بازگشتم و دستور آتش­بس را اعلام کردم. به آن‌ها نگفتم، چه اتفاقی افتاد. بعدها که دوباره به آن‌جا رفتم، دیدم که از یک دیوار هفت، هشت متری سقوط کرده‌ام. شیب دیوار و آمادگی فیزیکی‌ام، مانع از اصابت ضربه مستقیم به من شده بود.

قرار شد در آخرین مرحله، دو کار اساسی بکنیم. اول این‌که مسلح و شبانه، مسافت زیادی را با لباس و امکانات از منطقه‌ای که رودخانه باتلاقی دارد، از آب عبور کنیم. دوم این‌که به شکل مجازی چگونگی اشغال یکی از پایگاه‌های نظامی شهر را آن هم بدون تیراندازی، طراحی و اجرا کنیم. بعضی‌ قسمت‌ها، آن‌قدر آب زیاد بود که از قد ما هم بالاتر می‌رفت و بچه‌ها در این وضعیت خسته می‌شدند و اسلحه‌شان، زیر آب می‌رفت. یا اسلحه را رها می‌کردند و شبانه آن هم در باتلاق، می‌گشتیم تا اسلحه را پیدا کنیم. شرایط بسیار سختی بود.

65

 

 

مرحله‌ی بعدی، نفوذ به داخل پادگان و اشغال آن بود. پادگان سپاه برای ما انتخاب شد تا به داخل آن نفوذ کنیم در حالی‌که سپاه با تمام قدرت، از پادگان خود نگهبانی و محافظت می‌کرد.

این پادگان در کدام منطقه‌ی گنبد بود؟

منطقه‌ی هفده شهریور بود.

چگونگی جنگیدن در مناطق شهری را یاد می‌گرفتید؟

بله. پاکسازی و جنگ شهری را قبل از رفتن به کردستان، می‌خواستیم تمرین جدی کرده باشیم. آقای سیدساقی‌شب، که از تکاوران تهرانی بود و برای کمک به شهر ما آمده بود، به فرمانده عملیات گفته بود: «آقا ما می‌خواهیم یک عملیات فرضی بکنیم. شما مراقبت کنید که بچه‌ها، تیراندازی نکنند.»

برای این‌که نیروهای سپاه فکر نکنند که نیروهای ضدانقلاب دوباره حمله کرده‌اند؟

بله. می‌دانستیم که از در و برجک و خیابان و این‌ها نمی‌توان به راحتی وارد مقر سپاه شد. بنابراین از بالای پشت‌بام‌های بسیار دور به ساختمان سپاه وارد شدیم. یک نفر می‌ایستاد و قلاب می‌گرفت. یک نفر هم از لای آجرهای دیوار بالا می‌رفت، لباسش را در می‌آورد و همه نفرات پایین را با همین لباس بالا می‌کشید. از پشت‌بام آمدیم. سیم‌خاردار پشت‌بام ساختمان را باز کردیم و وارد شدیم. مأموریت‌هایمان مشخص بود که هرکس کجا برود. مثلاً یکی پشت برجک با گچ علامت بزند که بعداً سپاه ببیند ما تا کجا پیش رفته‌ایم. خودم به آسایشگاه رفتم و به بچه‌ها گفتم: «که این کار را فوری در سه دقیقه انجام دهند.»

66

 

 

یکی از بچه‌ها کنار برجکی که همیشه خالی بود رفت. دست بر قضا آن شب، نگهبان داشت. با نگهبان درگیر شده و او را خلع سلاح کرده بود. که نباید می‌کرد. سروصدای او باعث دستگیری‌اش شد. در همان موقع که او را گرفتند، ما کارمان تمام شد. خودم پشت آسایشگاه، فضای اداری و دو، سه جای دیگر را علامت زدم. در همان جا بودم که متوجه جلسه برادران سپاه در آن نزدیکی شدم. این صحنه را از پنجره نگاه کردم و دیدم نقشه را پهن کرده‌ و صحبت می‌کنند و می‌گویند که از کجا می‌آیند؟ فرمانده عملیات کیست؟»

سریع از ساختمان بیرون آمده و به بالای پشت‌بام رفتم. قهرمان[1] یکی از بچه‌های سپاه، متوجه حضورم شد و تعقیبم کرد. او قدبلند، ورزیده و شجاع بود. همیشه یک کلت رولور داشت. سریع از سیم‌خاردار روی دیوار رد شدم. کلت کمری را درآورد و به­طرفم نشانه گرفت. فکر نمی‌کردم بزند، ما هر دو همدیگر را همزمان دیدیم و شناختیم. ولی شلیک کرد. تیر، مستقیم از کنار گوشم عبور کرد. ازتیررسش خارج شدم. از همان راهی که آمده بودیم برگشتیم. کارمان را انجام داده بودیم.

67

 

 

مأموریت‌تان را به خوبی انجام دادید؟

بله. ولی بعد از آن منتظر عکس‌العمل برادران سپاه نیز بودیم که مورد شبیخون آن‌ها قرار نگیریم. روبروی اردوگاه ما، انبار بزرگی بود. بالای آن انبار یک نگهبان گذاشته بودیم. دو، سه نگهبان هم در ایستگاه‌هایمان داشتیم. ساعت دوازده شب در سنگرها و چادرها بودیم که متوجه شدیم، یک نفر از پشت‌بام به طرف نگهبان آمد و او را خلع­سلاح کرد. قصدشان، تصرف مقر ما بود. تیراندازی کردند. با نور پروژکتور، حرکت آن‌ها را زیر نظر داشتیم. ما، تیراندازی نکردیم. به بچه‌ها گفتم: «از پشت چادرها که یک زمین کشاورزی است، سینه خیز از اردوگاه بیرون برویم.» سرتاسر زمین، پر از خار بود. اردوگاه را خالی کردیم تا بچه‌های سپاه بیایند. می‌‌دانستیم اگر درگیری ‌شود، ممکن است تلفات بدهیم. داخل ساختمان دو طبقه‌ شدیم. پشت در ورودی، چند بشکه‌ی قیر گذاشتیم و خودمان در طبقه‌ی بالا مستقر شدیم. در همین موقع دیدم یکی، دو نفر از بالای دیوار به طرف ما می‌آیند. یک نفر دیگر از دیوار بالا می‌آید و دور می‌زند. تیری شلیک کردم. گفتم: «بیایید پایین! اسلحه‌هایتان را زمین بگذارید. دست‌ها بالا! بیایید جلو.»

یکی از آن‌ها اسلحه‌اش را روی دوشش گذاشته بود و از دیوار ساختمان بالا می‌رفت. سرعتش بیشتر شد و مثل مرد عنکبوتی بالا ‌رفت. وسط پاهایش تیراندازی کردم. کار خطرناکی بود. ولی چون آموزش دیده بودم با اعتماد به نفس، چند تیر شلیک کردم. خوشبختانه تیرها به او اصابت نکرد و او پایین آمد و ما آن دو، سه نفر را دستگیر کردیم و دست و چشمشان را بستیم و در یکی از اتاق‌ها تا صبح نگه داشتیم تا زمانی که آتش‌بس شد.

68

 

 

شما از ابتدای سال 59 تا حالا فقط آموزش نظامی می‌دیدید؟

در مأموریت های دیگر سپاه هم شرکت می­کردیم. دوره‌ی آموزش سه، چهار هفته طول کشید.

بعد از گذراندن آموزش نظامی چه فعالیتی داشتید؟

در مأموریت‌های محوله، شرکت داشتیم. روز بیست و پنجم ماه رمضان دیگر طاقت نیاوردیم و به مسوولین گفتیم: «که آقا حرکت کنیم و به کردستان برویم.»

قرار شد تعدادی از بچه‌ها را برای اعزام به کردستان انتخاب کنند.

نیروها را چطوری انتخاب کردید؟

در پایان آموزش، تستی از بچه‌ها گرفتیم تا کسانی که کم می‌آوردند را از گروه جدا کنیم. تست ما این‌گونه بود که از مقر سپاه تا منبع آب شهر که شرق سپاه بود و فاصله‌ای حدود سه کیلومتر شاید هم بیشتر بود، بدویم و برگردیم و ببینیم چه کسانی به آخر می‌رسند. بار اول و دوم، همه بچه‌ها به خوبی مسیر رفت و برگشت را طی کرده و کم نیاوردند. برای بار سوم و چهارم حدود یک کیلومتر که رفتم، سه، چهار نفر از صف خارج شدند. با بقیه به رفتن ادامه دادیم. نفر دیگری از صف بیرون نیامد. پس از بازگشت به سپاه، آن‌هایی که ماندند را ثبت‌نام کردم. یک تست جسمانی و روانی بود. کار سختی بود. در نتیجه لیستی که آن روز ما نوشتیم، حدود بیست و چند نفر از این افراد ماندند. که اسامی آن‌ها جهت اعزام ثبت شد.

69

 

 

چه تاریخی اعزام شدید؟

در روز 16/5/1359 ساعت هشت و نیم صبح، عازم شدیم. حدود نود کیلومتر از گنبد فاصله گرفتیم و به گرگان رسیدیم. در هتل سرفراز که تازه افتتاح شده بود، صبحانه را با دوستان خوردیم و حرکت کردیم. همان روز ساعت هفت غروب، به تهران رسیدیم و به پادگان ولیعصر(عج) رفتیم.

پادگان ولی‌عصر(‌عج‌) در کدام خیابان تهران بود؟

پادگان، در میدان سپاه بود.

اسم دقیقش همین بود؟

پادگان لجستیک سپاه بود. در دفترچه یادداشتی که وقایع مأموریت غرب در سال 1359 را می‌نوشتم، پادگان ولی‌عصر را ثبت کرده‌ام. این پادگان آن روزها، پادگان پشتیبانی اعزام نیرو بود. شنبه صبح ساعت شش و ده دقیقه، روز 18/5/1359 حرکت کردیم. شخصی آمد و به ما گفت: «‌به مرکز اعزام نیروی غرب در کرمانشاه بروید. در آن‌جا مأموریت‌تان را گفته و شما را اعزام خواهند کرد.»

در مسیرمان کافه خرابه‌ای بود. برای صبحانه، متوقف شدیم. ساعتی در دامنه‌ی کوه‌ها بودیم. در آن‌جا مینی‌بوسی افتاده و بدنه‌اش، سوراخ سوراخ بود. حکایت از آن داشت که کمین خورده است. روز نوزدهم، ساعت ده و بیست دقیقه به کرمانشاه رسیدیم.

70

 

 

بعد از ورود به کرمانشاه به کجا رفتید؟

به مقرسپاه .

برای استقرار چه وسایلی دادند؟

نفری سه پتو دادند. خودمان کیسه خواب داشتیم و وسایلمان را در مینی‌بوس چیده بودیم. می‌خواستیم باز کنیم که گفتند: «در یک گوشه‌ی همین سوله باشید، نیازی نیست وسایل‌تان را باز کنید.»

اولین کاری که انجام دادید چی بود؟

بخشی از محیط سوله‌ای را که برای استقرار ما در نظر گرفته شد نظافت و فرش کردیم، تا مستقر شدیم. نماز ظهر را خواندیم. اولین خاطره با فلاکس چای، رقم خورد. دنبال قند بودیم به ما گفتند: «این فلاکس، چای شیرین است.»

برای ما جالب بود که عجب! می‌شود چای شیرین به همه داد. چای شیرین را معمولاً در صبحانه می‌خورند. چای صرف شد. ناهار سپاه هم بیشتر مواقع، سیب‌زمینی و تخم مرغ پخته بود.

‌افراد حاضر پوست سیب‌زمینی و تخم‌مرغ را که می‌خوردند کنار همان سوله می‌ریختند که از این بابت، بوی نامطبوعی ایجاد شده بود. با دیدن این صحنه، جارو را برداشته و قسمت خودمان را جارو کردیم. نماز مغرب و عشاء را به­جماعت خواندیم و استراحت کردیم. برای نماز صبح، یکی از بچه‌ها اذان گفت. بعد از نماز طبق برنامه‌ی آموزشی که از قبل داشتیم، پوتین‌هایمان را واکس زده آماده می‌شدیم و می‌دویدیم. پادگان بزرگی بود، شعار می‌دادیم و نرمش می‌کردیم. چون بیکار بودیم، تا مشخص‌شدن وضعیت‌مان، گشت و گذاری در پادگان داشتم. تخته سیاه و گچ پیدا کرده و با مشورت دوستان، برنامه کلاس آموزشی گذاشتیم. مسوولان آن‌جا وقتی دیدند که کلاس برگزار کرده‌ایم به ما پیشنهاد دادند که برای بچه‌های آن‌ها هم، کلاس آموزشی در دو، سه روز برگزار کنیم.

71

 

 

چه کلاسی می‌گذاشتید؟

کلاس جنگ شهری.

برای روزهای بعدی چه برنامه‌ای داشتید؟

برنامه روزانه ما بدین ترتیب بود: نماز صبح، ورزش صبحگاهی، صرف صبحانه، برقراری کلاس جنگ شهری و بازی والیبال در محوطه پادگان. بعد از چند روز تکرار برنامه به همراه دو، سه نفر از بچه‌ها پیش فرمانده پادگان رفتیم و گفتیم: «آقا ما تجربه جنگ شهری داریم، آموزش دیده هم هستیم.»

