فصل دوم
بسم الله الرحمن الرحیم
فصل دوم: دوران انقلاب اسلامی و عضویت در سپاه
قبل از اینکه بخواهیم وارد بحث ضدانقلاب بشویم، از آنجایی که شما فعالیتهای انقلابی داشتید، اگر خاطرهای از تظاهرات دارید، بفرمایید.
در راهپیمایی شهرهای مختلف، شرکت میکردم. در علیآباد، گنبد و مینودشت و شهرهای دیگر. در 19 آذرماه 1357 مصادف با تاسوعای حسینی، اعلام راهپیمایی شده بود. لباس اسپرت و کاپشن تنم بود. کتاب ولایت فقیه نوشتهی حضرت امام خمینی بههمراه عکس او را زیر لباس گذاشته بودم. چند دقیقهای از راهپیمایی نگذشته بود که نیروهای ژاندارمری، حمله و تیراندازی کردند. بین انقلابیون و نیروهای شاه درگیری صورت گرفت و آنها با ماشینهای ریو[1] با زیرگیری چند موتورسوار که همراه راهپیمایان بودند و با تیراندازی هوایی، مبادرت به متفرق کردن راهپیمایان کردند. سریع از خیابان اصلی به خیابان فرعی آمدم تا از محیط راهپیمایی جدا شوم. یک جیپ ژاندارمری که سه، چهار تا سرنشین داشت مرا دید و به دنبالم در خیابانهای فرعی افتاد، تا دستگیرم کند. سریع کاپشنم را در آوردم تا شناخته نشوم. اما با این وجود، نیروهای ژاندارمری شناختند و باز دنبالم کردند. سرعتم را زیاد کردم و از کوچههای فرعی عبور کردم و آنها هم دیگر نتوانستند به دنبالم بیایند.
19
در انقلاب چه فعالیتهایی داشتید؟
اوج راهپیمایی و تظاهرات انقلاب بود. به همراه دوستانم، مشارکت میکردیم. از طرفی شهربانی و ژاندارمری بنا به دستور و عمداً زندانیهای خلافکار را آزاد کرده بودند، که بهانهای شود تا مردم به ستوه بیایند و دست از تظاهرات و انقلاب بردارند. کرکره مغازه را پایین کشیدم و حدود شش یا هفت ماه مغازه را تعطیل کردم. دیگر وارد جریان انقلاب شده بودم. شبها اسلحهام را میآوردم و در محلهی خودمان، گروه گشت درست کرده بودیم و تا ساعت یک بعد از نیمه شب در خیابانها و محلات نگهبانی میدادیم و از مال و جان مردم حفاظت میکردیم. تا اینکه انقلاب اسلامی در روز بیست و دوم بهمنماه پیروز شد.
با پیروزی انقلاب اسلامی، تحرکات نیروهای ضدانقلاب در شهر زیاد شده بود. اوایل اسفند ماه به همراه گروهی از بچهها تصمیم گرفتیم عضو کمیتهی انقلاب اسلامی بشویم. از آنجایی که تیراندازی بلد بودم، به پاسگاه انتظامی رفتیم و یک اسلحه گرفتم و در مسجد امام موسی کاظم(ع) مستقر و کمیته را تشکیل دادیم. روزها از طرف کمیته انقلاب اسلامی، یک نفر در مسجد به بچهها آموزش نظامی و کار با اسلحه را یاد میداد. نزدیک یک ماه از پیروزی انقلاب اسلامی میگذشت. از طرف کمیته انقلاب اسلامی نامهای به دستمان رسید که باید بهطور رسمی ایست بازرسی گذاشته و فعالیتهایمان را در شناسایی نیروهای ضدانقلاب و خانههای تیمی بیشتر کنیم. از آنجایی که به فنون رزمی آشنا بودم و کار با اسلحه را بلد بودم، بهعنوان افسر کمیته انتخاب شدم و به همراه تیم متشکل از پنج نفر، فعالیتمان را آغاز کردیم.