برداشت‌مان هم این بود که مثلاً این‌جا هم شهری است مثل شهر ما. بالاخره با همین نیرویی که هستیم، یک کاری می‌کنیم. می‌خواستیم جنگ را که دغدغه حضرت امام است، زود تمام کنیم. از طرفی هم از جغرافیا، وسعت درگیری و عملکرد ضدانقلاب هیچ اطلاعاتی نداشتیم. فرمانده به ما گفت: «کل منطقه، آلوده و در دست ضدانقلاب است. باید کمی صبر کنیم. قرار است چند روز دیگر با چند فروند هلی‌کوپتر، به منطقه‌ی مأموریتی اعزام شوید.»

گفتیم: «آقا هر جا که عملیات سخت‌تر است، ما را آن‌جا بفرستید،. ما آمادگی داریم و آموزش‌دیده هستیم.»

گفت: «شما بروید، خبر می‌دهم.»

روز دوم هم همین‌طور گذشت. روز سوم که رفتیم، فرمانده در پادگان نبود. کلاس‌هایمان را برگزار کردیم. یکی، دو بار هم به مسجد رفتیم. نماز جماعت خواندیم و آمدیم و باز پرسیدیم: «آقا چی شد؟»

72

 

 

گفت: «شما عجله نکنید، هلی‌کوپتر شاید نشود. ما یک خاور ضدگلوله فرستاده‌ایم تا از مرکز مهمات بیاورد. با آن شما را می‌فرستیم.»

گفتیم: «خاور؟ یعنی چی؟ لاستیک مگر ضدگلوله است؟»

ـ نه.

ـ آقا قیافه ما را دیده‌ای؟! ما بچه نیستیم. این حرف‌ها چیه؟ خب لاستیک ماشین صدمه می‌بیند. ضدگلوله‌اش کجا بود! ما خودمان می‌رویم.

ـ با مسوولیت خودتان بروید.

ـ با مسوولیت خودمان کجا برویم؟

ـ از استان کردستان عبور کنید و به آذربایجان‌غربی بروید. در منطقه‌ی تکاب، درگیری است. ولی اگر کمین خوردید و کشته شدید، مسوولیت با خودتان است.

ـ اشکال نداره.

به بچه‌ها گفتم: «سریع آماده شوید.»

73

 

 

در حین آماده‌شدن، دو نفر که نظاره‌گر ما بودند به طرف‌مان آمدند. یکی از آن‌ها سروان خلبانی از نیروی هوایی ارتش بود که برای جنگیدن در کردستان مرخصی گرفته بود. او که مسوولیت‌پذیر، ولایت‌مدار و غیرتمند بود خلبانی را کنار گذاشته و به این‌جا آمده بود. یکی دیگرشان، جوان بسیجی و اهل اصفهان بود. چهره‌ی شاداب و خندانی داشت. جلوتر آمد و با همان لهجه‌ی شیرین اصفهانی‌اش گفت: «برادر ما را هم با خودتان ببرید. ما برنامه‌تان را دیدیم. شما مثل این‌که می‌خواهید کاری بکنید. ما این‌جا دو ماهه که بلاتکلیف هستیم. الان مرخصی و مأموریت‌مان تمام شده و باید برگردیم.»

به او گفتم: «یک شرط دارد. کار ما سازمانی و برنامه‌ای است. ما هر کسی را با خودمان نمی‌آوریم. هر یک از این بچه‌ها را که می‌بینی در کاری متخصص هستند. شما اسمت چیه؟»

گفت: «حمیدرضا باطنی.»

از او پرسیدم: «چی بلدید؟»

ـ آموزش دیده و کار با اسلحه‌‌ها و کالیبر پنجاه را هم بلدم.

ـ کار با کالیبر پنجاه در آن روزگار چیز مهمی بود.

ـ باشد. به یک شرط با ما می‌آیی. بدون اجازه، یک تیر هم شلیک نمی‌کنی. اگر اشتباه کنی، از همان جا برمی‌گردی.

ـ چشم.

74

 

 

 به خلبان نیروی هوایی هم گفتم: «‌شما افسر خلبان در نیروی هوایی هستی. ولی این‌جا، بسیجی هستی. مثل دیگران.»

او هم با بزرگواری و تواضع پذیرفت و گفت‌: «چشم. هر چی شما دستور بدهید، گوش می‌دهم.»

کیسه ماسه‌ها را با کمک چند نفر، پشت وانت چیدیم. سنگر تیربار هم ساخته شد. دو نفر جلو و چهار نفر عقب نشستند و راه افتادیم. به بچه‌ها گفتم: «شما مسیر را کنترل کنید و به فاصله صد متر جلوتر بروید. اگر درگیری پیش آمد همین‌جایی که هستید متوقف شوید، تا به کمکتان بیاییم.»

به همین ترتیب، نیروها سوار مینی‌بوس شدند. شیشه‌ها را کنار زده و سلاح‌ها را آماده کردیم. چهارشنبه ساعت یازده و چهل دقیقه روز 22/5/1359 از پادگان سپاه کرمانشاه، حرکت کردیم. در مقری برای نماز و ناهار پیاده شدیم. بعد از خواندن نماز و صرف ناهار، به سمت شهرستان بیجار راهی شدیم. ساعت یازده ونیم شب رسیدیم. دیدیم جاده را بسته‌اند و می‌گویند: «کسی نمی‌تواند خارج شود تا فردا صبح.»

چرا که ابتدا برای تأمین‌ جاده باید نیروهایی می‌رفتند و بعد ما حرکت می‌کردیم. قبول کردیم و شب را در سپاه بیجار استراحت کردیم. در آن‌جا متوجه غم و اندوه بچه‌ها شدیم. علت را جویا شدیم. گفتند: «در چند شب گذشته ضدانقلاب به یکی از مقرهای سپاه شبیخون‌زده و تعداد چهل نفر را سر بریده است.»

بسیار اندوهگین، ولی مصمم‌تر از قبل برای انجام مأموریت شدیم.

75

 

 

صبح که نیروهای تأمین جاده آمدند، ما هم ساعت نه و بیست دقیقه در تاریخ 23/5/1359 روز پنج‌شنبه پس از صرف صبحانه از بیجار حرکت کردیم و ساعت ده و چهل و پنج دقیقه، به سپاه تکاب رسیدیم.

گفتند: «کمی استراحت کنید.»

در نمازخانه سپاه، نماز مغرب و عشاء را خواندیم. خسته راه بودیم و آرام، آماده استراحت شبانه می‌شدیم. هنوز پوتینم را درنیاورده بودم که ناگهان صدای رگبار مسلسل و انفجار پی در پی آر. پی. جی هفت و صد و هفت سکوت شهر را شکست. سریع اسلحه‌ام را برداشتم و به سمت صداها به سرعت دو حرکت کردیم. هنوز صدمتری نرفته بودیم که برق شهر قطع شد و شهر در تاریکی کامل فرو رفت. در خیابان اصلی تکاب کمی که دویدم، دیدم از بالای تپه‌های جنوب‌غرب به وسط شهر شلیک می‌شود. پس از آمدنم به خیابان دو تن از بچه‌های سپاه برادران حسن رستمی و حسین فاضل نیز که از دوستان هم‌دوره پاسداری‌ام بودند، آمده بودند. وقتی آتش قطع شد، ایستادم و نگاهی به این دو نفر کردم. تازه داخل شهر آمده بودیم. نمی‌دانستیم کجا برویم؟ برق هم که قطع شده بود. گفتند: «با نظر شما می‌رویم.»

گفتم: «نه، گم می‌شویم و در شهر کسی نیست که صبح ما را پیدا کند. به ساختمان سپاه برمی‌گردیم.»

76

 

 

فردا صبح، پیش فرمانده سپاه رفتیم و گفتیم: «این‌جا سپاه چه‌کار می‌کند؟ وقتی ضدانقلاب به شهر حمله می‌کند و شهر را نا‌امن می‌سازد و آتش بر سر مردم می‌ریزد سپاه چه برنامه‌ای دارد؟ مأموریت سپاه چیست؟ ‌غیر از ایجاد امنیت و آرامش برای مردم، غیر از حفظ نظام جمهوری اسلامی است؟»

فرمانده سپاه گفت: «نیرو نداریم این‌جا گرفتاریم.»

از لابه‌لای حرف‌های فرمانده سپاه فهمیدم که چند پایگاه در منطقه، به دست ضدانقلاب سقوط کرده است.

پایگاه در کدام منطقه بود؟

پایگاه در منطقه‌ی شمال، منطقه‌ی تخت سلیمان در تکاب بود. منطقه‌ی توریستی خوش آب و هوایی است. فاصلهی ‌پایگاه با شهر حدود چهل و پنج کیلومتر بود.

پایگاه متعلق به سپاه پاسداران بود؟

بله. شنیدم که ضد‌انقلاب آن‌جا عملیاتی انجام داده و شب هنگام، نگهبان‌ها را سربریده‌اند. در سنگرها هم نارنجک انداخته و باعث سقوط پایگاه شده‌اند. بعد از این‌که بچه‌ها شهید می‌شوند، بعضی‌ فرار می‌کنند و بعضی‌ هم اسیر می‌شوند. پادگان دیگر نیرو نداشت. بقیه‌ی نیروهای سپاه هم در مقر می‌مانند و ضدانقلاب به شهر نزدیک می‌شود.

77

 

 

نیروهای دیگری در منطقه نبودند؟

ارتش جمهوری اسلامی از لشکر شانزده قزوین، یک گردان به تکاب فرستاده بود. ‌این گردان در بیرون شهر، یعنی سمت غرب و چسبیده به شهر، به شکل هلالی برای خود خاکریز و سنگر زده و مستقر شده بود. به ما گفتند: «به گردان ارتش بروید.»

فرمانده‌اش یک سرگرد بود و مسوول عملیات، جناب سروان بازوبندی بود. بازوبندی، افسر بسیار شایسته، دلاور، مؤمن و باغیرتی بود که نامش را برای همیشه به‌خاطر خواهم داشت. نیروهای ارتشی ما را به گرمی پذیرفتند و خوشحال شدند از این‌که کمک و نیرو آمده است. گفتیم: «چه کار کنیم؟»

گفتند: «جلوی ما برای خودتان سنگر درست کنید تا اگر ضدانقلاب حمله کرد، از خودتان دفاع کنید.»

گفتیم: «چشم. جلوی شما، پیش‌‌مرگ هستیم.»

کندن سنگر را شروع کردیم. حواسمان به اطراف هم بود. دیدیم جایی که الان مستقریم، در شمال‌غرب آن ارتفاع بسیار برجسته کله‌قندی واقع است. ارتفاع دیگری هم کنارش است که به این دو ارتفاعات دو قلو می‌گفتند. از یک برادر ارتشی پرسیدیم: «آن ارتفاعاتی که از دور می‌بینیم، چیست؟»

78

 

 

گفت: «آن ارتفاعات، بسیار مهم، حساس، استراتژیک و سوق‌‌الجیشی است. از تهران قرار است هواپیماهای بمب‌افکن‌ و زرهی بیایند و بمباران کنند. ما هم حمله کرده و آن‌جا را اشغال کنیم. تا شهر از تیررس ضدانقلاب، خارج شود.»

در حین کندن سنگر، پشته‌ای از پوشش گیاهی را دیدم. قرار شد دو نفر از دوستان بالای آن پشته مستقر شوند تا کار سنگرکنی انجام شود و غافل‌گیر نشویم. بعد از تاریکی هوا دو، سه تیر از همان منطقه به طرف ما شلیک کردند. نمی‌دانستند که ما آمده ایم. زیرا اطلاعات، هنوز درز نکرده بود. بعضی از بچه‌ها، شب تا صبح نگهبانی دادند و برخی هم خوابیدند. 25 /5/1359 بعد از نماز صبح با چهار، پنج نفر از بچه‌ها مشورت کردیم و قرار شد به همراه برادران حسین فاضل و حسن رستمی، برای بررسی منطقه برویم. در هوایی تاریک در یک ستون، حرکت کردیم. با نزدیک‌شدن به ارتفاعات با دستم به دوستان اشاره کردم که یکی سمت راست و دیگری سمت چپ بروند و از هم فاصله بگیریم. به طرف ارتفاع حرکت کردیم. آماده شلیک بودیم. نارنجک هم همراه داشتیم. اما قرار بود که فقط شناسایی کنیم. ببینیم چند نفرند و چند تا سنگر دارند؟ در سینه‌کش کوه سنگ‌های بزرگی بود که به‌علت تاریکی، فکر می‌کردیم سنگر هستند. در حین حرکت به هر یک از این صخره‌ها که می‌رسیدیم، می‌دیدیم سنگ است. به همین ترتیب ارتفاع را تا بالا رفتیم. هیچ‌کس نبود. تا ساعت شش نشستیم. همان‌جا ماندیم و دیدیم خبری نشد و کسی هم نیامد. با یکی از دوستان، در روی ارتفاع ماندیم و یک نفر دیگرمان قرار شد به نیروهای ارتش و سپاهی بگوید: «در این‌جا نیروی ضدانقلاب، استقرار ندارد.»

79

 

 

بعد از ساعتی هر دو ماشین ما آمدند و مستقر شدند. نیروهای ارتشی باور نمی‌کردند و به این بچه‌ها گفته بودند: «نه، این‌ها همین نزدیکی‌ها، جایی رفته اند. آن ارتفاع را کسی نمی‌تواند تصرف کند. چون تاریک بوده حتماً اشتباهی یک‌جایی را گرفته‌اند. اگر هم به آن منطقه رفته‌اند، حتماً تا یک ساعت دیگر نیروهای ضدانقلاب همه را خواهند کشت.»

نیروها را تقسیم‌بندی کردیم و سنگرها را پایین‌تر از خط‌الرأس جغرافیایی، مشخص کردم‌‌. با توجه به تجارب آموزشی، سنگرها را زیگزاک انتخاب کردیم تا اگر رگبار زدند، یک سنگر مورد هدف قرار بگیرد. در یک ارتفاع متناسب، سنگرها را که عرض کم و طول زیادی داشت سه نفری ساختیم. سنگر سمت رو به دشمن را با برادران بختیاری و فاضل انتخاب کردیم. شب هر کدام در کیسه خواب خودمان و برعکس هم می‌خوابیدیم و یک نفر نگهبانی می‌داد. برای جا‌به‌جایی پست نگهبانی، یک دیگر را بیدار می‌کردیم. شب اول، نگهبانی جدی دادیم و مراقب بودیم. ساعت نه صبح به‌طور کامل مستقر شدیم. برادران ارتشی مترصد بودند که چه زمانی درگیری صورت می‌گیرد. که البته درگیری رخ نداد. سه، چهار ساعتی بود که مستقر شده بودیم، متوجه صداهایی شدیم. دیدیم ستون ارتش، در حال حرکت به سمت ماست. عصر شده بود و برای جابه‌جایی نیروها دیر شده بود. از طرفی ضدانقلاب، متوجه‌ی حضور ما در منطقه شده بود و به ارتفاعات پشت رودخانه «ساروق»[2] رفته بودند و در ارتفاعات صخره‌ای‌اش پناه گرفته بودند. ناگهان از همان‌جا شروع به تیراندازی کردند. با دیدن ستون ارتش، به دو سه نفر از برادرهای پاسدار گفتم: «پایین بروید. چون آن‌جا پوشش گیاهی دارد، نباید ضدانقلاب‌ کمین بزند و برادران ارتش دچار تلفات شوند.»

80

 

 

سریع برادران ارتشی را از ماشین‌ها پیاده کردند و به صورت زیگزاک به ارتفاعات آوردند. ما هم از این سمت به طرف ضدانقلاب تیراندازی می‌کردیم، تا آتش‌شان به سمت نیروهای ارتش را کم کنیم و به راحتی بالا بیایند. بعد از استقرار آن‌ها متوجه شدیم که یکی، دو نفر از برادران ارتشی متأسفانه زخمی شده‌اند. بلافاصله اولین جلسه را با برادران ارتشی گذاشتیم و گفتیم: «حالا که این‌جا آمدید با هم ارتباط داشته باشیم، ولی ممکن است دشمن در اطراف باشد و بی‌سیم را شنود کند.»

یک تلفن قورباغه‌ای از نیروهای ارتشی گرفته و به سنگر فرماندهی‌مان، سیم‌کشی کردیم. باز گفتیم: «چون ارتفاع استقرارمان بلندتر است، یک کالیبر پنجاه به ما بدهید. اگر دشمن آمد، ما از این‌جا به کل منطقه مسلط هستیم.»

قرار شد اگر دشمن حمله کرد،‌ به‌هیچ عنوان تیراندازی نکنیم و بگذاریم نزدیک شوند تا در تیررسمان قرار بگیرند و هیچ راه فراری نداشته باشند. چون اگر تیراندازی شود و ما متقابلاً جواب بدهیم، مواضع خودمان را به ضد انقلاب گرا داده‌ایم و این­که تیراندازی بی‌هدف هم می‌تواند دلیل ترس یا ضعف آموزش باشد.

81

 

 

به منطقه تسلط داشتید؟

کاملاً مشرف به منطقه و آماده بودیم. گردان ارتش دارای ادوات زرهی و خمپاره 120، تیربار کالیبر پنجاه و تیربار ژ سه بود‌. این ادوات را طوری مستقر کرده بودیم که هر کدام صد و هشتاد درجه را پوشش بدهند. برادر باطنی در نوک قله به طرف پل ساروق و یکی از بچه‌ها هم به طرف پشت، مستقر بودند. ساعت ده شب 30/5/1359 هوا مهتابی و روشن بود. باچند نفر از برادران کنار یکی از سنگرها نشسته و از موضوعات حوادث روز صحبت می‌کردیم. که ناگاه رگبار مسلسل‌ها و شلیک پی در پی آر. پی جی هفت ما را به خود آورد. در سکوت و آرامش پخش شدیم و به طرف سنگرهای خود خزیدیم. زوزه گلوله‌های بی‌امان مسلسل‌ها و شلیک آر. پی. جی‌ها جای جای کله‌قندی را می‌لرزاند. طبق قرار، هیچ‌کدام از برادران تیراندازی نکردند. لحظاتی گذشت‌. ضدانقلاب، فقط ارتفاع کله‌قندی و محل استقرار ما را به تیربار و آر. پی. ‌چی بسته بود. آن‌ها شلیک می‌کردند. تیرها کمانه ‌کرده، از بالای سرما رد می‌شدند و به ارتفاعات اصابت می‌کردند. تیربار هم که همین‌‌طور می‌زد. ما فقط در لبه خاکریز، نگاه می‌کردیم. حدود نیم‌‌ساعت این آتش‌بازی ضدانقلاب، طول کشید. بعد از نیم‌ساعت جناب سروان بازوبندی اولین خمپاره منور را شلیک کرد. چند دقیقه بعد دومی را هم شلیک کرد. به منطقه که نگاهی انداختیم، چند تا الاغ و قاطر را دیدیم. قرارمان هم این بود که بگذاریم ضدانقلاب تا سینه‌کش کوه بیاید. بعد از آن دیگر هیچ شلیک نکردیم و آن‌ها هم نیامدند و چون نتوانسته‌ بودند کاری از پیش ببرند و برگشتند. خبر این اتفاق، سریع در شهر پیچید که ما حدود ششصد کیلومتر را پاکسازی کرده‌ایم.

82

 

 

این خبر چه تأثیری در شهر گذاشت؟

پس از پیشروی و استقرار در ارتفاع کله‌قندی، خبر آن در شهر منتشر شد و این به معنای کوتاه‌شدن دست ضدانقلاب از ناامن کردن شهر و دور کردن و راندن آن‌ها به عقب بود و موجب شور، شادی، هیجان مردم و مسوولین شهر گردید. شرایط طوری شد که بچه‌های بومی سپاه برای ما غذا و میوه و شیرینی می‌آوردند. خیلی خوشحال بودند، چون محاصره شهر شکسته شده بود. ضدانقلاب اولین حرکت را انجام داد و عقب‌نشینی کرد و ما هم برای شناسایی آماده می‌شدیم. با همفکری، به دنبال راه‌حلی بودیم که چه کنیم تا سرعت عملیات پاکسازی را بالا ببریم و نیروها در حالت سکون و بی‌تحرکی، هدر نروند؟ بعدازظهر روز 31/5/1359 ساعت شش بعد از ظهر چهار نفر از بچه‌های بومی به جای این‌که به ما سر بزنند، یکی‌ با موتور و سه نفر هم پیاده و خودسرانه برای شناسایی به طرف دشمن رفتند. هوا گرم بود. ما در سنگر بودیم و استراحت می‌کردیم که ناگهان صدای تیراندازی بلند شد. از بالا هیچی معلوم نبود. سریع به پایین ارتفاعات رفتیم و شروع به تیراندازی کردیم. تیراندازی ضدانقلاب باز از همان سمت پشت رودخانه ساروق بود. در میان صخره‌ها مستقر می‌شدند و عصرها که براساس تابش نور خورشید دید ما ضعیف می شد، از این وضعیت استفاده می‌کردند. هنگام پایین رفتن به بچه‌ها گفتم: «ردیفی و با فاصله تیراندازی کنید.»

متوجه شدم که چهار، پنج نفر از برادرهای بومی جلو رفتند و ضدانقلاب متوجه آن‌ها شده و تیراندازی کرده است. یکی از آن‌ها، با موتور به عقب برگشت و گفت: «‌ما جهار نفر بودیم. سه نفر به سمت راست رفتند و یک نفر به سمت چپ رفته. قصد شناسایی داشتیم که ضدانقلاب تیراندازی کرد و گیر افتادیم. دو تا از بچه‌ها زخمی شده‌اند.»

83

 

 

در همین اثنای درگیری به بچه‌ها گفتم: «پخش شوید و تیراندازی کنید تا فرصت شود، آن‌ها بتوانند برگردند.»

 عصر همان روز که هوا رو به تاریکی می‌رفت، یکی از برادران ارتشی صدای فردی زخمی ‌‌را از پشت تپه‌ی کوچکی که خار و خاشاک زیادی هم داشت، شنیده بود و به دنبال او رفته بود. در حال تیراندازی ضدانقلاب، برادر دلاور ارتشی پاسدار مجروح را کول گرفته بود و به سرعت می‌آمد. وضع زخمی، وخیم بود. تیر به کلیه‌اش اصابت کرده بود. زخمی را که آورد همه دورش را گرفتند و از بقیه ماجرا غافل شدند. چهل روز پیش برادر این پاسدار هم در درگیری با ضدانقلاب شهید شده بود. همان موقع که او را برگرداندند، یکی از برادران شجاع ارتشی در حین تیراندازی ضدانقلاب به حالت دو، به سمت زخمی دیگری که نزدیک دشمن زمین‌گیر شده بود، حرکت کرد.سرباز دیگری او را پشتیبانی می‌کرد.

همه درگیر بودند. سریع پشت‌سر آن برادر ارتشی جهت کمک به مجروح، حرکت کردم. دشمن متوجه شد و تیراندازی کرد. او خیلی ورزیده بود، غلتی زد و به شیب بعدی ‌رفت و داخل گودی ‌افتاد و من هم پشت سرش رفتم. ضدانقلاب به شدت به طرف ما تیراندازی می‌کرد. او در حین تیراندازی مکرر دشمن، دوباره بلند ‌شد و ‌دوید. سرانجام خودش را به مجروح که در زمین کشاورزی در یک جوی آب از دید دشمن مخفی شده بود، رساند. آن برادر زخمی، لباس کردی برتن داشت و داخل جوی یا گودالی دراز کشیده و دستمالش را روی صورتش کشیده بود. برادر ارتشی، برگشت ببیند عقب چه خبر است؟ تا مرا در چند قدمی‌اش دید، خوشحال شد و خیلی روحیه گرفت و گفت: «برادر این را به دوش می‌گیرم، شما اسلحه‌ها را بگیر.»

گفتم: «باشد.»

84

 

 

هر چه تلاش کرد نتوانست او را از زمین بلند کند. فرد مجروح هیکلی درشت و سنگین داشت. خونریزی هم داشت. زخمش را بست و رو به من گفت: «این‌جا می‌مانم. شما برو نیروی کمکی و برانکارد بیاور.»

ـ باشد.

در همین لحظه که صحبت می‌کردیم و در پناه گودالی بودم تا خواستم بلند شوم، ضدانقلاب شروع به تیراندازی کرد. سریع بلند شدم و به یک چاله دیگر خیز برداشتم. دقیقا دشمن مرا با گلوله تعقیب می‌کرد. به محض این‌که خیز می‌رفتم، تیرها از بالای سر و کنارم به زمین برخورد می‌کرد. از بس خیز رفته بودم، شلوارم پاره شده بود. زخمی و خسته به سرعت سربالایی را رفتم، مگر تمام می‌شد؟ چند بار خیز رفتم و کمی استراحت کردم و دوباره شروع به دویدن کردم. فشار زیادی در سربالایی به خود آوردم. آن برادر ارتشی را هم دیدم که به طرفم می‌آید. صبر کردم تا خودش را رساند و با هم به عقب برگشتیم. او هم احساس خطر کرده بود. با برادران ارتشی صحبت کردیم چند نفر انتخاب شدند و در پناه پشتیبانی آتش و تاریکی شب، مجروح دوم نیز به عقب آورده شد.

85

 

 

زخمی‌ها را به عقب فرستادید؟

بله. زخمی‌ها را به شهر انتقال دادیم. در 1/6/1359 صبح خبر رسید یکی از افرادی که برادرش قبلاً در درگیر‌ی‌ها شهید و خودش هم دیروز زخمی‌ شده بود، صبح براثر شدت خون‌ریزی شهید شد. اولین شهیدی بود که در این مرحله در تکاب دادیم و ‌کام همه‌مان تلخ شد.

بعد از این مرحله، تجربه‌ کسب کردیم و از منطقه، کمین‌گاه و همچنین ضدانقلاب شناخت پیدا کردیم.‌

برای مقابله با ضدانقلاب چه اقداماتی انجام دادید؟

قرار شد عملیات‌ها بین ما و برادران ارتشی هماهنگ شود.