20
در منطقه اتفاق خاصی هم افتاد؟
از طریق نیروهای انقلابی گالیکش تلفنی به مساجد گنبد خبر دادند که گروهی چماقدار در حال ورود به شهر برای ضرب و شتم و بهم ریختن مراسم روز دوازدهم دی ماه 1357 هستند. با شنیدن این خبر، جوانان انقلابی و غیرتمند گنبد در مساجد تجمع کردند و با چند وسیله خودشان را به گالیکش میرسانند. بعد از اینکه جوانان گنبد توانستند با همکاری روحانیت و مردم انقلابی چماقداران را به عقب برانند و با پایان گرفتن غائله سوار بر خودروها شدند تا به گنبد برگردند. در ابتدای شهر گالیکش، ورودی غرب گالیکش، و در مقابل پاسگاه ژاندارمری، اتومبیلها و مینیبوسهایشان توسط مأمورین ژاندارمری متوقف و پس از ضرب و شتم روحانی همراه آنان، با صدور ناگهانی فرمان آتش توسط فرمانده پاسگاه، خودروهای جوانان گنبدی به گلوله بسته شدند که در این واقعه تلخ و بهیادماندنی هفت جوان غیرتمند به نامهای نریمان نظری[2]، صفرعلی درستان[3]، علیرضا قزلسفلو[4]، سیاوش ناصری فخرآبادی[5]، محمود پیری شیرهجبینی[6]، بشیر مهدیزاده[7]، عباس فرقانی[8] در جریان مبارزه با مأموران رژیم پهلوی به شهادت رسیدند. تعداد زیادی از این جوانان نیز زخمی شدند که توسط مردم به بیمارستانهای گنبد منتقل شدند. این حادثه که پس از واقعه پنج آذر گرگان[9] روی داد اسباب جوش وخروش بیشتر مردم شد بهگونهای که مردم گالیکش برای تشییع پیکر پاک شهیدان و شرکت در مراسم بزرگداشت شهدا با پای پیاده مسافت گالیکش تا گنبدکاووس را طی کردند.
21
عضو افتخاری کمیته بودید؟
بله به صورت افتخاری عضو کمیته انقلاب اسلامی بودم. کارت شناسایی و اسلحه هم داشتم، اما هیچ حقوقی دریافت نمیکردم.
تا چه مدت عضو کمیته انقلاب اسلامی بودید؟
از روزهای اول پیروزی انقلاب اسلامی اوایل اسفندماه 1357 تا ورودم به سپاه، عضو کمیته انقلاب اسلامی بودم. چون تشکیل کمیته در مسجد صورت گرفته بود، از دفتر مسجد و فضای آن برای کارها استفاده می شد. از طرفی رفت و آمدهای مراجعین و مردم به مسجد نیز، امری عادی و طبیعی بود. لذا در آنجا، مکانی بهعنوان اسلحهخانه وجود نداشت. ما دو، سه گروه چندین نفری بودیم که هر گروه فرمانده و سرگروه داشت و مسوول کنترل و نظارت، گشت و ایست بازرسی، به صورت شیفتی بودیم. ناگزیر وقتی شیفت تعویض میشد مسوول شیفت باید تا نوبت بعدی، اسلحههای گروه را با خود به خانه میبرد و برای شیفت بعد همراه میآورد. چون وسیله هم برای حمل نداشتیم، در نتیجه اسلحهها را روی دوش گرفته با یک مسلسل یوزی برای حفاظت از اسلحهها، به خانه میبردیم. مدتها بههمین منوال سلاح حمل میکردم و اتاقم تبدیل به اسلحهخانه شده بود. بهطوری که مجبور بودم بهخاطر محافظت از اسلحهها، از خانه خارج نشوم. هنوز امنیت کاملی مستقر نشده بود. پدرم چندین بار تذکر داد که در رفت و آمدها بیشتر دقت کنم تا مورد تهاجم و کمین ضدانقلاب قرار نگیرم. این موجب دقت بیشترم در مراقبت از اسلحهها شد.
22
در روز رأیگیری 12 فروردین ماه 1358 چه فعالیتهایی داشتید؟
در منطقه به دلیل اینکه درگیری وجود داشت و ضدانقلاب فعالیت داشت. همه نیروها را بسیج کردیم و حفاظت از صندوقها و کنترل محورها نیروها را مشخص کردیم. در ورودیها و خروجی شهر ایست بازرسی گذاشتیم تا امنیت کامل برای برگزاری انتخابات برقرار باشد.
چهطوری عضو سپاه پاسداران شدید؟
برای جذب، به گزینش سپاه پاسداران گنبد رفتم و فرم گزینش را پر کردم. با توجه به ساختار تازه تأسیس سپاه و نیروهای محدود گزینش و تعداد زیاد داوطلب، ورود به سپاه کار تحقیقات میدانی چندماهه را میطلبید. من همچنان در کمیته انقلاب، مشغول امور جاری بودم تا سرانجام خبر دادند که برای مصاحبه باید به سپاه گنبد بروم.