فقط شما و نیروهای ارتش در این منطقه بودید؟

گروهی از کرج هم به فرماندهی برادر یدالله کلهر‌[3] آمده بودند. وقتی باخبر شدیم، همدیگر را پیدا کردیم.

کجا همدیگر را دیدید؟ همان مکانی که قبلاً بودید؟ همان جا ماندید؟

روز 5/6/1359 بعد از ظهر برای هماهنگی عملیات، در سپاه تکاب جلسه‌ای گذاشته شد و اولین دیدار ما در این جلسه اتفاق افتاد. قرار شد برای هماهنگ‌شدن، رزمایشی انجام داده و بعد به محور امین‌آباد برویم و روستاهای نبی‌کندی، شیرمرد، امین‌آباد و منطقه حسن‌آباد را پاکسازی کنیم. البته قبل از آن باید دو کار را انجام می‌دادیم: یکی انجام رزمایش و دیگر این‌که برای نزدیک‌شدن به منطقه، پایگاه موقت بزنیم و به یکی از ایستگاه‌های ضدانقلاب حمله کرده، ضربه بزنیم. تا ساعت دوازده قرار بود که از ارتش در آن روستا برای ما خبر بیاورند. اطلاعاتشان ضعیف بود. گفتند: «نروید چون اطلاعاتی نداریم که این‌ افراد در کدام منطقه‌ی روستا یا در کدام خانه هستند؟»

86

 

 

شما این مانور را در همان ارتفاعات برگزار کردید؟

خیر، جای دیگری انجام شد. اطراف منطقه‌ی تکاب، جغرافیایی شبیه به مناطق عملیاتی داشت که ما بعدها می‌خواستیم عملیات کنیم. قرار شد یک مانورانجام دهیم. با آرایش تاکتیکی از دره‌ای که در منطقه بود عبور و ارتفاع مورد نظر را اشغال کنیم. بعد از ظهر چند ساعت وقت ما را گرفت.

آن ارتفاعات همان‌جا بدون نیرو ماند و شما از این‌جا برگشتید؟

آن ارتفاعات هنوز در اشغال ما بود. ارتش هم در ارتفاع همجوار ما مستقر بود. در مرحله بعدی باید ضربه‌ای به ضدانقلاب می‌زدیم. قرار بود عملیات کنیم. روز 4/6/59 از همین ارتفاعات تپه ساروق تا ساعت دوازده و نیم شب رفتیم. اما اطلاعاتمان ضعیف بود و برگشتیم. در تاریخ 5/6/59 به جبهه امین‌آباد رفتیم. آن‌جا حوادثی اتفاق افتاده بود و ما اطلاعی نسبت به رفتارهایی که با مردم بومی می‌شد، نداشتیم. اتفاق این بود که در روستاهای کردنشین، ضدانقلاب نفوذ کرده بود و بعضی از جوان های گول خورده را به زور و با تهدید و تطمیع جذب کرده بود. بعد با همین بومی‌ها به روستاهای بی‌دفاع ترک‌نشین حمله می‌کرد، جوان‌هایشان را می‌کشت و گوسفند و مالشان را می‌برد و خانه‌هایشان را آتش می‌زد.

87

 

 

برای اینکه جنگ قومیتی راه بیندازند؟

بله. موفق هم شده بودند. کینه‌ و شکاف میان برادران آذری بومی و کردها به وجود آورده بودند. کار ضدانقلاب این بود که با جوان‌های کرد، جنایت و سرقت انجام می‌داد و بعد از استقرار نظام، بواسطه همین‌ها درصدد سربازگیری بود. فرض کنید جهاد نیرو تهیه می‌کرد تا جایی را بسازد، ضدانقلاب علیه نیروهای جهاد سابقه درست می‌کردند. کردها که جهاد نمی‌رفتند ولی برادران آذری می‌رفتند و به هم‌دیگر کینه به دل می‌گرفتند. این‌ها می‌رفتند جایی را بسازند، آن‌ها می‌آمدند نیروها را می‌کشتند. ماشین‌های‌ جهاد سازندگی را آتش می‌زدند.

باز هم درگیری بین شما و ضدانقلاب پیش آمد؟

با خبر شدیم که ضدانقلاب به یکی از روستاها به نام امین‌آباد آمده و رفتیم که با آن‌ها درگیر شویم. ضدانقلاب به طرف ما تیراندازی کرد. ما هم تیراندازی کردیم. یکی دو تا خمپاره به سمت ما انداختند. چون میان امین‌آباد و روستای دیگر، سه روستا در منطقه‌ی دره مانندی بود که ارتفاع خیلی بلندی داشت و بر روستاها و منطقه مسلط بود، به‌نام نبی‌کندی. نبود پاسگاه و عناصر حکومتی در منطقه برای دفاع از مردم مظلوم روستا، باعث شده بود تا چوپانان از ترس ضدانقلاب،‌ خبرچین شوند. کشاورزی که از کنار شما رد می‌شد ممکن بود که خبرچین ضدانقلاب باشد. یا راننده‌ی تراکتور، ممکن بود خبرچین باشد. در نتیجه وقتی به این منطقه آمدیم، جوانان احساس امنیت بیشتری کردند. همین‌طور که از کنار ما می‌گذشتند اطلاعات به ما می‌دادند. مثلاً می‌گفتند: «که این‌جا خبری هست و ضدانقلاب آمده است.»

88

 

 

ضدانقلاب از مردم کمک‌ می‌گرفت. یعنی غیر از غذا، پول هم می‌گرفت و اعلام می‌کرد که مردم به مسجد بیایند و هر کسی جنسی یا مالی یا پولی بیاورد. به این شکل خرجشان را در می‌آوردند. کمک‌های مردمی را «یارمتی» می‌گفتند. وقتی ما شنیدیم، آمدیم و در روستا درگیر شده و روستا را محاصره کردیم. قبل از محاصره آن‌ها که خبرچین و نفوذی در منطقه داشتند، ازداخل باغ‌ها و شیارها از روستا به مناطق استقرار خود به روستاها و کوه‌های اطراف متواری شده و گریختند. چند خمپاره هم به طرف ما زدند. ما هم شلیک کردیم. چند نفر از آن‌ها فرار کردند. مردم وقتی دیدند که ما مستقر شدیم،‌ دلشان گرم شد. تازه بعد از مدت‌ها اولین‌ بار بود که در منطقه پاسدار می‌دیدند. به یاد دارم که مردم به طرف ما آمده و شعار می‌دادند: «الله‌اکبر ... خمینی رهبر» برایمان آب و دوغ آوردند، پذیرایی کردند. ما گفتیم: «آمده ایم که به شما خدمت کنیم، نگران نباشید. به زودی خواهید دید که ما با ضدانقلاب برخورد خواهیم کرد.»

‌جالب بود در همین حد صحبتی که کردم، بعد از ما ضدانقلاب همان‌جا آمده بود و سخنرانی کرده بود. مردم را جمع و تهدید کرده بود که اولین برفی که در این منطقه بیاید، سر این پاسدارها را می‌برم. روز بعد در اطراف روستا نیرو گذاشتیم که غافل‌گیر نشویم و مردم را به مسجد فراخواندیم. همه مردم روستا از کرد و آذری جمع شدند. آن‌جا سخنرانی کردم و برایشان گفتم: «انقلاب یک فرایندی را طی کرد. چه کرد و چه خواهد کرد. شما آسوده باشید. ما هیچ نیازی به کمک‌های مردمی شما نداریم و هدفی جز این‌که برای شما امنیت ایجاد کنیم نداریم.»

89

 

 

فرمانده جبهه ضدانقلاب، یک سرهنگ فراری و فرمانده عملیاتش‌، سروان تکاوری ازنیروهای لشکر گارد جاویدان به نام شهرام بود»

گفتم: «این ضدانقلاب اگر راست می‌گفت که می‌خواهد سر پاسدار را ببرد می‌ایستاد، چرا فرار ‌کرد؟ اگر فرار نکند قبل از اولین برف، سرش را همین جا جلوی پایتان می‌اندازم.»

در مقابله، او را تهدید کردم. قصدم تخریب‌کردن قدرت ضدانقلاب در پیش مردم بود. خلاصه به پایگاهمان برگشتیم و بعد از آن حدود نهم شهریور خبردار شدیم که نیروی اعزامی از خرم‌آباد و یک گروه هم از گرگان به منطقه وارد شده است. با ورود آن‌ها قرار شد جلسه‌ای بگذاریم و شناسایی و حمله کنیم.

چطوری با نیروهای دیگر هماهنگ شدید؟

جلسه مشترک توجیهی در سپاه تکاب برگزار شد و در منطقه هم جلسه مشترک با گردان ارتش گذاشتیم و هماهنگ شدیم. ما وارد منطقه شدیم. گردان ارتش که سلاح‌های سنگین داشت، استقراری عمل می‌کرد و از ما در مواقع ضرورت، پشتیبانی بی‌دریغی می‌کرد. ما به صورت متحرک عمل می‌کردیم. تقریباً حالا با نیروهای اعزامی از شهرستان‌ها که کار پاکسازی منطقه را انجام می‌دادند، بیشتر از صد نفر شده بودیم.

90

 

 

این‌گونه هماهنگ کردیم که گروه ما که به جغرافیای منطقه آشنا بود، شب از وسط دو روستای امین‌آباد و نبی‌کندی برود که فاصله‌شان دو سه کیلومتر است و از ارتفاع بلند نبی‌کندی دور بزنیم. در مسیر هم احتمال می‌دادیم که درغارها درگیر شویم، چون از دور که با دوربین نگاه می‌کردیم غار بود و سنگ. ارتفاع بالایش را هم نمی‌دیدیم که چه خبر است؟ قرار شد نیروهای دیگر مثل نیروهایی که از خرم‌آباد، گرگان و کرج آمده بودند، از پایین بروند و منطقه را به شکل نعل اسبی دور بزنند. طوری که وقتی درگیر شدیم با تاکتیک چکش و سندان، این کار را انجام بدهیم. این طرح را فرمانده سپاه تکاب، در جلسه شبانه طراحی کرد. مأموریت ما را هم مشخص کرد‌. صبح آماده شدیم و این‌ها هم آمده بودند تا پایه‌های خمپاره و تیربار و سلاح‌ها را پهن کنند که این هم خود داستانی داشت. سپس در ستون حرکت کردیم. ستونی که از نیروهای مختلف تشکیل شده بود و با هم چندان هماهنگ نبودند. موقع اذان و نماز صبح، گفتیم: «باید نمازمان را بخوانیم.»

اختلاف نظری هم آن‌جا با رفقا پیدا کردیم.

‌گفتند: «نه نماز نخوانیم و حرکت کنیم.»

گفتم: «اگر برویم ممکن است طول بکشد، ما نمازمان را می‌خوانیم.»

91

 

 

به هر شکل همان‌جا نمازمان را خواندیم. با این وضعیت، چند کیلومتری آمدیم و مسیرمان جدا شد. فاضل، رستمی و دو سه نفر دیگر از بچه‌ها در سرستون با هم حرکت ‌کردیم. مراقب بودیم که به صورت ستون حرکت ‌کنیم. بین ما و بقیه گروه فاصله افتاد و ما از وسط دو روستا عبور کردیم در جایی هم سگ‌های گله‌ها سروصدا کردند، ولی شناسایی نشدیم و ضدانقلاب هم نفهمید. در کمال غافل‌گیری، ضدانقلاب را دور زدیم. وقتی به بالای ارتفاع رسیدیم، دیگر هوا روشن شده بود. ما چهار، پنج نفر فقط بالا رسیده بودیم. بقیه عقب افتادند و فاصله زیاد شد. چون ارتفاع، شیب زیادی داشت. بعضی‌ها جعبه مهمات را بین راه رها کردند. بقیه افراد در راه بودند و نیروهای تازه رسیده هم، خسته و تشنه بودند. برادر جنت‌آبادی چند قممقه برداشت و بدون اسلحه و بی‌سیم رفت تا از چشمه پای کوه که در دید و تیررس ما بود، آب بیاورد. متوجه شدیم که نیرویی از ضدانقلاب هم، سر‌چشمه هستند. بی‌سیم نداشت، اگر هم او را صدا می‌کردیم، متوجه‌اش می‌شدند و احتمال اسارت یا شهادت می‌رفت. گفتیم: «با یک تیر دو نشان می‌زنیم،‌ هم ضدانقلاب را می‌زنیم، هم برادرمان از موضوع باخبر می‌شود.»

بنابراین به سمت ضدانقلاب تیراندازی کردیم. دوستمان، مخفی شد. چون ما مسلط بودیم، نفراتی از نیروهای ضدانقلاب تیر خوردند. چند نفرشان هم فرار کردند که در کمین بچه‌های خرم‌آباد و گرگان افتادند. ضدانقلاب در محاصره بود و به هر طرف که می‌رفت، در کمین نیروهای ما می‌افتاد. منتهی چون آرایش‌ نیروی ما طوری بود که تقریباً روبروی هم قرار گرفته بودیم، متأسفانه یک نفر از نیروها، در تیراندازی شهید شد. گمان بچه‌های خرم‌آباد بر این بود که احتمالا توسط نیروهای خودی تیر خورده ولی شاید هم ضدانقلاب زده بود. در آن‌جا، یک اختلاف نظر و دلخوری میان بچه‌ها پیش آمد.

92

 

 

با توجه به این اتفاق، چه تصمیماتی گرفتید؟

با فرمانده سپاه تکاب و سایر فرماندهان، جلسه ارزیابی عملیات داشتیم. در آن‌جا مشکلات را مطرح کرده و گفته شد که اصل فرماندهی در سپاه، مشاوره است و پاسدار، اهل نظر است. ما برای کمک، ایجاد امنیت، بهتر انجام شدن کارها و ندادن شهید رفته بودیم. ولی در همین مدت، یک نفر شهید داده‌ایم. پذیرش آن برای ما سخت است و به مواردی که عدم برنامه‌ریزی دقیق و کنترل عملیاتی نیروها توسط فرمانده، منجر به حوادثی شده بود را ذکر کردیم مانند این‌که اگر فرمانده، نیروهایش را خوب مدیریت می‌کرد، یا نیروهایش خودسر به گشتی که لازم نبود، نمی‌رفتند. اگر چینش نیروها ‌مناسب نبرد صورت می گرفت، اگر به خاطر سر و صدای الاغ‌ها بچه‌ها کشف نمی‌شدند، شهید و مجروح نمی‌دادیم. سخن ما این بود که برای عملیات‌های بعدی، نباید این‌طور باشیم و اگر اختلاف نظری بین ما پیش آمد، سبب درگیری بین نیروها نشود. این اتفاق برای ما خیلی ناگوار و دور از تصور بود.

پس از آن قرار بر این شد که محور انگوران تا پایگاه شیرمرد را با نیروهای کرج به همراه برادر کلهر پاکسازی کنیم. چون نگاه و تصمیم ما و برادر کلهر به هم نزدیک بود، تصمیم گرفتیم با هم این کار را انجام دهیم. به حالت گشت رزمی به روستایی که آن‌جا بود، رفتیم. پایگاه و امکانات ما هم در اولین مقر قرار داشت و ما در حال پیشروی، برای احیاء پایگاه شیرمرد بودیم.

93

 

 

 این امکانات چطور به شما رسیدند؟

با ماشین می‌رسید. همراه خودمان ماشین و دو بی‌سیم پی. آر. سی برده بودیم تا با سایر گروه‌های خودی و سپاه تکاب در ارتباط باشیم. در ساعات مشخصی امکانات و مهمات را به ما می‌رساندند. در نزدیکی تکاب به تخت سلیمان دو روستا بود. روستای ‌حسن‌آباد‌ که طی اشغال ضد انقلاب و درگیری‌های گذشته، سوخته بود. ساختمان دو طبقه‌ای که تابلوی دفتر حزب دمکرات بر آن نصب بود، دیدیم. کتاب­های سوخته زیادی در این دفتر بود. کتاب نیم‌سوخته‌ای را پیدا کردیم که ترجمه شده و در بارۀ تله‌های انفجاری جنگ ویتنام بود. تعداد تیراژ کتاب، بسیار محدود بود. در دویست نسخه چاپ شده بود. یعنی کتابی کاملاً سرّی، که دشمن برای آموزش استفاده می‌کرده است. آن‌ها هنگام فرار مقر را آتش زده بودند و کتاب نیم‌سوز شده بود. ما غیر از این کتاب، کتاب‌های سوخته دیگری پیدا کردیم.

 در روستای حسن‌آباد مستقر شدید؟

خیر. بعد از آن چون در روستا ‌آسیب‌پذیر بودیم، نماندیم. بالای روستا ارتفاعی بود. به آن‌جا رفتیم و شروع به تقسیم‌بندی و سنگربندی کردیم. سبک کارمان به این شکل بود که اگر قرار بود تنها یک شب در جایی بمانیم، حتماً سنگر و نگهبانی داشته باشیم. تیربار کالیبر پنجاه را مستقر کردیم و ایست نگهبانی را مشخص کردیم. تا این‌که شب شد، پس از خواندن نماز به کار کندن سنگر ادامه دادیم.

94

 

 

لحظاتی بعد متوجه شدیم در شیب ارتفاع، صدایی می‌آید. صدای چند چهارپا بود و کسانی که با آن‌ها می‌آمدند، به‌عمد سر و صدا می‌کردند تا به سمت‌شان تیراندازی نکنیم. نزدیک که شدند جلو رفتیم و دیدیم دو، سه نفر پیرمرد هستند که دو الاغ را بار کردند و مقداری آب و نان و گرمک و خربزه و چیزهایی مانند این به همراه داشتند. به آن‌ها گفتم: «‌این‌ها چیست؟»

‌با لهجه کردی‌شان گفتند: «کاکا این‌ها را برای شما آوردیم.»

تشکر کرده و گفتم: «مگر ما از شما چیزی خواسته بودیم؟»

‌با همان سادگی گفتند: «برای ما فرقی نمی‌کند، دمکرات هم بیاید ما می‌دهیم، شما هم بیایید ما می‌دهیم.»

به آن‌ها گفتم: «ما سازمان داریم که ما را پشتیبانی می‌کند و نیازی به این‌ها نداریم. تمام دارایی شما در این منطقه‌ی محروم همین چند گرمک است که در باغچه‌های خانه‌هایتان کاشتید و ما این‌ها را قبول نمی کنیم.»

گفتند: «نه و قسم خوردند که ما این‌ها را نمی‌بریم.»

قبول کردم و چون مسوول پشتیبانی ما نبود که از او پول بگیریم به بچه‌ها گفتم: «هر کدام هر چقدر پول دارید، بدهید.»

‌پول‌ها را بچه‌ها همان‌جا جمع کردند. ‌سه برابر قیمت آن نان و گرمکی که آورده بودند، شد. قبول نمی کردند. گفتم: «اگر نگیرید باید این‌ها را ببرید. چون با این آبی که شما آوردید ما می‌خواهیم وضو بگیریم و یا آن را بخوریم.»

در نهایت پول‌ها را گرفتند و خیلی تشکر کردند. گفتم: «ما از شما تشکر می‌کنیم و از شما می‌خواهیم که دیگر برای ما چیزی نیاورید، راحت باشید ما چیزی نمی‌خواهیم.»

95

 

 

‌آن‌ها نمی‌دانستند که وظیفه سپاه ایجاد امنیت است. به آن‌ها گفتیم: «ما برای برقراری امنیت منطقه آمده‌ایم و با شما کاری نداریم،‌ خیالتان راحت باشد،‌ به خانواده‌هایتان هم بگویید راحت بخوابند، از این پس کسی به شما تعدی نمی‌کند. برای ما هم چیزی نیاورید. اگر چیزی هم لازم بود ما می‌آییم و با دادن پول از شما می‌گیریم. شب را آن‌جا ماندیم و صبح فردا، حرکت کردیم.»

از این‌جا به کدام سمت رفتید؟

به سمت پایگاه شیرمرد رفتیم. وقتی رسیدیم به همراه برادر کلهر نگاهی به اطراف کردیم. ردّ خون شهدای پایگاه پس از گذشت یکی دو ماه از زمان شهادت و سقوط پایگاه، هنوز دیده می‌شد. علت سقوط پایگاه را از نظر جغرافیایی بررسی کردیم و متوجه شدیم که یکی از ضعف‌های اساسی‌اش این است که، یک جاده مستقیم تا نزدیک پایگاه می‌آید و از کنار پایگاه عبور می‌کند. یعنی کسانی که تردد می‌کنند، همیشه شما را می‌بینند و این غافل‌گیر کننده است. دلیل دیگر این‌که در اطراف پایگاه، پوشش گیاهی وجود داشت که در شب، موجب غافلگیری نیروها می شد. یعنی هر کسی می‌توانست در بین درخت‌ها خودش را استتار کند و جلو بیاید و نگهبان را غافل‌گیر کند.

 تصمیم گرفتیم پایگاه را به شکل سیصد و شصت درجه تقسیم کنیم. صد و هشتاد درجه نیروهای برادر کلهر و صد و هشتاد درجه هم نیروهای ما. سپس با تجربه‌ای که داشتیم، سنگرها را بزرگ‌تر کردیم و سه نفر را برای نگهبانی گذاشتیم و سنگرهای اجتماعی را چند نفره ساختیم. این چهار نفر را پشتیبان سه سنگر قرار دادیم. تا اگر در زمان درگیری به جایی نفوذ کردند،‌ سنگربندی بتواند این نفوذ و رخنه را ببندد.

96

 

 

برای این‌که از سنگر پشتیبانی کند؟

بله. تاکتیک است. همان شب که ما درگیر تقسیم غذا و سایر مسائل شدیم، متوجه شدیم ماشینی از دور می‌آید و بعد چراغ‌های ماشین خاموش شد و لحظاتی بعد، همان ماشین در جایی که ما دید نداشتیم شروع کرد به تیراندازی‌ کردن. ما سنگر گرفتیم و لحظاتی توقف کردیم و از طرف نیروهای برادر کلهر، آتشی بر روی آن‌ها و ماشین‌شان ریخته شد و آن‌ها متواری شدند و با چراغ خاموش در رفتند.

شب اول گذشت. فردا متوجه شدیم در اطرافمان رفت و آمد زیادی انجام می‌شود. آدم‌ها و گله‌ی حیوانات، می‌آیند و می‌روند. از طرفی ضدانقلاب هم، تبلیغات زیادی را علیه نظام انجام داده بود. نتیجه‌ی این تبلیغات این بود که هر روز در مسیری که ما می‌آمدیم، مردم را می‌دیدیم که تمام مال و اموالشان را سوار تراکتور کرده بودند و به سمت مناطق کردنشین مثل بوکان، کوچ می‌کردند.

از سال 1358 که بوکان سقوط کرده بود، ضدانقلاب در آن‌جا به دلیل وسعت منطقه و پشتیبانی‌ای که داشت، اعلام خودمختاری کُردی، کرد. مردم هم می‌خواستند از این منطقه به بوکان بروند. بعد از دو سه ماه که مشغول پاکسازی منطقه بودیم، مردم متوجه شدند که در درگیری‌هایی که انجام می‌شود ما به ناحق، کسی را نمی‌زنیم و بی‌دلیل درگیر نمی‌شویم . تبلیغات ضدانقلاب علیه نظام با عملکرد خوب و فرهنگی نیروهای سپاه و ارتش، رنگ باخت و مردم واقعیت را دریافتند.

97

 

 

مردم متوجه ماهیت ضدانقلاب هم شدند؟

بله مردم به میان ضدانقلاب رفته بودند و در حال برگشتن بودند. آن زمان ما در پایگاه مستقر شده بودیم. وقتی که مردم برمی‌گشتند و متوجه می‌شدند ما در پایگاه هستیم، نزد ما می‌آمدند و از ما اجازه می‌گرفتند. ما هم به آن‌ها می‌گفتیم که اگر مشکلی دارید بگویید. ما این‌جا غذا داریم و به شما غذا می‌دهیم تا دیگتان راه بیفتد. هر روز کسی را بفرستید تا به شما غذا بدهیم. هر خانواده که می‌آمد ما از سهمیه غذای خودمان کم می‌کردیم و به آن‌ها می‌دادیم، آن‌ها هم مردم صاف و ساده‌ای بودند و به همین اطمینان هر روز می‌آمدند و ما هم ظرف غذایی که بود به آن‌ها می‌دادیم.

شب دوم، متوجه شدیم که ماشین دیگری به سمت ما می‌آید. امشب برخلاف شب قبل، آمادگی داشتیم. به محض اینکه ماشین از آن سمت آمد در همان گردنه که آن‌ها چراغ‌های ماشین را خاموش ‌کردند و کمین زدند، ما سریع سنگر گرفتیم. به ما که نزدیک شدند، ‌با صدای بلند ایست دادیم. چراغ‌های ماشین روشن بود. گفتیم: «چراغ‌ها را خاموش کنید و از ماشین بیایید پایین.»

‌پایین آمدند. دو نفر را جلو فرستادند. شش نفر بودند که بازدیدشان کردیم و گفتیم: «این‌جا چه‌کار می‌کنید؟ چرا آمدید؟» چون ساعت آمدن آن‌ها، مانند قبل بود و ماشین هم شبیه ماشین دیشب بود. ولی مسلح نبودند. گفتند: «ما از روستا هستیم و داریم جایی می‌رویم.» به چهره‌شان که نگاه کردیم، مشکوک شدیم. چون چهره‌هایشان طبیعی نبود و آن موقع شب، آن‌ها به شهر نمی‌رفتند.

98

 

 

‌گفتیم: «می‌توانید بروید.»