در مصاحبه از شما چه سوالاتی پرسیدند؟
برادر سیداحمد میرحیدری دانشجوی اعزامی از تهران و فرمانده سپاه گنبدکاوس، مصاحبه میکرد. سوالات، بیشتر پیرامون موضوعات سیاسی و گروهها و نشریات آنان و مسائل منطقه و عقیدتی بود. زمان به کندی میگذشت و او با حوصله، سوالات را طرح و پاسخهای مرا مینوشت. بعد از دو سه ساعت، مصاحبه تمام شد و به من اعلام شد که پذیرفته شده ام. با هماهنگی دفتر گفتند: «در پایین ساختمان، برادر احمد قنبریان منتظر شماست تا به ستاد عملیات بروید.» برادر میرحیدری بعد از مدتی از سپاه گنبد به سپاه گرگان رفتند. در گرگان سازمان منافقین فعالیت گستردهای داشت. روز بیستوهشتم مرداد سال 1360 سپاه عملیاتی را که از قبل برای دستگیری منافقین طرحریزی کرده بود، به اجرا در آوردند و سرکردگان آنها را دستگیر کرده و به واحد اطلاعات سپاه گرگان، انتقال دادند. در آنشهر اوضاع بسیار مشوش بود. منافقین در همه جا نفوذ داشتند. در یکی از روزها که او در دفتر مشغول کار بود توسط زندانی منافقی که مشخص نبود چگونه سلاح کمری به دست آورده به شهادت رسیدند.
23
اولین آشنایی شما با احمد قنبریان اینجا بود؟
بله. این اولین برخوردم با احمد قنبریان بود. آن زمان، نیروهای جذب شده را برادر احمد که مسوول آموزش و فرمانده عملیات بود در معرض آموزش و آزمایش قرار میداد، تا بچهها را در بخشهای چندگانه عملیات، آموزش و تدارکات تقسیم کند. از ساختمان که بیرون آمدم وانت آبیرنگی را دیدم که راننده با کلاه مشکی و اورکتی نظامی پشت فرمان نشسته است. به طرف ماشین رفتم تا دستگیره ماشین را بگیرم. قبل از بازکردن در، ماشین بهسرعت حرکت کرد. ناگریز در ماشین را باز کردم و سریع پریدم داخل ماشین. با تعجب به برادر احمد نگاه کردم. او با لبخندی نشان داد که، آموزش و ارزیابیام شروع شده است.
به ستاد عملیات که رسیدیم، برگهای داد تا سهمیه لباس را از انبار دریافت کنم. وارد انبار شدم. پاسداری را با ریش سیاه و انبوه که قیافهای شبیه برادر احمد داشت، دیدم. مسوول تدارکات بود و شخصاً انبارداری هم میکرد. برگه را به او تحویل دادم. شماره پایم را پرسید. یک پوتین نو، روی پیشخوان گذاشت. قفسههای انبار پر از کیسههای لباس تکاوران نیروی دریایی بود. دستش را داخل کیسهای کرد و آستین یک پیراهن فرم نو را گرفت و بیرون آورد. روی میز گذاشت و از کیسه دیگر، یک شلوار فرم بیرون کشید. معلوم بود که شلوار قبلاً پوشیده شده است. ولی تمیز بود. لباسها را به من داد و گفت: «ظهر بیا، کارت دارم.»
لباسها را گرفتم و داخل آسایشگاه شدم. وقتی شلوار را پوشیدم، خیلی کوتاه بود. شلوار را گتر کردم. تقریباً بیست سانتی از ساق پوتین، بالاتر بود. به انبار بازگشتم تا شلوار بلندتری بگیرم. به انباردار گفتم: «برادر، این شلوار خیلی کوتاه است، در صورت امکان عوضش کنید.»
24
نگاهی بهم انداخت. قیافه و شلوار را که دید، لبخندی زد و زود خودش را جمع و جور کرد. با صلابت و اطمینان گفت: «ما طبق عدالت رفتار میکنیم. نخیر! نمیتوانم عوض کنم. بروید انتهای سالن تا خیاط برایتان اندازه کند.»
پیش خیاط رفتم. جوانی خوشاخلاق و مؤدب بود. سلام و علیک بسیار گرمی کرد. گفتم: «شلوارم کوتاه است.»