بعدها فهمیدیم که این افراد خبرچین بودند، آمده بودند ببینند که ما مستقر شده‌ایم یا نه؟

برنامه‌هایتان برای روزهای بعدی چی بود؟

روز بعد با برادر کلهر با هم صحبت کردیم و تصمیم گرفتیم تا عملیات بعدی، نیروها ساکن نمانند. چون اگر ساکن بمانند آرام‌، آرام فرسوده می‌شوند. برادر کلهر خوش‌قامت بود و هیکل ورزیده‌ای داشت قرارگذاشتیم که صبح‌ها بعد از خواندن نماز صبح با صدای بلند، برادر کلهر را صدا کنم و بگویم: «کلهر... کلهر»

بعد از آن هر دو سریع به وسط پایگاه بیاییم و در آن‌جا با هم درگیر شویم. معمولاً کمی رجزخوانی می‌کردیم و بچه‌ها اطراف ما جمع می‌شدند و کف می‌زدند ما را تشویق می‌کردند، به هر شکلی کشتی می‌گرفتیم و گاهی همدیگر را رها می‌کردیم و شعر فردوسی می‌خواندیم. بعد از نیم ساعت که همه با نشاط و سرحال می‌شدند، از همدیگر جدا می‌شدیم. پس از آن، موقع خوردن صبحانه با هم گپ و گفتی داشتیم.

برای این‌که‌ بین نیروها فرسایش به‌وجود نیاید، چه‌ تمهیداتی داشتید؟

همانطور که قبلاً گفتم ما پایگاه را به 360 درجه تقسیم کرده بودیم و نگهبان‌ها را توجیه کرده بودیم که هر لحظه درخت‌هایی را که در جلوی چشمتان است، بشمارید. مثلاً اگر ده درخت یازده تا شد، می‌توانید شلیک کنید. چون دفعه قبل با درختچه‌ها، استتار کرده و آمده بودند و نیروهای پایگاه خودی را غافل‌گیر کرده بودند. ما از این تجربه‌ها استفاده ‌کردیم. کار دیگر ما این بود که منطقه را شناسایی کنیم و کار سوم که انجام می‌دادیم این بود که به مردم کمک کنیم. چون مردم که پس از چند ماه فرار برگشته بودند، پولی نداشتند و ضد‌انقلاب همه دارایی‌شان را گرفته بود. و مایحتاج مردم مثل نفت، تخم‌مرغ و سایر اقلام مصرفی و ضروری را به چندین برابر قیمت، به آن‌ها می فروختند. چون مردم دیر آمده بودند، باید محصولاتشان را زودتر جمع می‌کردند. ما هم نیروی کار زیادی داشتیم و برای اینکه اعتماد مردم را جلب کنیم تصمیم گرفتیم ضمن اینکه منطقه را شناسایی می‌کنیم، در جمع‌آوری محصول هم کمی کمک کنیم. به این ترتیب، نیروها هم فرسوده نمی‌شدند.

99

 

 

ما منطقه،‌ چشمه‌ها و گذرگاه‌ها را شناسایی می‌کردیم. بعد به همراه بیشتر بچه‌ها برای کمک به مردم در کشاورزی می‌­رفتیم. ما حدود پنجاه نفر جوان بودیم که اسلحه‌مان را روی شانه‌هایمان می‌گذاشتیم و از پیرزن‌ها و پیرمردها، کشاورزی را یاد می‌گرفتیم. با دو ساعت کمک‌کردن به مردم، کار دو روز آن‌ها را انجام می‌دادیم و دستمزدی هم نمی‌گرفتیم. خداحافظی ‌کرده و باز می­گشتیم.

کار دیگری که برای کمک به مردم انجام می‌دادیم این بود که چند نفر از دوستان برادر کلهر، از بچه‌های امدادگر بودند و دارو، لوازم پانسمان و کمک‌های اولیه داشتند. آن روستا هم جزء مناطق محروم بود. به آن‌ها گفتم: «خوب است چند نفری به روستا بروند و هر کاری می‌توانند برای اهالی انجام دهند و به مردم بگویند که پزشکیارند و اگر کسی بیماری دارد به او کمک کنند.»

باید بگویم این بچه‌ها، کمک‌های بسیاری به مردم روستا کردند. از ختنه نوزاد گرفته تا بسیاری کارهای دیگر و هر بار هم که به روستا می‌رفتند، اطلاعات زیادی را برای ما می‌آوردند. چون تا حدودی زبان کردی را متوجه می‌شدند. مثلاً ضد‌انقلاب، دیشب کجا آمده و نظر مردم درباره‌ی ضد‌انقلاب و ما چه است. مردم معتقد بودند ضد‌انقلاب به آن‌ها دروغ می‌گوید ولی ما نه تنها آسیبی به آن‌ها نمی‌رسانیم، بلکه کمکشان هم می‌کنیم.

100

 

 

 اتفاقی هم در پایگاه ساروق پیش آمد که بد نیست ذکر شود. در جایی با برادران ارتشی، جلسه‌ای داشتم. وقتی رسیدم بسیجی‌ای را دیدم که گوشی تلفن خط ارتش را گرفته و با آن طرف خط صحبت می‌کند. خط ارتشی که فرماندهان معمولاً ارتباط تلفنی برقرار می کردند دو طرفه بود. فقط خط فرمانده بود. این بسیجی، گوشی را گرفته و می‌گفت: «الو ... الو ... اِلچه، من فیدلم.»‌

‌آن برادر ارتشی هم، متوجه نمی‌شد که این چه می‌گوید. رسیدم و گوشی را از او گرفتم و سلام علیک کردم و گفتم: «ببخشید. او اشتباه کرده و گوشی را گذاشتم.»

گفتم: «چرا این کار را کردی؟»

به مسوول پشتیبانی گفتم: «اسلحه، کیسه‌ی خواب و وسایلش را بگیرید. او را به شهر ببرید تا برگردد و از منطقه اخراجش کردیم.»

قبلاً به همه نیروها تذکر داده بودم اگر کسی کار خلافی انجام بدهد، باید برود و اغماضی در کار نیست.‌ در منطقه‌ی جنگی اشکالات کوچک، بسیار بزرگ است. ما با زحمت زیادی با ارتش هماهنگ شدیم. حالا این فرد آمده و چنین کاری می‌کند.

101

 

 

ضدانقلاب دیگر به پایگاه شیرمرد حمله نکرد؟

با ضربه های پی درپی چنان زهرچشمی از ضدانقلاب گرفتیم که آن‌ها بعد از یک حمله کور و فرار در شب اول و یک تست با حضور خودرو در شب دوم و بعد از عملیات‌های بی‌امان ما، مجبور به فرار و عقب نشینی از روستاها به عمق منطقه و پایگاه قیزقپان‌ که مقر اصلی ضدانقلاب در منطقه بود، شدند. پایگاه شیرمرد در تخت سلیمان قرار داشت. در این پایگاه چند تا اتفاق افتاد. ضدانقلاب که به شدت ضربه خورده و کشته داده و عقب‌نشینی کرده بود، یک کمینی به ماشین غذای ما زده بود. می‌دانستند چه ساعتی برای ما غذا می‌آورند. ماشین غذا طوری می‌آمد که فقط یک وعده غذای گرم نصیب ما می‌شد. شام را هم به همراه ناهار و صبحانه می‌دادند و تا فردا کاری با ما نداشتند. بی‌سیم‌مان هم خاموش بود. فقط ما موقعی که نیازی داشتیم، به آن‌ها اعلام می‌کردیم. ضدانقلاب، در مسیر ماشین غذا کمین زده و با تیراندازی، جیره ما را سرقت کرده بود. آن شب ما با خرده نان‌هایی که بچه‌ها کنار سنگر ریخته بودند و از جیره غذایی، شام را خوردیم. برقراری امنیت‌ برای آوردن غذا دو روزی طول کشید.

یکی دو روز بدون غذا ماندید؟

بله و از جیره غذایی که همراهمان بود، استفاده کردیم. مقداری کنسرو و ... داشتیم که از آن‌ها استفاده کردیم تا این‌که دوباره تأمین برقرار شد. این کار را هم ضد‌انقلاب فقط برای اعلام حضور و موجودیت خودش انجام داد.

102

 

 

برای راننده چه اتفاقی افتاده بود؟

راننده با همراهش به محض تیراندازی، فرار کرده و گیر نیفتاده بود. آن زمان خبرهایی از روستا می‌آمد که مردم، طرفدار ضدانقلاب هستند. شب یکی از برادرهای پاسدار دیده بود در روستا، چراغ فانوس جابه‌جا می‌شود. روستا برق نداشت و مردم با فانوس رفت‌ و آمد می‌کردند. این پاسدار پشت کالیبر پنجاه آمده بود و در روستا تیراندازی کرده بود. روز بعد که برای گشت آمدیم، چند نفر از کردهای روستا جلو آمدند و سلام علیک کردند و گفتند: «شما دیشب به ما تیراندازی کردید و ما نزدیک بود کشته بدهیم، ما زائو داشتیم.»

ـ ما؟‌

‌ـ بله، از پایگاه شما، دیشب تیراندازی شده.‌

به آن‌ها گفتم: «شما بروید خودم رسیدگی می‌کنم.»

‌آن‌ها که رفتند به بچه‌ها گفتم‌: «دیشب چه کسی تیراندازی کرده؟»

‌گفتند: «آقای فلانی.»

103

 

 

‌به او گفتم: «شما برای چی تیراندازی کردید؟ قرار بود کسی تیراندازی نکند. حتی در موقع تیراندازی دشمن، ما نباید تیراندازی کنیم. پایگاه ما ثابت است و موقعیت سنگرها و تیربارهای ما کشف می‌شود. فشنگ‌مان هم محدود است. ما زحمت زیادی در روستا کشیدیم تا اعتماد مردم را جلب کنیم و شما با این تیراندازی همه کارهای ما را خراب کردی.»

او هم گفت: «آن‌جا چراغ روشن بود و فکر کردم آن‌ها ضدانقلاب هستند و تیراندازی کردم.»

یک تیم چهار، پنج نفره تشکیل دادم و به آن‌ها گفتم: «حرف‌هایی که‌ زدند را بررسی کنید.»

پس از بررسی گفتند: «دقیقاً در همان اتاقی که با چراغ رفت و آمد می‌کردند، زائو بوده و بالای سر زائو جای چند تیر کالیبر پنجاه هست، شانس آوردیم به او نخورده است.»

پس از آن، نامه‌ای نوشتم و این برادر سپاهی را به دادسرای نظامی معرفی کردم.

کار شما برای اهداف انقلاب بوده؟

بله. ما در کردستان شهدای بسیاری دادیم تا ثابت کنیم جمهوری اسلامی برای بهبود وضع و امنیت مردم آمده است.

104

 

 

اگر در مناطق و پایگاه‌های دیگر درگیر می‌شد، شما توانایی کمک به این مناطق را داشتید؟

بله. با وجود نیروهای کافی و کیفی در دو گروه پاسداران سپاه گنبد و سپاه کرج، ما به صورت استقراری و متحرک عمل می‌کردیم. پایگاه ما سمت شمال شرق منطقه تکاب بود و ما روستاهای اطرافمان را کنترل می‌کردیم و بر آن‌ها مسلط بودیم. آن طرف پایگاه یک منطقه وسیع کشاورزی بود که یک قسمت گندم بود و قسمت زیادی هم باغ انگور بود. روستای انگوران در نزدیکی پایگاهی به نام ‌شادآباد‌ بود. یک روز در پایگاه شیرمرد، بی‌سیم‌ را روشن کردیم. سر و صدای زیادی را از بی‌سیم شنیدیم. چون فرکانس بی‌سیم‌مان با پایگاه شادآباد یکی بود، متوجه شدیم از سپاه تکاب و ارتش که 45 کیلومتر فاصله دارند، کمک می‌خواهند و می‌گویند‌ که ضدانقلاب با یک نیرویی در حد یک دسته پانزده، بیست نفره به روستای انگوران آمده بودند که یارمتی جمع کند. ما شش نفر را توانستیم برای مقابله با آن‌ها بفرستیم.

صدای درگیری از دو سه کیلومتری می‌آمد. روی خط آن‌ها رفتم و به فرمانده‌شان گفتم: «که به‌زودی برای کمک به نیروهای شما می‌آییم.»

برادر کلهر و نیروهایش، در پایگاه ماندند و به همراه نیروهای شرق پایگاه، سوار دو تا ماشین شدیم. تا جایی که جاده بود رفتیم و بعد از آن زمین کشاورزی بود که ماشین نمی‌توانست برود. آقای بختیاری با بی‌سیم آن‌جا ماند، تا ما را با خمپاره پشتیبانی کند. ما پیاده شدیم. بچه‌ها را به خط کردم که حرکت کنیم. در همین زمان متوجه شدیم که دو نفر با لباس سپاه از پایگاه شادآباد، پشت سنگ‌ها سنگر گرفته و به سمت ما شروع به تیراندازی کردند.

105

 

 

فکر کردند شما ضدانقلاب هستید؟

بله. به بچه‌ها گفتم: «بخیزید.»

به بختیاری اشاره کردم که به فرمانده‌شان بگو: «که ما هستیم و تیراندازی نکنند.»

او با بی‌سیم، با فرمانده‌شان تماس گرفته بود. فرمانده‌ هم گفته بود: «به آن‌ها دسترسی ندارد.»

آن‌ دو نفر هم با دقت، تیراندازی‌ می‌کردند. ما آن‌ها را می­دیدیم و می‌دانستیم که سپاهی هستند. هر بار که بلند می‌شدیم، تیراندازی می‌کردند. هرچه فریاد زدیم خودی هستیم، نمی­شنیدند. درگیری بین ما و آن‌ها در شیار بزرگی به­شدت در جریان بود.