گفت: «سرپاچه شلوار دیگری را که بریدهام، به شلوار شما میدوزم. این شلوارها را اگر بلند باشد، میبُرند و اگر کوتاه باشد، وصله میدوزند.»
او موسی عربی بود. هنگام ظهر نزد مسوول انبار رفتم تا بینم با من چه کاری دارد؟ گفت: «باید از شبکه بهداری برای بچهها ناهار بیاوریم.»
آن روزها سپاه، آشپزخانه نداشت. مسوول تدارکات طبق هماهنگی از شبکه بهداری، به تعداد بیست، سی نفر غذا میگرفت. صبحانه و شام هم، نان و پنیر بود. وقتی سر و وضع خندهدار مرا با آن شلوار کوتاه دید، از خیرش گذشت و با یکی از نیروها رفت.
اولین روز چگونه گذشت؟
بعد از سوپ یا آشی که خوردیم، برادر احمد خواست از لحاظ آمادگی جسمانی، ما را تست کند. حدود ده پانزده نفری بودیم. به خطمان کرد و حرکت، خیز سه ثانیهای، انجام داد. گفت: «من سوت میزنم. شما هم بلند میشوید و میدوید.»
25
وقتی سوتهایش تمام شد، با صدای رسایی گفت: «تمام شد، بروید.»
مرا صدا کرد و گفت: «شما بیا.»
برگشتم. گفت: «اسمت چیه؟»
ـ محمدعلی بارانی.
ـ ورزشکاری؟
در این حرکتها متوجه شده بود که من حرکتها را سریعتر انجام میدهم. گفتم: «تقریباً بله.»
ـ چه ورزشی؟
گفتم: «کاراته.»
یکدفعه گارد گرفت و گفت: «بیا با من مبارزه کن، وسط همین صحنه.»
ـ نمیشود که همینجا مبارزه کنیم.
ـ چرا نمیشود؟
ـ رشتههایمان با هم فرق دارد. رشته شما بوکس است و رشته من کاراته.
ـ عیبی ندارد. شما با کارتهات و من هم با بوکس مبارزه میکنیم.
26
ـ نه. اینجا شرایط مناسب نیست. من پوتین دارم و آسیب میرسد و کلاسهای خاص خودش و داور و ... میخواهد.
ـ عیبی ندارد تو بزن.
ـ نه بیادبی است، شما فرمانده ما هستی.
لبخندی زد و گفت: «خوب برو.»
هنوز چند قدم دور نشده بودم، صدایم کرد و گفت: «بیا. تو مربیگری بلدی؟»
گفتم: «بله.»
گفت: «خیلی خوب ... میتوانی بروی.»
با توجه به اینکه ورزشکار بودید، به شما مسوولیتی نداد؟
بعد از مدتی بهعنوان سرتیم عملیاتی، انتخابم کرد. یک روز صدایم کرد و گفت: «اسلحه و تاکتیک بلدی؟»«
ـ بله. در کمیته یاد گرفتم.
ـ خیلی خوبه. در سطح شهر چند کلاس آموزشی اسلحه و تاکتیک دارم، سرم شلوغ است. دنبال کسی بودم که کمکم کند، شما می تونی؟
پذیرفتم. یکی از بچهها را صدا زد و دستور داد تا مرا با ماشین و سلاح، به محل کلاسها ببرد و دوباره به مقر سپاه بازگرداند.
27
کلاسها کجا برگزار میشد؟
در هفته، سه روز کلاس آموزش داشتم. اولی، آموزش سلاح در ساختمان کمیته امداد برای کارکنان کمیته. دومی، کلاس تاکتیک و سلاح در دانشسرای مقدماتی برای دانشآموزان بسیجی، سومی کلاس آشنایی با سلاح در مسجد حجتیه برای خواهران. این کلاسها تا شروع درگیری دوم گنبد، ادامه داشت. برادر احمد همان روز حکم مأموریت و حمل سلاح، برایم صادر نمود و از همان ابتدای ورود، مسیر آینده پاسداریام را مشخص کرد.
در این مدت، درگیر چه کارهایی بودید؟
درگیر فعالیتهای آموزش بودیم. بعضی روزها برادر قنبریان، بچهها را به ارتفاعات «آق امام» در منطقه آزادشهر میبرد و در کوه، ما را میدواند. بعد ما را تیمبندی میکرد. با میوههای کاج، به هم کمین میزدیم و درگیر میشدیم. درگیری ما، چهار ساعت طول میکشید. به همراه آموزشهای نظامی، زندگی پرنشاطی داشتیم.
بعد از چند روز برای اولین بار اعلام کردند دوره آموزش پاسداری در پادگان آموزشی امام حسین(ع) برقرار است. او از میان ما که به تعداد چهل، پنجاه نفر رسیده بودیم، برای دورههای اول، دوم، سوم گزینش کرد. دورهی اول پاسداری به مدت دو هفته بود. سهمیه اول را برای آموزش فرستاد. ما که دورهی دوم بودیم، مدت آموزش سه هفته شد. سپس همه ما را در دو گروه تیمبندی کرد و به اطراف منطقۀ خوشییلاق شاهرود که منطقه ای کوهستانی بین شاهرود و گنبد است، برد. اواخر پاییز بود و برف، چهره زمین را سفید کرده بود. من به همراه او و چند نفر دیگر از بچهها یک تیم شدیم و جلوتر رفتیم. احمد ماشین جیپ را که چهار نفر در آن بودیم در شیاری پارک کرد و ما از ارتفاع پر از برف، بالا رفتیم و در آنجا تیربار را مستقر کردیم. در ادامه مانور احمد، دو سه نفر از نیروهای ورزیده و سرتیم و مربی از جمله بنده و یک بیسیمچی را انتخاب و سایر نیروها را تیمبندی و مانور کمین و ضد کمین را برایمان توجیه کرد. به سایر تیمها نیز دستور داد با احتیاط و آرام، به منطقه حرکت کنند.
28
فرمانده در نقطهای که محل عبور اجباری ستون نیروهای آموزشی بود، ارتفاع سرکوب را انتخاب کرد. ماشین را در شیار کوه به دور از دید، استتار کردیم و به بالای کوه رفتیم.
وقت اذان ظهر شد. نماز را در بالای قله پر برف به امامت او خواندیم و بعد مستقر شدیم. بهطوری که طبق تقسیمبندی ایشان، هر کس یک شیار و دهلیز را باید مراقبت مینمود. از حرکت پیشروی نیروها برای اجرای عملیات ضدکمین استفاده میکردیم. با سهمیهبندی به هر یک از افراد، تعدادی فشنگ مانوری، پلاستیکی دادند و خود که تیرانداز ماهری بود تیر جنگی گرفت.
با سرتیمها از طریق بیسیم در تماس بود. پس از مدت زمانی، ستون نیروها نمایان شد. وقتی خودروها نزدیک شدند او با تیربار، سدآتش درست کرد. ماشینها متوقف شدند و تیمها طبق طرح توجیهی، به طرف ارتفاعات پخش شدند. طبق دستور او هر کدام از ما شیار و ارتفاعی را با تیراندازی به سمت نیروها کنترل میکردیم. نیروها باید با تاکتیک آتش و حرکت با تیرهای گازی مشقی و سرتیمها با تیرهای پلاستیکی برای اجرای عملیات ضد کمین، اقدام میکردند. همگان با سعی تمام دستور احمد را انجام میدادند. درگیری به شدت آغاز شد و نیروهای کمین به فرماندهی احمد، با همه تیمها مقابله میکردند. کار جدی بود. هرکس عقب میافتاد، یا رعایت گرفتن سنگر را نمیکرد و یا در موقعیت تیراندازی غفلت میکرد، احمد او را با زدن تیر جنگی در نزدیکیاش تنبیه میکرد. پس از مدتها درگیری و تلاش، تیمها از پای افتاده و خسته و با خشابهای خالی موفق به انجام عملیات ضدکمین و دستگیری تیم کمین نشدند. سرانجام احمد از طریق بیسیم، اعلام آتشبس کرد. نیروها در کف دره جمع شدند. در این درگیری چند نیرو با تیر پلاستیکی و یکی دو نفر با ترکشهای تیرجنگی که احمد به نزدیکی آنها زده بود، سطحی مجروح شدند. پس از توجیه، همگی سوار ماشین شده و به سپاه بازگشتیم. احمد طبق اعلام مرکز، تعدادی از نیروهای ارزیابیشده را با اولویت به تهران اعزام نمود و نیروهای باقیمانده را برای ادامه آموزش و سهمیهبندی بعدی و اینکه سپاه از نیروها خالی نشود، به ادامه خدمت دعوت کردند.
29
خاطرهی دیگری از دورههای آموزشی دارید؟
دی ماه آموزشهای ما تمام شد. ما را برای آموزش پاسداری به پادگان آموزشی امام حسین(ع) به تهران اعزام کردند. در دوران آموزش حوادث جالبی هم پیش میآمد. همزمان با آموزشهایی که طی میکردیم، مناطقی از جغرافیای ایران عزیز مثل کردستان درگیر آشوب و ناامنی بود. به همین دلیل به ما نیز سخت میگرفتند. هر شب یک جوری به خوابگاهها عملیات تاخت میزدند.
وقتی مربیها شب به سالن غذاخوری میآمدند و آن شب غذا هم کتلت بود، میدانستیم که امشب، خشمشب اجرا میشود. مترصد شروع عملیات در سالن غذاخوری بودیم. چند نفری که با هم بودیم در غذاخوری کنار پنجره باز مینشستیم و به محض قطع برق با اولین شلیک مربیان، از پنجره بیرون میپریدیم و زیر درختهای پر از برف میرفتیم و در آنجا مینشستیم و شام را میخوردیم و اگر متوجه میشدیم کسی میآید، سینهخیز میرفتیم. این مرحله مانور حدود دو، سه ساعت طول کشید. ما هم صحنه را تماشا میکردیم و بعد به خوابگاه میرفتیم.
آنها در خوابگاه، ارزیاب داشتند. در خوابگاه ما را در تیمهای چهار نفره سازماندهی کردند. در هر تیم یک نفر ارزیاب بود و ما از وجود ارزیاب، بیخبر بودیم. طبق برنامه هر شب بعد از اتمام کلاسها یک نفر موضوعی را طرح مسئله میکرد تا ارزیاب از پاسخها، سطح کیفیت و قابلیت نیروهای آموزشی را سنجیده و افراد مبتکر و خلاق را شناسایی کنند. همان شب بعد از پایان مانور خشم شبانه داشتم به طرف خوابگاه میرفتم. یک نفر به طرفم آمد و به اعتراض گفت: «این چه وضعی است؟ نمیگذارند شام بخوریم. شب حمله. روز حمله.»
30
گفتم: «اتفاقاً خیلی خوب است. باید آموزش، جدی باشد. چون ما در کردستان و جاهای دیگر مشکل داریم و باید آموزشها و تمرینها مستمر باشد.»
یکشب که حدس میزدیم خشم شب اجرا میشود، با بچهها تصمیم گرفتیم چهار تا تخت را به پشت در بچسبانیم تا نتوانند در خوابگاه را باز کنند. همینطور هم شد. هرچه کردند در باز نشد و ما آن شب در امان ماندیم. در حالی که در همه خوابگاهها، خشم شب زدند. شبهایی هم بود که ما را در میدان صبحگاه پر از برف، سینهخیز میبردند. بهطوری که تمام دکمههای لباسهایمان پاره میشد. بعضی از مربیها هم با تیرجنگی به اطراف بچهها میزدند. تا نماز صبح این جریان ادامه داشت. سپس آزاد میکردند. به هرحال این دوره با موفقیت به پایان رسید.
بعد از آموزش به کجا منتقل شدید؟
بعد از آموزش، ما به گنبد برگشتیم. در این مدت ارتش سرخ شوروی به افغانستان حمله کرده بود و امام هم بیانیهای در محکومیت این تعرض داده بود. برادر قنبریان، با یکی از گروههای اسلامی در افغانستان ارتباط برقرار کرده بود. در سپاه، سالن بزرگی بود که هم خوابگاه و هم نمازخانه بود. یک روز که برای خواندن نماز به آنجا رفتم، یک روحانی افغانستانی را دیدم که کنار احمد نشسته و مشغول صحبت بودند. او اشارهای به من کرد و گفت: «یکی او هست.»
سپس گفت: «یک خیز سه ثانیه بیا.»
31
بدون معطّلی، یکخیز رفتم و سر صف نشستم. متوجه شدم که احمد به آن روحانی میگوید: «شما بیا با ما برویم، ما سه نفر میآییم. آنجا یک پادگان به ما بدهید. بچهها را ما آموزش میدهیم، آماده میکنیم که از خودتان دفاع کنید. اسلحه و مهمات را هم از اینجا میآورم.»
منظورش از ما سه نفر یعنی خودش، من و سعید مرادی که او هم ورزشکار و بوکسور بود. احمد قنبریان نگاهی انقلابی داشت. آنقدر از کارش مطمئن بود که با ما مشورت هم نکرد. زیرا میدانست که هرچه بگوید ما قبول میکردیم. برای ما دستور فرمانده، مانند اطاعت از ولایت بود.
با توجه به حساسیت منطقه از آن دوران خاطرهای خاصی دارید؟
اواخر سال 1358، برای بررسی و گشت منطقه به صورت نامحسوس به همراه ماشین و راننده یکی از ادارات که خدمات دولتی به مردم میداد، به طرف گُلیداغ[10] رفتیم. با تجربه تلخ خلع سلاح پاسگاه مرزی در آن روزها، متوجه پایگاه هوایی شهرآباد شدیم. برای اطمینان از وضعیت حفاظت و امنیت آن که مبادا به سرنوشت دیگر پاسگاههای سقوط کرده به دست ضدانقلاب دچار شود و تسلیحات و مهمات و امکانات آن به غارت برود و مایهی ناامنی و درگیریهای جدید در منطقه شود، راهی منطقه آشخانه شدیم. قبل از ظهر به آنجا رسیدیم. پایگاه یک مسیر اختصاصی داشت که تردد ماشین و افراد کمتر صورت میگرفت. با نشان دادم حکم مأموریت وارد پایگاه شدیم. بچههای نیروی هوایی به گرمی از ما استقبال کردند. در همین حین اطلاعاتی از وضعیت پادگان و فرمانده آن که هنوز طرفدار نظام شاهنشاهی بود، به ما دادند. من و راننده را به دفتری دعوت کردند تا گزارش کامل و مبسوطی بدهند. وقت نماز و ناهار که شد به ناهارخوری رفتیم و در همان حال اطلاعات کاملی از محیط پایگاه به دست آوردم. پس از صرف ناهار و خواندن نماز با راهنمایی نیروهای پایگاه به دفتر فرماندهی که یک سرهنگ دو بود رفتیم. مدارک و نشریات گوناگون و رنگی که تصاویری از شاه و خانواده شاه روی جلد آنها بود، روی میز فرمانده قرار داشت. با اعتماد به نفس کامل و با روحیه انقلابی به تشر به فرمانده گفتم: «ما از شهرستان گنبد آمدهایم تا وضعیت پایگاه از لحاظ امنیتی و حفاظتی بررسی کنیم. ادامه دادم که جناب! شاه از ایران فرار کرده و انقلاب اسلامی پیروز شده است. آیا شما از پیروزی انقلاب و سقوط حکومت پهلوی اطلاع ندارید؟ این همه نشریه، تصویر و سند در محیط اداری پایگاه چه معنی دارد؟»
32
با شنیدن این حرفم قدری بهم ریخت و گفت: «هنوز دستور مشخصی از بالا صادر نشده است.»
در حال خارجشدن از دفتر به او گفتم: «میروم تا بخشهای دیگر را بررسی کنم.»
رو کردم به آجودان و گفتم: « از هر نشریه و اسناد موجود یک نسخه میخواهم تا آنها را به دادستانی گنبد، بهعنوان مدرک ببرم. سریع آماده کنید تا برگردم. »
گشتی در پایگاه زدم و پس از بازگشت دیدیم آجودان فرمانده، تلی از نشریات و عکسهای شاه و خاندان او را روی هم انباشته و آتش زده. از هر اتاقی نیز مجلات زیادی را میآوردند و در آتش میریختند. وقتی به نزدیک آتش رسیدم. حسابی گُر گرفته بود و آجودان در تلاش برای انهدام کامل عکسها و اسناد بود.
در این بازدید از پایگاه افسران جوانی که از کادر نیروی هوایی و راهنمای ما بودند و اطلاعات را به ما میدادند. وقتی این عمل ما را دیدند اظهار خوشحالی و شادمانی کردند. به آنها گفتم: ((میخواهم تعدادی از این مجلات و عکسها را بهعنوان سند به همراه گزارش وضعیت پایگاه به دادستانی با خودم ببرم؛ تا اقدام لازم انجام شود.»
آنها گفتند: «تا قبل از آمدن شما، فرمانده خیلی محکم طرفدار شاه بود. و با ضدانقلاب و طاغوتیهای منطقه در ارتباط بود. اما حالا ظاهراً ترسیده است و جا زده است. همین مقدار کافی است. بهتر است شما دیگر پیگیری نکنید.»
با حسن نیتی که از آنها دیدم. حرفهایشان را پذیرفتم. چون همان تهدید و تشری که کردم اثر خودش را روی فرمانده پایگاه گذاشته بود.
از دوستانی که با آنها آشنا شده بودیم، تشکر و خداحافظی کردم. تصمیم داشتم چند وقت دیگر دوباره به آنها سر بزنم و مجدداً بررسی کنم که با درگیریهای مختلف و موضوعات جدید منطقه و سیل حوادث که پیش آمد، آن موضوع نیز به فراموشی سپرده شد.
33
تصاویر شهدایی که در 12 دی 1357 آسمانی شدند
1358 ـ اردوی آموزشی در منطقه جنگلی شیرآباد، از راست: مسلمی، ــــ ، خودم، شهید فرقانی و حسن رستمی.
سال 1358 ـ نیروهای اعزامشده به آموزش پاسداری از سپاه گنبد کاوس به تهران، نماز جمعه دانشگاه تهران
ایستاده از راست: مصطفیلو، خودم، حسین صوفی
نشسته از راست: غلامعلی جمالی، علی مهقانی
سال 1358 ـ گنبد، نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
ایستاده از راست: سوری، غلامعلی جمالی، علیاصغر احمدپور، خودم، ـــــ،
نشسته از راست: شهید دادپور اعزامی از بابل، میرپور، شهید مصطفیلو، نعیمی
[1]ـ کامیونهای بزرگ حمل نیروهای نظامی
[2]ـ نریمان نظری پنجم شهریور ماه 1332، در روستای شیرهجین از توابع شهرستان سراب به دنیا آمد. پدرش بایرام، بنا بود و مادرش خدیجه نام داشت. تا دوم متوسطه درس خواند. سال 1354 ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد. در روز دوازدهم دیماه 1357، توسط عوامل رژیم شاهنشاهی براثر اصالت گلوله به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای امامزاده یحیی بن زید شهرستان گنبدکاوس قرار دارد.
[3]ـ در دهم تیرماه 1331، در روستای زیراسف از توابع شهرستان سراب به دنیا آمد. پدرش ذکرعلی و مادرش آمنه نام داشت. تا پایان ابتدایی درس خواند. سال 1351 ازدواج کرد و صاحب دو پسر و یک دختر شد. دوازدهم دیماه 1357 در گالیکش توسط نیروهای رژیم شاهنشاهی براثر اصابت گلوله به شکم و سینه به شهادت رسید. مزارش در گلزار شهدای امامزاده یحیی بن زید قرار دارد.
[4]ـ در یکم دیماه 1335، در روستای القجر از توابع شهرستان مینوددشت به دنیا آمد. پدرش محمدحسن و کشاورز بود. مادرش مهرنساء نام داشت. دانشآموز چهارم هنرستان در رشته برق بود. روز دوازدهم دیماه در گالیکش براثر درگیری با نیروهای رژیم شاهنشاهی شهید شد و در کنار دوستان شهیدش در امامزاده یحیی بن زید آرام گرفت.
[5]ـ سیاوش ناصری فخرآبادی در پانزدهم دیماه 1342 در شهرستان گنبدکاوس به دنیا آمد. پدرش حمید و باطریساز بود. دانشآموز چهارم متوسطه بود. روز دوازدهم دیماه 1357 با حمله نیروهای رژیم شاهنشاهی به شهادت رسید. مزارش در گلزار شهدای امامزاده یحیی بن زید زادگاهش قرار دارد.
[6]ـ در روز دوازدهم تیر 1328، در روستای شیرهجبین از توابع شهرستان سراب به دنیا آمد. نام پدرش عبدالله و نام مادرش نقط بود. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. راننده کامیون بود. سال 1353 ازدواج کرد و صاحب یک پسر و دو دختر شد. در روز دوازدهم دیماه 1357 با حمله نیروهای شاهنشاهی به شهادت رسید. مزارش در کنار دوستانش قرار دارد.
[7]ـ به
[8]ـ روز هجدهم فروردین 1340، در شهر بشرویه از توابع شهرستان فردوس به دنیا آمد. پدرش احمدمیرزا و مادرش زینب نام داشت. دانش آموز اول متوسطه بود. روز دوازدهم دیماه 1357 وقتی نیروهای رژیم شاهنشاهی حمله میکنند براثر اصابت گلوله در گالیکش شهید شد. مزارش در گلزار شهدای امامزاده یحیی بن زید قرار دارد.
[9]ـ
[10]ـ شهری از توابع شهرستان مراهتپه در استان گلستان ایران است.