رودخانه آب داشت یا خشک بود؟

رودخانه کم آب بود. زیرا کشاورزان، از آب سرچشمه برای آبیاری زمین‌های زراعی استفاده می کردند و آب در مسیر ورود به رودخانه در فصول زراعی کم می‌شد. اگر بیشتر آن‌جا می‌ماندیم، دیر می‌شد. به برادرها گفتم: «بلند شوید بدوید.»

‌آن‌ها شلیک می‌کردند و ما به سمت آن‌ها می‌دویدیم. اولین امداد غیبی این بود که هیچ تیری به ما که حدود بیست، سی نفر بودیم، نخورد. وقتی به منطقه درگیری رسیدیم، دیگر نفس‌مان بریده بود. به نیروها گفتم: «سنگر بگیرید و آماده شوید.»

106

 

 

همه فریاد زدند: «بزنیم، بزنیم شان؟»

‌‌گفتم: «کدام یک از این‌ افراد را بزنیم؟»

 نمی‌خواستیم بی‌دلیل تلفات بدهیم. گفتم: «یک لحظه صبر کنید، فعلاً تیراندازی نکنید.»

دوباره همه گفتند: «برادر بارانی بزنیم؟»

گفتم: «نه».

در آن‌جا میان دو طرفی که با هم درگیر بودند، یک طرف می‌زد و طرف دیگر جلوی چشم ما به زمین می‌افتاد. جنگ بود و هر دو طرف شبیه هم بودند و لباس کردی داشتند. یکی دو تا از نیروهای برادر کلهر همراهمان بود و یک نفرشان به چریک فلسطینی معروف بود. او در لبنان و فلسطین دوره دیده بود. برای این‌که ضدانقلاب را گیر بیاندازد، رفت که آن‌ها را دور بزند. آن‌جا مشخص می‌شود کسانی که به سمت کوه می‌آیند، ضدانقلاب هستند. تا او بلند شد و از منطقه‌ی ما دور شد آن دو تا برادر، شروع به تیراندازی به سمت او کردند. چرا که ما را نمی‌دیدند، ولی چریک ما را دیده بودند. وسط ستون بودم. برادرهایی که سمت راست من بودند گفتند: «برادر بارانی، چریک فلسطینی را زدند.»

 به سمت آن برادر رفتم تا او را برگردانم و تلفات ندهیم. داشتم می‌دویدم و اسلحه در دستم بود. عناصر ضد‌انقلاب وقتی حضور ما را احساس کردند، بین درخت‌های انگور پخش شدند. سه نفر از آن‌ها آمده بودند به طرف ما تا زیر تاک‌هایی که آن اطراف بود، مخفی شوند. نمی‌دانستند ما در آن‌جا مستقر هستیم. برادران حسین فاضل و حسن رستمی‌ می‌گویند: «‌صدای درگیری قطع شده، برویم ببینیم منطقه درگیری چگونه است؟»

107

 

 

برادر رستمی با این فکر که شاید در پناه دیوار سنگی و تاک‌های انگور کسانی مخفی شده باشند، یک تیر بدون هدف به سوی دیوار سنگی باغ شلیک می کند. ناگهان یکی از سه نفر نیروهای ضدانقلاب، از پشت دیوار بیرون می‌آید و می‌گوید تسلیم ... تسلیم. در همین حین، یک نارنجک به طرف نیروهای خودی پرتاب می‌شود که داخل جوی آب افتاده و خنثی می­شود. فردی که تظاهر به تسلیم کرده بود، از نیروهای ویژه عملیات دمکرات، ورزیده و قدبلند بود که به طرف برادر رستمی با قصد خلع سلاح، نزدیک می‌شود. برادر رستمی بعد از چند بار اخطار، تیری به طرف او شلیک می‌کند که به پای ضدانقلاب اصابت می­کند. هم‌زمان یک نفر از پشت دیوار بیرون می‌آید و روی برادر فاضل از فاصله ده متری، اسلحه می‌کشد. فاضل، ماشه را می­چکاند که اسلحه­اش گیر می­کند و فرد ضدانقلاب به فاضل شلیک می­کند. خوشبختانه، تیر از کنار او رد شده و به او برخورد نمی­کند. سپس خود را به داخل گودال پرتاب می­کند تا از تیررس دشمن خارج شود.

این دو نفر مسلح بودند؟

بله. ضدانقلاب با تیری که برادر رستمی شلیک می‌کند، از پشت دیوار بیرون می‌آید. همزمان همه برادرهایی که آن‌جا بودند به جای این‌که به طرف نیروهای ضدانقلاب تیراندازی کنند، صدا زدند: «برادر بارانی ضدانقلاب. ضد انقلاب.»

108

 

 

 برای نجات نیروی چریک، در حال حرکت به سمت شمال منطقه بودم. یعنی جهتی که ضد‌انقلاب حضور داشت. و اصل ماجرا در سمت جنوب بود. وقتی صدای تیراندازی و انفجار نارنجک و صدای دوستان را شنیدم، اسلحه‌ام را روی رگبار گذاشتم و برگشتم و سه تیر شلیک کردم. برادران رستمی و فاضل بین ما و ضد‌انقلاب قرار داشتند. حین برگشت وقتی آن دو را دیدم، انگشتم را از روی ماشه برداشتم ولی تیرها شلیک شده بود. یک‌بار دیگر امداد الهی را دیدم. تیرها از وسط این دو برادر رد شده و به یکی از سه نفر ضد‌انقلاب اصابت کرده بود. پس از آن دو نفر ضد‌انقلاب را که مسلح بودند، خلع سلاح و بازداشت کردیم. پس از برگشتن به پایگاه، ضدانقلاب‌ها را با جیپ به تکاب فرستادیم که در آن‌جا بازجویی و محاکمه شوند. چون در صحنه درگیری، مسلح دستگیر شده بودند. فرمانده سپاه تکاپ هم با چهار نفر از نیروهای کماندو، برای سرکشی به منطقه رفته بود.

فرمانده سپاه تکاب برای سرکشی آمده بود؟

بله. برای بازدید از منطقه آمده بود. همه شهر از اخبار عملیات‌ها و موفقیت‌ها، مشعوف و هیجان‌زده شده بودند. البته این افراد، با ارتش هماهنگ بودند. چون کماندوهای ارتش، همراهشان بودند. ولی ما اطلاع نداشتیم. چهار نفر کماندو به همراه فرمانده سپاه و بخشدار، برای بازدید می‌روند. ضدانقلاب هم، در منطقه است. ما هم در منطقه درگیر بودیم. ضدانقلاب، فرمانده و همراهانش را می‌بیند. ‌گمان می‌کند ‌که آن‌ها برای شناسایی و گرفتن اسیر آمده‌اند. تیراندازی نکرده و مزاحمتی برای فرمانده ایجاد نمی‌کنند، تا آن‌ها را در دام بیاندازند. در منطقه، شیار بزرگی وجود داشت. بعد از آن یک پشته‌ی صاف و صد متر جلوتر یک‌جایی شبیه به بشقاب گود بود که کاملاً زیر ارتفاعاتی قرار داشت که ضد‌انقلاب بر آن مسلط بود. اگر کسی داخل آن محوطه قرار می‌گرفت، دیده نمی‌شد.

109

 

 

ضدانقلاب در آن محوطه‌ای که مانند بشقاب گود بود به فرمانده سپاه و همراهانش، تیراندازی کرده و آن‌ها را گیر انداخته بودند. ما بعد از حدود یک ساعت، متوجه این اتفاق شدیم. همان‌جا به تعدادی از نیروهای ارتشی و سپاهی گفتم: «به دو گروه تقسیم شویم. یک طرف شما بیایید و ارتفاعات را زیر آتش بگیرید و یک طرف هم گروه ما، جلو می‌رویم تا آن‌ها را از محاصره خارج کنیم.»

عملیات چطوری پیش رفت؟

طبق قرار برادر کلهر با گروهی از برادران در پایگاه ماندند. بقیه هم دو گروه شدیم و با دو ماشین رفتیم. آفتاب غروب کرده بود،‌ در سینه‌کش کوه به طرف جلو در حرکت بودیم. به ناگاه ما را از هر طرف به مسلسل بستند. غافلگیر شدیم. برادران زمین‌گیر شدند و فریاد می‌زدند: « برادر بارانی، دارند می‌زنند. ضدانقلاب دارد می‌زند.»

از جایم برخواستم و با صدای رسایی گفتم:‌‌ »نترسید... به پیش... به پیش... غلط می‌کنند تیراندازی ‌کنند، الان دخل‌شان را درمی‌آوریم.»

با این حرفم بچه‌ها روحیه گرفتند و همگی باهم به سمت بالا هجوم بردیم. به تاخت به سمت نیروهای ضدانقلاب تیراندازی کردیم. ‌منطقه کوهستانی بود و پستی و بلندی داشت. ضد انقلاب، دید خوبی نداشت. نیروهای ارتش هم، ارتفاعات منطقه را زیر آتش گرفتند و ما عبور کردیم. صد متر زیر آتش رفتیم. به فرمانده‌ سپاه، بخشدار و آن چند تا کماندو رسیدیم. وقتی آن‌ها را دیدم، گفتم: «شما بروید عقب. ما دشمن را سرگرم می‌کنیم.»

110

 

 

با دشمن درگیر شدیم. برادران ارتش هم، آتش مؤثری بر روی آن‌ها ریختند. توانستیم همه افراد را کمک کرده تا سوار ماشین شوند. پس از رفتن آن‌ها گروه ما پاسداران در آن دشت­گود، تنها مانده بود. ضدانقلاب که طی چند روز گذشته تلفات داده و زیر فشار سنگین عملیات‌های ما بود، به سمت ما تیر اندازی کرد. فرصت را مناسب دیده بود تا از ما تلفات بگیرد.

‌این صد متر را به هر ترتیب بود به عقب برگشتیم. آقای بختیاری وقتی متوجه شد که همه به پایگاه رسیده‌اند و ما نیامده ایم، نگران می‌شود و با ماشین دنبال ما می‌آید. زمانی که او رسید، نیروهای ضدانقلاب نیز به نزدیکی ما رسیده و به ماشین تیراندازی کردند. او در شیاری که آب کمی داشت حرکت می‌کرد. در ماشین را باز کرده سوار شدیم. هر کدام از بچه‌ها از ماشین آویزان بودند و او هم گاز می‌داد.

در حین حرکت سوار شدید؟

بله. آقای بختیاری راننده‌ای با تجربه و تیز بود. در گل و لای رودخانه با سرعت و مارپیچ حرکت می‌کرد و سر می‌خورد. او مسلط این کار را آن‌قدر ادامه داد تا همه سوار شدند. نیروهای ضدانقلاب هم آتش پرحجمی را به صورت رگباری و بی‌امان به طرف ما داشتند. تیرها به نزدیک و اطراف ماشین می‌خورد به طوری که چندین بار به نزدیکی رکاب ماشین به زمین خورد یا از بالای سرمان عبور می­کرد. سرعت و مانور بختیاری و تاریکی شب به کمک ما آمد. خوشبختانه پس از سوار‌شدن همه نیروها، سالم به پایگاه بازگشتیم.

111

 

 

این وقایع در چه تاریخی اتفاق افتاد؟

آخرین روزهای شهریور ماه است.

برنامه بعدی‌تان چی بود؟

ادامه عملیات‌های پاکسازی به عمق منطقه و دور کردن ضدانقلاب از شهر و روستاها برای تأمین امنیت.

کدام منطقه را باید پاکسازی می‌کردید؟

چوپلو.

چوپلو در کدام منطقه است؟

بعد از روستای ساروق به طرف غرب، روستایی است در غرب تکاب. آن زمان، منطقه و کشاورزها امنیت داشتند. پایگاه شیرمرد دوباره احیا شده بود. نیروهایی که از سمنان و مناطق دیگر آمده بودند، بر اوضاع مسلط شده بودند و ضدانقلاب جرأت تیراندازی و عرض‌اندام در شهر را نداشت.

یکی از ویژگی‌های پایگاه شیرمرد این بود که ما روزها به رودخانه بزرگ تخت سلیمان می‌رفتیم. بخصوص در روزهای گرم تابستان و زمانی که مأموریتی نداشتیم. چند نفر به نوبت، تأمین می‌ایستادند و بقیه آب‌تنی می‌کردند و لباس‌هایشان را می‌شستند، شنا می‌کردند و روحیه‌شان شاداب می‌شد.

112

 

 

عملیات پاکسازی روستای چوپلو چطوری انجام شد؟

پایگاه شیرمرد را تحویل دادیم. وسایلمان را جمع کرده و به تکاب آمدیم تا فردا عملیات کنیم. به سراغ بچه‌های خرم‌آباد رفتیم. برادر کلهر با نیروهای جدیدی که از سمنان آمده بودند، در پایگاه ماند و ما رفتیم. قرار شد گروهی از برادران ارتشی با ادواتشان ما را پشتیبانی کنند. با احتیاط جلو می‌رفتیم که تیراندازی شد. مردم روستای ساروق روی پشت‌بام آمده بودند و صحنه درگیری را تماشا می‌کردند. برادران ارتشی برای پشتیبانی از ما، چند شلیک کردند تا بتوانیم جلو برویم. برای اولین بار ترکش را به صورت عملی تجربه کردم. لحظه‌ای که به طرف ضد‌انقلاب می‌رفتم، احساس کردم پرنده‌ای از بالای سرم عبور کرد. بسیار نزدیک به کلاهم بود. نزدیک بود به صورتم بخورد. دنبال کردم تا ببینم چه پرنده‌ای است؟ دیدم با شیب ملایمی حدود پنجاه، شصت متر آن طرف تر چیزی به زمین خورد و گرد و خاک بلند شد. این‌جا برای اولین بار، ترکش را از نزدیک دیدم. وقتی نزدیک مقر ضد‌انقلاب رسیدیم، آن‌ها مقاومت می‌کردند. بالای روستای چوپلو که در میان کوه‌های بلند شاه بلاغی، زردکوه، تپه بزرگ، بیژن و سره قراردارد، پایگاهی داشتند که سنگربندی کرده بودند. آتش‌مان سنگین بود و حرکت‌ نیروها هم از دو سه محور بود. آن‌ها را محاصره کردیم. دیگر مقاومت نکردند. یکی، دو نفری ماندند و با درگیری و شلیک به سمت ما فرصت در رفتن بقیه را فراهم کردند. ما تیراندازی کردیم و وارد آن‌جا شدیم. آخرین نفر هم که شجاع‌ترین آن‌ها بود فرار ‌کرد. در یکی از سنگرها مستقر شدیم و تیراندازی می‌کردیم. آن‌جا، تجربه جدیدی را کسب کردم. این‌که تیراندازی در شیب و در زمین مسطح و ضدشیب، با هم متفاوت است. وقتی کسی در شیب حرکت می‌کند از زمانی که تصمیم می‌گیرید به او تیراندازی کنید، سه ثانیه طول می‌کشد تا شما شلیک کنید. اگر تیراندازی فنی کنید حتی اگر یک گام بردارد، پنجاه سانت از تیر شما پایین‌ آمده و تیر شما از بالای سرش عبور می‌کند. چون مربی بودم، تیرم را تعقیب کردم و دیدم تیر دوم و سومم به فاصله خیلی دور به ارتفاع می‌خورد. در نتیجه متوجه این اشتباهم شدم. قوزک پایش را نشانه گرفتم و زدم. وقتی قوزک را نشانه بگیری، تیر حتماً پنجاه سانت بالاتر می‌خورد. هنوز هم نفهمیدم که من زدم یا کس دیگری به او تیر زد، اما او افتاد. آدم ورزیده و قدبلندی بود. یک غلت پشت یک سنگ زد‌. برنو داشت. از هر جا که ما گلوله می‌زدیم، او تک تک سنگرهای ما را هدف می‌گرفت و شلیک می‌کرد. آن‌قدر مقاومت کرد تا این که غروب شد. به همراه بچه‌ها رفتیم و دیدیم خون­ریزی هم کرده بود ولی از آن‌جا فرار کرده بود.

113

 

 

برای شب چه کار کردید؟

شب تماس گرفتیم که برایمان غذا بیاورند. ماشین‌ را دیدیم که در حال آمدن است و گفته بودیم که بالای روستای چوپلو هستیم. ولی این ماشین که بی‌سیم نیز همراهش بود و مهمات و غذا می‌آورد، متأسفانه مستقیم به سمت روستایی رفت که ضدانقلاب در آن عقب‌نشینی کرده بود.

به اشتباه ادامه مسیر داد؟

ظاهراً بله. بعداً گفته شد که راننده نفوذی بوده است. چون وقتی می‌آمد به جای این‌که به سمت ما بیاید، راهش را کج کرد و به مسیر دیگری رفت. ماشین چراغ‌هایش روشن بود. چند نفر از بچه‌ها، مثل فاضل و رستمی بلند شدند و صدایش کردند که بگویند به سمت روستا نرو، آن‌جا ضدانقلاب است. لحظاتی بعد دیدیم ماشین از سمت دره آن طرف روستا با چراغ روشن رفت. راننده هم بعد از مدتی برگشت و به سمت ما آمد و گفت: «غذا و مهمات و ماشین را ضد‌انقلاب برد.»

ضدانقلاب، راننده را آزاد کرد؟

بله. به او گفتیم: «چه شد؟»

گفت: «آن‌ها جلوی مرا گرفتند و ترمز دستی را کشیدم و فرار کردم و آمدم بالا پیش شما.»

‌پس معلوم شد که او می‌دانست ما این‌جا هستیم. ضد‌انقلاب هم تیراندازی نکرد و صدایی در نیامد. در هر صورت، ما مستقر شدیم و شاممان را هم از دست دادیم. نیروها را تقویت کرده و جیره جنگی که از قبل داشتیم، بین خودمان تقسیم کردیم.

114

 

 

برای روز بعد چه برنامه‌ای داشتید؟

تأمین مواد غذایی و مهمات. صبح فردا نیروهایمان به همراه چند نفر بومی با ماشین پایگاه تکاب، رفتند تا پایگاه را دوباره تأمین کنیم و این‌جا تبدیل به یک پایگاه ثابت شود. ما هر جا را که از اشغال ضدانقلاب آزاد می‌کردیم، بر آن‌جا مسلط ‌شده و برای ایجاد امنیت، پایگاه می‌زدیم. صبح از بلندی منطقه را نگاه می‌کردم. گله‌ای از دور به طرف ما می‌آمد. دیدن گله‌ در آن منطقه کاملاً طبیعی بود. چوپانی هم می‌آمد که بقچه‌ی نانی در بغل داشت. از دور بدون چشم مسلح، آمدن آن‌ها را دیدم. چون رفت و آمد گله و چوپان امری عادی بود، توجهی نکرده و سرگرم کار دیگری شدم که ناگهان صدای انفجاری به گوشم رسید. آن چوپان، از نیروهای ضدانقلاب بود و آن بقچه نان هم، یک مین ضدتانک بود. مین را در شیار آبی ماشین رو کار گذاشته بود. نیسانی هم از آن‌جا رد می‌شد که متعلق به سپاه بود. راننده­ها طبیعتاً وقتی به جوی آب می‌رسند، توقف کوتاهی می‌کنند و دوباره به حرکت خود ادامه می‌دهند‌. ولی راننده‌های سپاه این کار را نمی‌کردند. ماشین که از شیار رد شده بود، مین هم عمل کرده بود. چون سرعت ماشین زیاد بود، چرخهای جلو از روی مین عبور می‌کند. ولی ترکش‌هایش به پشت نیسان برخورد کرده بود و افراد بومی که پشت ماشین بودند، ترکش خوردند ولی حالشان بد نبود. ماشین سالم ماند و رفت. بعد از این ماجرا متوجه شدیم که در جاده تردد نکنیم و از حاشیه‌ها رفت و آمد کنیم. ضدانقلاب فهمیده بود که با ما نمی‌تواند مقابله کند، به همین‌خاطر راه دومی را انتخاب کرده بود. گردان ارتش که یگان زرهی است بعد از حضور ما که در نقاط ناامن منطقه پیشروی و پاکسازی می کردیم و با هماهنگی بین ما و آن‌ها مقرر شد، استقراری عمل کند و ما متحرک. با این شیوه، استقرار امنیت در منطقه بالا رفته و مسیر تحرک ضدانقلاب محدود شد. نیروهای یگان ارتش در چندین پایگاه مستقر بودند. بدین ترتیب جناب سرگرد فرمانده گردان، طبق روش جاری به چندین پایگاه سر می‌زد. ضدانقلاب که در پی عملیات‌های متوالی ما با دادن تلفات و عقب‌نشینی بسیار ضعیف و محدود شده بود، از شیوه مین‌گذاری مسیرها برای اعلام موجودیت استفاده می‌کرد. سرانجام جناب سرگرد دلاور فرمانده گردان ارتش، با جیپ بر روی یکی از مین‌های ضدانقلاب رفت و روحش به ملکوت پرواز کرد و داغش بر دل و جان ما ماند.

115

 

 

تا کی در این پایگاه حضور داشتید؟

چند روزی تا استقرار کامل نیروهای سپاه خرم‌آباد، در پایگاه ماندیم. روزها هوا گرم بود و شب‌ها خیلی سرد. روز قبل با ضدانقلاب، درگیری داشتیم و آن‌ها را از آن منطقه خارج کرده بودیم. لحظاتی دلم گرفت و خواستم با خودم خلوت کنم از پایگاه بیرون آمدم. زیر پایگاه غاری بود. داخل غار رفتم. هوا خنک و خوب بود. اسلحه همراهم نبود. فکر کردم شاید درگیری پیش بیاید. برای همین با سنگ‌های داخل غار برای خودم سنگری درست کردم و داخل سنگر دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم. تقریباً بعد از یک ساعت، صدای تیراندازی شنیدم. سریع از غار بیرون آمدم و به سمت پایگاه رفتم. از بچه‌ها پرسیدم: «چه خبره؟»

گفتند: «درگیری شد و ما نگران شما شدیم.»

‌گفتم: «‌مثل این‌که به ما استراحت نیامده است، حالا چه شده؟»

برادر رستمی و یکی از بچه‌ها با هم به پایین پایگاه می‌روند تا آب بیاورند. در بین راه برای بچه ها، میوه‌ زالزالک می‌چینند. ضدانقلاب هم آن‌ها را به گلوله می‌بندد. نه تنها آب و زالزالک نمی‌آورند بلکه هنگام فرار، رستمی تیر می‌خورد. ولی چون ورزیده بود، شیب را با همین سرعت بالا می‌آید. او را به بهداری می‌فرستند. یکی از دوستان می‌گفت: «‌شما هم که نبودید، ما فکر کردیم شهید شده‌اید.»

بعد از این ماجرا، از مقر سپاه تماس گرفتند و گفتند: «شما مأموریت‌تان در پایگاه چوپلو تمام شده به نیروهای بعدی تحویل بدهید.»

اولین روز مهر‌ماه بود که پایگاه را به بچه‌های خرم‌آبادی و سمنانی تحویل دادیم.

116

 

 

 

 

سال 1359 ـ‌ سپاه گنبد کاوس،‌اولین اعزام نیروهای سپاه به منطقه غرب کشور، از راست: خودم، برادر حسینعلی بختیاری، احمد جنت‌آبادی،‌ ـــ‌، حسین فاضل،‌ بهمن فرزانه،‌ حسن رستمی

 

 

 

 

سال 1359 ـ‌ منطقه تکاب،‌پایگاه شیرمرد.

 

 

 

 

سال 1359 ـ‌ رودخانه پهلوان، از توابع تکاب. از راست:‌ یوسفی، ‌کریمی،‌ حسین‌علی بختیاری، خودم، شهید حمیدرضا باطنی

نشسته:‌ بهمن فرزانه

 

 

سال 1359 ‌ـ‌ منطقه تکاب، پایگاه شیرمرد

 

 

سال 1359 ـ بعد از آزادسازی بوکان از دست ضدانقلاب از راست:‌ـــ ،‌سیداحمد کهنه، خودم و حسین صوفی

 

 

سال 1359 ـ منطقه تکاب، نفر وسط سردار شهید یدالله کلهر و نفر آخر خودم

 

 

سال 1359 ـ منطقه تکاب، ارتفاعات کله‌قندی، از راست:‌ جعفر مؤذنی، خودم، ــــ، حسینعلی بختیاری

 

 

 

سال 1359 ـ کردستان، ایستاده از چپ: شهید علیرضا سرایلو،‌ حسین فاضل، ممشلی، محمدرضا مزینانی، جعفر قزلسفلو، ـــ، ‌اسماعیلی

نشسته از راست:‌ کوهساری، خودم، داوود قزلسفلو، سیدحسن حسینی، نفر وسط شهید خالداران، نفر آخر هم حسین صوفی

 

[1]ـ قهرمان، بعدها در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و در عملیات رمضان، برای جمع‌آوری اطلاعات، به خاک دشمن رفت و دیگر هیچ‌گاه بازنگشت.

[2] ـ ساروق نام روستای بزرگی بود که در کنار آن رودخانه‌ای قرار داشت. (راوی)

[3]ـ یدالله کلهر سال ۱۳۳۳ در روستای «باباسلمان» شهریار به دنیا آمد. پس از گذراندن دوران کودکی و دبستان به دلیل نبود امکانات در روستا، مقطع دبیرستان را در شهریار گذراند. سال ۱۳۵۳ به خدمت سربازی رفت و پس از آن به کار آزاد روی آورد.با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در جبهه‌های جنگ حضور یافت. یدالله کلهر در عملیات طریق‌القدس با سمت فرمانده گردان وارد عمل شد که به دلیل نبوغ و رشادت‌ها و خلاقیت‌هایی که از خود نشان داد، بعد از آن جانشین تیپ ‌المهدی شد. او در عملیات‌های فتح‌المبین، الی بیت‌المقدس و رمضان، به‌عنوان یکی از فرماندهان لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص)، مسئول محور و در عملیات والفجر مقدماتی، ‌جانشین تیپ نبی‌اکرم(ص)‌ بود. یدالله‌ کلهر در عملیات ‌کربلای ۵‌، ‌قائم‌مقام لشکر ۱۰سیدالشهدا(ع)‌ بود که به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

۹۹/۰۶/۲۹
محمد علی بارانی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی