بسم الله الرحمن الرحیم
فصل دوازدهم: مسوولیت دانشکده علوم و فنون نظامی
خانواده را هنوز به تهران نیاورده بودید؟
از سال 1365 که به تهران آمدم در دانشکدهای که مسوولش بودم زندگی میکردم و هنوز به آوردن خانواده فکر نکرده بودم. همسرم شاغل بود و نقل و انتقال در سازمان آموزش و پرورش از شهرستان به تهران، بسیار سخت انجام میشد. به جز اینها به تبعات روحی مهاجرت نیز باید فکر می کردیم. قطعا خانواده و فرزندانم در شهرستان آسایش بیشتر و در جمع فامیل شادتر زندگی میکردند.
به خانه هم نمیرفتید؟
هر ده روز یکبار به خانه سر میزدم. اوایل سال 1368 بود. بعد از جلسه، برادر طوسی مرا دید و گفت: «بارانی چهکار میکنی؟»
گفتم: «زندگی میکنم.»
ـ کجا؟
ـ توی دانشکده.
ـ یعنی شبها پیش خانواده نیستی؟
ـ نه.
ـ چطور؟
ـ مثل دوره دفاع مقدس.
ـ بارانی در دوران جنگ همه مردم میرفتند جبهه، اما الان همه برگشتند سر خانه زندگیشان، شما هنوز آواره هستید؟
ـ هنوز تصمیم جدی نگرفتهام.
278
این تلنگری بود که برادر طوسی زد که خانواده را به تهران بیاورم. پدر و مادر خانمم در این مدتی که به جبهه میرفتم و میآمدم همیشه در کنار همسر و فرزندانم بودند. تصورم این بود که بعد از اتمام درس به شهرستان برگردم. بعد از اتمام کارشناسی ارشد، به رئیس دانشگاه مراجعه و خواستم اجازه دهد به شهرستان برگردم.
گفت: «نه آقا این کار را نکن. شما رئیس دانشکدهای.»
در نبود شما همه کارها برعهده پدر همسرتان بود؟
بله. اول صبح میآمد همسرم و بچهها میبرد. اول بچه ها را به مهدکودک میبردند، بعد خانمم را به مدرسه میرساند. دوباره زمان تعطیل شدن مدارس به سراغ آنها میرفت و به خانهمان برمیگرداند. بسیاری مواقع هم نزد خودشان میبردند. زیرا طی سالهای گذشته که من در جبهه بودم و یا درس میخواندم، او نمیگذاشتند بچهها تنها بمانند و آنها را نزد خودشان میبردند.
پدر همسرتان فوت کردند؟
بله. در سال 1368 از دنیا رفتند.
279
روابط بین شما و او چگونه بود؟
ایشان برای من، پدری دلسوز و مهربان بود. بین ما رفاقت و دوستی زیادی بود. چندین مرتبه در سفر به شهرهای اصفهان، مشهد مقدس، زنجان، شاهرود، کرج و ... همسفر بودیم. بسیار خوش سفر بودند. دو سال اول زندگی هنوز ماشین تهیه نکرده بودم. حاج آقا خیلی توجه داشت که بدون وسیله نمانم و چند روز مرخصی در کنار خانوادهام، سخت نگذرد. او ماشینش را به من میداد. شبی که فوت شد، چند روزی بود که به مرخصی آمده بودم و ماشینش دستم بود، غروب به خانهشان رفتم و ماشین را دادم. خیلی اصرار کرد که ماشین را داشته باشم. تشکر کرده و گفتم: «فعلا کاری ندارم.»
ماشین را نبردم. گفت: «محمدآقا اگر از دنیا رفتم، مراسمام را خوب برگزار کنید.»
به او گفتم: «حاجآقا انشاالله صدسال سایه شما بر سر ما باشد.»
خداحافظی کردیم و رفتیم. دو ساعت بعد اطلاع دادند که او دعوت حق را لبیک گفته است. مرد بزرگ و خیرخواهی بود. مراسم تشییع و بزرگداشت او بسیار با شکوه برگزار شد. همانطور که خواستهاش بود. تا به آن موقع جمعیت مشایعی این چنین، جز در مراسم شهدا ندیده بودم.
280
چرا به شما وصیت کرد؟
چون آن شب در کنار ایشان بودم، سفارش شفاهی کرد. وگرنه او هر ساله وصیت خود را مینوشتند و تمام حساب و کتابهای خود را تسویه کرده بودند. بعد از فوت پدرخانمم بود که متوجه شدم از این به بعد مسوولیت دارم. تا آن موقع دلم به حضور و پشتیبانی او و مادر خانم عزیزم گرم بود و سالها عزیزانم را به خدا و آنها سپرده بودم و فرزندانم نیز به او وابسته شده بودند. تا آن روز خانه و زندگی داشتم ولی مسوولیت نداشتم.
چه زمانی با خانواده به تهران آمدید؟
سال 1368 رئیس دانشگاه دستور داد برای چند نفر از اعضای هیئت علمی دانشگاه، آپارتمانی را گرفتند و خانواده را به آنجا منتقل کردیم. به یاد دارم وقتی در تهران مستقر شدیم خانم هر روز صبح سرکار رفته و من، بچهها را که کوچک بودند، به مهد کودک دانشگاه میبردم. طبق روال کاری صبحها حدود ساعت شش صبح در محل کارم بودم. گذشته از اینکه این ساعت برای بیدار شدن بچهها زود و سخت بود. ساعت کار مهد هم با شروع ساعت اداری یعنی هفت و نیم صبح تا سه و نیم بعد از ظهر بود. برنامه و جلسات ما از هفت صبح شروع میشد و تا ساعت شش و هفت بعدازظهر ادامه داشت. من مجبور بودم بچهها را ساعت هفت صبح جلوی مهدکودک بگذارم به امید این که با آمدن سرویس مربیان و بازشدن مهد، آنها به داخل میروند. گاهی نیز پیش میآمد که سرویس تأخیر داشت و فرزندانم تا آمدن سرویس، بیرون مهد و در هوای سرد منتظر میشدند. طبیعی بود که آنها مناسب سن کودکی و بازیگوشی، همانجا نمیایستادند و برخلاف سفارش من مشغول برف بازی میشدند. سرماخوردگی هم از تبعات بعدی آن بود. مشکل بعدی، تفاوت ساعت اداری مهدکودک با ساعت کاری ما بود. بچه ها بعد از تعطیلی مهدکودک به دفتر کارم میآمدند تا بعد از پایان جلسات مختلف من، با هم به خانه برگردیم.
281
در هفته چند جلسه در سطح دانشگاه داشتیم. گاهی بچههای دفتر دانشکده هم با سرویس میرفتند و فرزندانم که از مهد به دفترم میآمدند با در بسته دفترم مواجه میشدند. یکی از همین روزها که در دفتر فرماندهی دانشگاه جلسه داشتیم و به طول انجامید، یکی از بچهها همراهم بود. او بعد از مدتی انتظار، وقتی میبیند من به دفتر برنگشتهام چون میدانست غالب جلسات خارج از دانشکده در دفتر ریاست دانشگاه است، به این امید به طرف دفتر آمده بود. در چند روز قبل برف سنگینی آمده بود. او خسته از ایستادن طولانی و گرسنه در باغچه به درخت کاجی تکیه میدهد. جلسه ما هم طولانی شده بود و هوا تاریک و سرد. پسر بیپناهم همچنان در تاریکی و سرمای شب زمستانی در پناه درخت نشسته و چشم به در خروجی در ساختمان ریاست دانشگاه دوخته بود تا من از جلسه بیرون بیایم. سرانجام جلسه تمام شد و نگران در مورد وضعیت بچه به سرعت به طرف دفتر کارم حرکت کردم. در تاریکی شب متوجه یک سیاهی در زیر درخت کاج شدم. شک کردم و پسرم را صدا زدم. بعد از چند بار، صدایی آهسته و خواب آلود جواب داد. این دوره جزو سختترین دوران زندگی خانوادهام بود. هر چند در این دوره بچهها از نزدیک افتخار دیدار با سرداران بزرگی چون برادر عزیز جعفری، بردارحسینی تاش و سردار استکی را داشتند و هنوز از سر به سر گذاشتنهای آن زمان آقایان، خاطرههایی به یاد دارند.
282
چه سالی وارد دانشگاه عالی دفاع ملی شدید؟
سال 1370.
در دانشگاه امام حسین(ع) همچنان مسوولیت داشتید؟
بله. همچنان مسوولیت دانشکده علوم و فنون نظامی را بر عهده داشتم.
در این دوره توفیق آشنایی و همکاری با دوستانی را پیدا کردم که همه توفیقاتم را مدیون همکاری و راهنماییهای مشفقانه و عالمانه آنها هستم. از جمله آقای سعید مقاری که مدتی را جانشین ایشان بودم و بعد ایشان به عنوان رئیس ستاد دانشگاه انتخاب شدند و بنده بهعنوان مسوول دانشکده جایگزین ایشان شدم. ولی همواره از پشتیبانی فکری جناب مقاری استفاده میکردم. آقای دکتر مقدم انسان عالم و متواضعی که در سمت معاونت آموزش دانشکده، همکاری بیدریغی در آموزش و برنامهها داشتند. آقایان دکتر سیدحسن حسینی و دکتر بهادر امینیان که در همه جلسات کارشناسی بدون هیچ چشم داشت مادی، هدایتگر علمی برنامهریزی دورههای دانشکده بودند. سردار هدایتی و جناب منوچهر شرفیان، جناب سیدمحسن براری، جناب یوسف مهربان، جناب حیدری، جناب شمس، جناب طاهری و دیگر عزیزانی که در دوره مدیریتم در دانشکده علوم و فنون نظامی، همه توفیقاتم را مدیون آنها هستم.
283
موضوع رسالهتان چی بود؟
رابطه توسعه اقتصادی و امنیت ملی بود.
چه تاریخی دفاع کردید؟
سال 28/10/1376 پایان نامه را دفاع کردم. در دوره ای که دبیر گروه نظامی در دانشگاه بودم. سردار جعفری، رئیس گروه نظامی سپاه بود. و با هم در ارتباط بودیم. یک روز سوال کردند: «شما نیروی کجا هستید؟»
گفتم: «نیروی زمینی هستم و از آنجا به دانشگاه امام حسین(ع) مأمور شدم.»
ـ شما باید برگردید؟ ما به شما نیاز داریم.
ـ شما با رئیس دانشگاه هماهنگ کنید، هر جا که لازم باشد آنجا کار میکنم.
در این زمان موضوع دیگری نیز پیش آمد بعد از پایان دوره نظری، که چند سال طول کشید، یک سری کارهای دید و بازدید از جاهای مختلف داشتیم. گروههای چندگانه، باید استراتژی نوشته و کارهای تحقیقاتی میکردیم. دانشگاه ارزیابیاش را از دانشجویان دوره برای مراکز مختلف میفرستاد. بعضی از این ارزیابیها را سازمانها میخواستند. چون بعضی از دانشجویان کمتر در دوره شرکت کرده بودند یا سطح علمی غیرقابل قبولی داشتند یا پایاننامه نگرفته بودند و میخواستند که اخطار بدهند به آنها که پایاننامه بگیرند و گزارش را دنبال کنند. با این لیستی که دانشگاه به مراکز مختلف داده بود شش سازمان مرا میخواستند. رئیس دانشگاه خودمان که معتقد بود چون از دانشگاه آمدم پس باید به دانشگاه برگردم.
284
در عین حالی که پیشنهاد داده بودم و شناسایی کرده بودم دو نفر دیگر از دانشگاه به ستاد فرستاده بودم، اصل را بر این گذاشته بود که از این تعداد افراد دو نفر را انتخاب کرده ولی دانشگاه برنامهاش این بود که باز باید به دانشگاه برگردم. نیروی انتظامی گویا در این ارزیابی مرا انتخاب کرده بود. به سپاه نامه زده بود که این نیرو را میخواهیم. دو بخش از بخشهای ستاد کل نیروهای مسلح هم برای مذاکره نماینده فرستادند. دیگری طرح و برنامه بود و همچنین اطلاعات و عملیات. هر دو نمایندههایشان آمدند و صحبت کردند. طرح و برنامه ستاد مشترک سپاه و دانشگاه عالی دفاع ملی هم مرا می خواستند. خودم هم به سردار جعفری گفته بودم: «اگر شما با رئیس دانشگاه هماهنگ کنید، مشکلی نیست در خدمتتان هستم.»
سردار محمدعلی جعفری؟
بله. سردار محمدعلی جعفری که در این دوره فرمانده نیروی زمینی سپاه بود. در عیادتی که از آقای جعفری در بیمارستان داشتم گفتند: «شما چهکار کردید؟»
گفتم: «منتظر شما هستم، شما هر چه بگویید!»
گفتند: «با رئیس دانشگاه هماهنگ کردم که شما به نیروی زمینی بیایید.»
گفتم: «چشم!«
285
غافل از اینکه دانشگاه و ستاد مشترک سپاه، تصمیمات دیگری دارند. به نیروی زمینی رفتم. گفتند: «شما سه گزینه دارید که در آموزش، عملیات یا طرح و برنامه نیروی زمینی فعالیت کنید.»
به او گفتم: «اجازه بدهید بررسی کنم.»
به ایشان پیشنهاد دادم که در معاونت طرح و برنامه مشغول به کار شوم و ایشان موافقت کردند. بهعنوان جانشین طرح و برنامه شروع به کار کردم. پس از مدتی از دانشگاه پیام آمد که «شما کجایید و کجا رفتید؟»
به دانشگاه رفتم و گفتم «در نیروی زمینی هستم.»
ـ برای چه؟
ـ برای اینکه شما درخواست نکردید.
ـ ما چه درخواستی بکنیم؟ شما نیروی خود ما و مسوول دانشکده بودید. طبیعی است پس از فارغالتحصیلی باید به دانشگاه برگردید. شما برای ارتقاء تحصیلی رفتید. نیرو وقتی در این چارچوب قرار میگیرد دوباره برمیگردد و مأمور میشود به آموزش. رئیس دانشگاه هم بسیار از شما دلخور است.
286
خدمت رئیس دانشگاه سردار دکتر حسینیتاش رسیدم. در زمان مسوولیتم در دانشکده، ارتباط خیلی خوب و صمیمانهای با هم داشتیم. یکی دو بار مرا تشویق کرده بود و اختیارات و امکانات مورد نیاز دانشکده را برآورده میکرد. او هم فرمانده شایسته، علمی و مدیر لایق و انسان ارزشمندی بود. گفتند: «چه شد؟ شما کجا رفتید؟ شنیدیم که رفتید در نیروی زمینی مشغول شدید.»
ـ بله! قصه این بود که آقای جعفری این چنین گفت و چنان شد.
گفت: «یک جایی جلسهای بین من و محسن رضایی و جعفری بود. جعفری گفت که آقای بارانی را به ما بدهید.»
در حضور آقای محسن رضایی سکوت کردم و چیزی نگفتم ولی اعلام رضایت هم نکردم.»
ـ شاید او سکوت شما را علامت رضایتتان دانسته است.
کمی ناراحت شدند و گفتند: «اگر هم قرار بود بروید، شما مدیر موفقی بودید. باید شما را تشویق میکردیم. جلسه تودیع می گذاشتیم.»
روزی به سردار جعفری گفتم: «دکتر حسینیتاش از اینکه از دانشگاه آمدهام، ناراحت است. شما یکی دو روز در هفته را اجازه بدهید به دانشگاه بروم.»
او راضی شدند. به دفتر معاون آموزشی دانشگاه که آقای دکتر علیآبادی بود، رفتم و گفتم: «آقای علیآبادی به هر صورت از دانشگاه رفتم ولی آینده خودم را در دانشگاه میبینم. میخواهم یکی دو روز بیایم و کار آموزشی و پژوهشی بکنم.»
287
بعد با هم به دفتر سردار دکتر حسینیتاش رفتیم. به او گفتم: « که تمایل دارم یکی دو روز در دانشگاه خدمت کنم.»
او هم مثل همیشه محبت داشتند و گفتند: «شما باید دانشگاه بیایید. حتی اگر هفتهای یک ساعت باشد.»
شبانه روز با چند نفر کار می کردم و درگیر ساختار نیروی زمینی بودیم. کمی هم در دانشگاه با رایانه و کاربردهایش آشنا شده بودم و اطلاعات دیگری هم جمع کردیم و داشتیم سازمان نیروی زمینی را به شکل هدفمندی درمیآوردیم. لشکرها و سازمانها و بخشها را مشخص کرده بودیم که چقدر از اعضای سازمان نیروی زمینی، ستادی و چقدر رستهای باشند. تقریباً کار تازهای بود. پس از مدتی از آموزش ستاد مشترک سپاه تماس گرفته و گفتند: «شما در تقسیماتی که رئیس کمیسیون تقسیم نیروی سپاه، انجام داده به قسمت طرح و برنامه ستاد مشترک افتادهاید و باید به آنجا بروید.»
هم در دانشگاه و هم در نیروی زمینی خدمت میکردید؟
بله!
چند روز در هفته بود؟
در هفته یک روز یا دو روز بعد از ظهرها برایم چهار واحد درس گذاشتند. به دانشگاه امام حسین(ع) می رفتم.
288
پایاننامهتان همچنان مانده بود و کار نمیکردید؟
پایاننامهام را کار میکردم، سال 1374 استادم جزو ستارهدارهای دانشگاه تهران شد و از دانشگاه تهران به وزارت خارجه مأمور شد. این مشکل جدیدی برایم بود. بیش از یک سال روی پایاننامه کار کرده بودم. تقریبا تمام شده بود. از آن طرف درگیر نیروی زمینی و کار طرح و برنامه بودم. یکی دو سمینار هم پیرامون این موضوعات، برگزارکرده بودیم تا در نیروی زمینی، ساختار جدید را طرح کنند. مسوول طرح و برنامه ستاد مشترک هم کارهای انجام شده را دیده بود و پیگیر بردنم به ستاد مشترک بود. نزد سردار جعفری رفته و اطلاع دادم که در تقسیمات، به طرح و برنامه ستاد مشترک سپاه افتادهام گفت: «خیلی خب، حالا چهکار کنیم؟»
گفتم: «شما با آقارحیم یک صحبتی بکنید. الان سرپرست طرح و برنامه نیروی زمینی شدهام، کارها هم مانده و باید انجام بدهم. تکلیف چیست؟»
ایشان با سردار صفوی صحبت کردند و بعد گفتند: «آقا سید کنار نمیآید، چهکار کنیم؟»
ـ شما هر چه دستور میدهید!
ـ فعلاً شما کار را در ستاد مشترک شروع کنید تا ببینیم چه میشود کرد؟
تصمیم بر این شد که فعلا به ستاد مشترک بروم. راننده هر شب از طرح و برنامه نیروی زمینی کارتابل روزانه کارهایم را می آورد. صبح برای بردن آنها میآمد.
بعد از مدتی به سردار جعفری گفتند: «اگر دو نیروی فوق لیسانس بدهید، بارانی را میتوانید بگیرید.»
یک فرد لیسانس را فرستادم که او را پس از مصاحبه نپذیرفتند و شخص خاصی را تقاضا کردند که با موافقت سردار، انتقال صورت گرفت.
289
پس جابهجایی صورت گرفت؟
بله. به همان یک نفر بسنده کردند. من هم در نیروی زمینی ماندم و در کنار کار، پیگیر نوشتن پایاننامه شدم.
مدتی گذشت تا به من پیغام دادند که فرمانده نیروی قدس آن زمان، سردار وحیدی و تیم کارشناسی آنجا، شما را برای مأموریت بوسنی انتخاب کردهاند. سردار جعفری هم موافقت کردند. دیگر در سازمان نیروی زمینی و طرح و برنامه کار تمام شده بود.
یک اتفاق دیگری هم آن موقع افتاد. سپاه برای دفاع مقدس، چهارده تیم تحقیقاتی تشکیل داد. سرتیمها مسوولین ارشد بودند. جزو تیم سردار جعفری بودم. این حالا زمانی بود که در نیروی زمینی بودم. قرار بود روی پروژه عملیاتهای محدود کار کنیم. من به همراه سردار سوداگر، سردار محرابی، سردار شادمانی و آقای دکتر اردستانی اعضای تیم بودیم. پروژه را کمی منضبط و مرتب کردم. بعد کارهایم بنا به ضرورت حضورم در بوسنی، سرعت بیشتری گرفت. در یکی از روزها که باجناقم حاجآقا چوپانی با خانواده مهمان ما بودند، به او تلفنی اطلاع دادند که برادر خانممان در سوریه مرحوم شده است. حاجآقا چوپانی با وزارت امور خارجه هماهنگی کردند و یکی، دو روز طول کشید تا ما توانستیم جنازه او را بگیریم و برای تدفین به شهرستان رفتیم. خب پدر و برادرخانمم قبلاً فوت شده بودند و در خانواده فقط چند خانم بودند که به حضور ما نیاز بود.
290
مأموریت شما عقب افتاد؟
بله. فقط توانستم در مرحله اول به دوستان خبر بدهم که برایم اتفاقی افتاده است. سوم و هفتم برادر همسرم را هم ما برگزار کردیم. جنگ بوسنی کمی فروکش کرده و به پایان خودش نزدیک شده بود و من بیتوفیق از حضور در آنجا در رفت و آمد به شهرستان برای برگزاری مراسمهای دو تن از عزیزانمان بودم. روزی در ستاد مشترک سپاه، سردار وحیدی را دیدم. بعد از حال و احوال پرسی گفت: «آقای بارانی چه شد؟ قرار بود شما با ما یک همکاری کنید و به بوسنی بروید.»
به او هم توضیح دادم و گفتم: «که من آماده بودم ولی حوادثی اتفاق افتاد که این توفیق سلب شد. دو تا از اقوام درجه یک در این فاصله زمانی مرحوم شدند. اول پدرم بعد برادرخانمم. میترسم سریال بشود.»
او خندید و از هم جدا شدیم. بعد از برگزاری مراسمها پیش سردار جعفری رفتم و گفتم: «اگر اجازه بدهید، سراغ کارهای خودم بروم.»
گفت: «چه کاری؟»
ـ من معلم هستم. از دانشگاه به اینجا و به ضرورت آمدم تا در خدمت شما و سپاه باشم. الان اجازه بدهید به کار تدریس مشغول شوم.
ـ هماهنگ میکنم شما به دانشکده علوم و فنون پیاده بروید و به عنوان مشاور مشغول شوید.
291
از معاونت طرح برنامه نیروی زمینی به دانشکده علوم فنون پیاده آمدید؟
از معاونت طرح برنامه نیروی زمینی به دانشکده علوم فنون پیاده که مربوط به نیروی زمینی بود، منتقل شدم. دانشکده علوم و فنون نظامی مربوط به دانشگاه امام حسین(ع) بود. آنجا فقط درس میدادم. در نیروی زمینی مدتی جانشین و بعد سرپرست طرح و برنامه شدم. سردار جعفری گفتند: «شما دانشکده علوم و فنون پیاده برو و مشاور باش.»
شما گفتید که برای عملیاتهای دفاع مقدس تیم تحقیقاتی تشکیل شده بود؛ در این تیم چه اقداماتی انجام میدادید؟
در همین تیم عملیاتهای دفاع مقدس. یک کاری را ارائه کرده بودم و آن این بود که پروسه پژوهش پیرامون عملیات را زمانبندی کرده بودم و این کار آن موقع خیلی بدیع و نو بود. آقایان دیگری هم بودند. در یک جلسهای که فرماندهان نظامی سپاه حضور داشتند، پنج دقیقه وقت خواستم که پیرامون دفاع مقدس چیزی بگویم. به سردار رضایی گفتم: «الان چند دهه از جنگ جهانی دوم میگذرد ولی تاکنون از زوایای مختلف در حال بررسی و به روز شدن است. یعنی در زمینههای گوناگون آن کار میشود. یک جایش تراژدی، یک جایش طنز، یک جایش تئاتر، یک جایش فیلم سینمایی و کتاب میشود و خیلی گسترش پیدا کرده، اما دفاع مقدس چه؟ حالا ما کتاب نوشتیم کتابها را کی بخواند! دفاع مقدس را باید از نگاههای مختلف به خصوص از منظر هنری دید. یک مقالهای هم در این زمینه داشتم و به او دادم. پس از خروج از جلسه به سردار جعفری گفتم: «اگر اجازه بدهید به دانشکده بروم و کارهای آموزشی و پژوهشی را ادامه بدهم.»
او موافقت کرد که به عنوان مشاور بروم. سرپرست دانشکده سردار جمشید نظمی، یکی از سرداران بسیار خوش اخلاق و پرتلاش دوره دفاع مقدس و از لشکر عاشورا بود.
292
برای دانشکده برنامه خاصی تدوین کرده بودید؟
قرار بود آقای نظمی از دانشکده برود. من رفتم و از نزدیک دیدم که دانشکده شرایط لازم و کافی را دارا نیست. اصلاً شباهتی به دانشکده نداشت. ما سالها در دانشگاه، دانشکده ایجاد کرده بودیم. گروههای برنامهریزی داشتیم و دوره های کاردانی و کارشنایی و ارشد را درست کرده بودیم و تجربه خوبی داشتیم. آنجا پنج آموزشگاه بود. آموزشگاه تکاوری، آموزشگاه پیاده، آموزشگاه ادوات، آموزشگاه چتربازی و آموزشگاه مخابرات. به سردار جعفری گفتم: «دانشکده یک دوره میخواهد. یک تیم تشکیل میدهم شما امکاناتش را بدهید. برای اینکه این دانشکده، دانشکده شود حداقل دو دوره کارشناسی میخواهد.»
با چند نفر از برادران باتجربهای که داشتیم دو دوره کارشناسی ناپیوسته منظم و کارشناسی ناپیوسته نامنظم را تعریف کرده، برای تصویب به دانشگاه فرستادیم. با مسوولین برنامهریزی دانشگاه و معاونت آموزش جلسه گذاشتیم و ایرادهایش را رفع کردیم و به نیروی زمینی فرستادیم. ازآنجا هم به ستاد مشترک فرستاده شد. پس از رفع چند ایرادی که ستاد گرفته بود، بالاخره ستاد مشترک تصویب کرد.
293
سردار جعفری در سالهای 1368 تا 1370 مسوول گروه نظامی سپاه بود. او برای تصویب هر واحد درسی اعم از دوره کارشناسی و کارشناسی ارشد تا قانع نمیشدند، نمیپذیرفتند. چون تحصیل کرده بودند به ارتقای آموزش هم کمک می شد. به هرحال این هم جزو مزیتهای این فرمانده بود. از ستاد نیروی زمینی حکم ما را به عنوان کارشناس و مشاور ابلاغ کردند. در این دوره جناب محمدرضا نوری بسیار تلاش و همکاری کردند. چون دوره تازهای بود از فرماندهی نیروی زمینی تشویق شدم. در این دوره سردار نظمی به بازرسی رفت. سردار استوار هم جابهجا شده بود. همان چیزی که پیشبینی کرده بودم، رخ داده بود من ماندم و دانشکدهای که پنج مرکز آموزش داشت.
دانشکده علوم پایه از دانشگاه جدا شده بود و به مرکزی در غرب تهران در پادگانی کنار پارک چیتگر منتقل شده بود. پادگانی که مربوط به پشتیبانی سپاه بود. خوابگاه هم برایش پیشبینی کرده بودند. بعد سپاه به توافقاتی رسید که ما این دانشکده را به چیتگر ببریم و آن دانشکده که از دانشگاه مادر دور افتاده بود به مجموعه دانشگاه به جای مکان قبلی ما جابجا شود. کارها گردن من افتاد که باید آنجا را جابجا کنیم. برای جا به جایی آقای جعفری زنگ زد که: «آقای بارانی جابجا شدی؟»
294
گفتم: «نه، همان جای قدیمی هستیم.»
گفت: «حالا چکار میکنی؟»
گفتم: «روزانه چند تا کامیون و تریلی را جابهجا میکنیم!»
در چیتگر سولههای بزرگی را گرفتیم. گروهها را با یک برنامه مدیریتی بردیم. یک تیمی هم بردیم آنجا و پاسدار خیلی خوبی به نام آقای شریعت که مسوول قرارگاه بود، مستقر کردیم. تمام وسایل را که بار میزدیم، یک تیم چند نفره باید امضا میزدند، مثل کردستان و جنوب که نیروها را جابه جا میکردیم. معاون هماهنگکننده دانشکده، نماینده حفاظت و نماینده فرماندهی امضا میکردند. یک درجهدار گذاشته بودیم که ماشین را با بیسیم ببرد که اگر این ماشین توی راه پنچر شد، یک ماشین دیگر که با لاستیک و سوخت گذاشته بودیم آماده بلافاصله جا به جا شود. چون وسایلی که میآوردند قیمت داشت و به هر صورت مربوط به بیتالمال بود. پنج نفر هم باید اینها را آنجا تحویل میگرفتند. شب هم نگهبان گذاشته بودیم. به این ترتیب طی یک فرآیند مدیریتی دقیق که نوشته بودم مرحله به مرحله همه اینها را جابه جا کردم.
چند روز طول کشید؟
دو، سه هفته ای طول کشید. چون امکانات زیادی بود هم زمان هم نیروهای آموزشی را فرستادیم به مرکز آموزشی آنجا و با آنها قرار گذاشتیم که بهشان امکانات و جیره بدهیم.
295
به هر صورت ساختمانها یکی یکی و پایاپای عوض میشد. یک ساختمان را تحویل میدادیم و به محض اینکه یک ساختمان به ما تحویل میدادند بلافاصله تجهیز میکردیم. کارگروه، آشپزخانه، خوابگاه دانشجویان را فعال میکردیم تا دانشکده فعال شد. همزمان با دانشکده افسری نیز هماهنگ کردیم تا فارغالتحصیلانی را که میآیند، به ما بدهند. البته فارغالتحصیلها را میخواستند به یگانها بفرستند اما گفتیم یک دوره کارشناسی ناپیوسته تصویب کردیم و میخواهیم دانشجو بگیریم. خلاصه دویست و شصت نفر از دانشکده افسری به ما معرفی شدند و یک گزینش برایشان گذاشتیم و از بین آنهایی که گزینش کردیم حدود هشتاد نفر را انتخاب کردیم و دوره را با دو کلاس شروع کردیم.
بعد از اینها یک تست سنگینی هم گرفتیم و چهل نفر را برای نیروهای نامنظم که چتربازی و کارهای سختتری بود، انتخاب کردیم پس از آن هم شروع کردیم به هیئت علمی گرفتن و آنهایی که تحصیلات فوقلیسانس داشتند را برای این کار انتخاب کردیم. برای مربیان قدیمی هم یک کلاس کارشناسی گذاشتیم که رشد کنند. آموزش ستاد مشترک سپاه ده، دوازده تا دانشکده داشت. دانشکده قدس، مقاومت، نیروی دریایی، دانشگاه امام حسین(ع) که خودش چند تا دانشکده افسری داشت اما در ارزیابی که همان موقع کرد ما را به عنوان دانشکده اول در بعضی ازموضوعات در طول همین مدت کوتاهی که آمده بودیم، انتخاب کرد. ما بعد از اینکه مستقر شدیم و یک مدتی گذشت اشکالات آنجا را رفع کردیم، خوابگاهها را درست کردیم.
296
به هرحال دانشکده شکل گرفت. دیگر کلاسها را بیشتر کردیم. ساختمان و محیطهای جدید ساختیم. فضاها را فعال و گسترش دادیم. کارهای تخصصی کردیم. تیراندازی، تربیتبدنی را در دورهها گنجاندیم. در این دوره که سرپرست و جانشین دانشکده بودم، مسوول کمیته هوابرد سپاه هم شدم. حالا در زمینههای دیگر اطلاعات و تخصص داشتم اما در این زمینه نداشتم. در نتیجه یک کلاس ویژه برای ما سه نفر گذاشتند. دوره چتربازی آموزشی را دیدم آن موقع تازه ورزش جدیدی به نام پاراگلایدر هم آمده بود آن را هم آموزش دیدم. بعد که یک خرده جلوتر رفتم با کایت هم پریدم. پس از مدتی برای اولین بار یک پاراموتور برای سپاه خریده شد، با همان مربیها به شیراز رفته و با پاراموتور دوره دیده و آنجا پریدم. پاراموتور پدیدهای بود و ما انتظار داشتیم که با این وسیله آدم جابهجا شود و در عملیات ویژه کاربرد داشته باشد. در این موضوع افتخار همکاری با سرداران عزیزی از جمله محمدرضا شعبانی و محمود عباس را داشتم. از مربیان خوب این دوره شهید احمد مایلی، مرحوم فاضل میرزایی، حسن مغفرتی مسوول کمیته هوابرد دانشکده وسپاه، سید اعرابی مربی تیراندازی و مسوول تربیت بدنی دانشکده بسیار آموخته و مرهون آموزشهای آن عزیزان هستم.
297
پایاننامهاتان همچنان نیمهکاره رها شده بود؟
اواخر سال 1375 بود که دوباره در پی دفاع از پایاننامه برآمدم. فرصت یک ساله ای داشتم که پایاننامه را تمام کنم. این دفعه به سراغ استاد تمام دانشگاه شهید بهشتی آقای دکتر عبدالعلی قوام رفتم و او را به عنوان استاد راهنما انتخاب کردم. استاد بسیار سختگیر و معروفی بود. انتظار داشتم که او یک نگاهی به پایاننامهام بیندازد و آن را امضا کند اما رویش یک جملهای نوشت که همه رشتههایم، پنبه شد. او به مبانی اصلی نگاه دیگری داشت. به همین خاطر دوباره از نو، پایاننامه را شروع کردم.
ارزش هر پایاننامه به سطح علمی استاد راهنما است. آن دورهای که با او پایاننامه را گرفتم یکی دو تا از همدورهایها نتوانستند با او کار کنند و رفتند. هفتهای یک بار به دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی میرفتم. او آنجا مسوول گروه بود ایرادات را میگرفت و تصحیح میکردم. استاد مشاور پس از دیدن محتوا گفت: «که شما پایاننامهات خیلی کاربردی است. اینجا که نوشتی رابطه امنیت با توسعه اقتصادی، بنویس توسعه اقتصادی ایران. یعنی عمومیاش کن. دولت هم این را با یک قیمت خوبی از شما میخرد. چون دولت الان دنبال پایاننامههای این سبکی است.»
298
با مطالعاتی که کردم دیدم که اقتصاد ایران مشکلات زیادی دارد. در مدیریت اقتصادی هم مشکل زیادی داریم، و اگر میخواستم اینها را بیان کنم به مسوولین برمیخورد. ضعفهای اساسی اقتصاد ایران را باید کشف میکردم. ولی متأسفانه ظرفیت انتقادپذیریی در مسوولین کم است. از اقتصاد ایران عبور کرده و اقتصاد شرق آسیا را که اقتصاد موفقی بود، بیان کردم. بعد روی کشورهایی مثل برزیل مطالعه کردم و با آمار و نمودار به شکل جهانی، آن را ارائه کردم.
البته پایاننامه را به نوعی دیگر، کتاب درسی کردم. مقاله هم نوشتم و تا به امروز هم از آن استفاده میکنم. چون خیلی خوب مطالعه کرده بودم و دو استاد راهنما و مشاور باعث شدند که دو نگاه مختلف را با هم جمع کرده، اطلاعات و سواد بیشتری پیدا کنم. در هر صورت پایاننامه را جمع کردم و به استاد دادم. در برخی قسمتهای پایاننامهام برای اینکه مستنداتش قوی باشد، از پنج منبع استفاده کرده بود.
حالا چند روز به تعطیلات هم داشتیم. پایان نامه را گرفتم و رفتم به سازمان پژوهش بسیج و با حروفچین هماهنگ کردم و کل سیستم را پشت ماشین گذاشته و بردم خانه او تا آن چند روزی که در تعطیلات بود، شبانهروز کار کند و تایپ پایاننامه به اتمام برسد. بعد از آن من برای پیشدفاعیه نزد استاد رفتم. در پیشدفاعیه اشکالات از نگاه استاد مشاور بررسی شد.
299
روز دفاعیه فرا رسید. پایاننامه را آماده کرده و سراغ استاد رفتم. او گفت: «در روزهای گذشته آقایی از پایاننامهاش دفاع میکرد در دانشگاه تهران که من استاد مشاور بودم، وقتی پایاننامهاش را دیدم پنج شش ایراد گرفتم اما آن ایرادها را رفع نکرد. در روز دفاع خانواده و دوربین و شیرینی آورده بود، اما آن شش ایراد و ایرادهای دیگر رو شد و کلاً پایاننامهاش قبول نشد. در هر صورت به یک نوعی دل ما را اینجوری خالی کرد. روز سختی بود در عین حال چون قبلاً پروژهها و کارهای علمی زیادی را انجام داده و سخنرانی و مقالههای متعددی را ارائه کرده بودم، پایاننامه را به خواست خدا در چهل و پنج دقیقه ارائه دادم. اساتید و داوران هم در چهل و پنج دقیقه نظرات و سوالهایشان را مطرح کرده و پاسخ گرفتند. به هر صورت در تاریخ 27/10/1376 پایاننامه با استاد راهنمایی آقای دکتر عبدالعلی قوام و استاد مشاوری آقای دکتر عباسلو رئیس دانشگاه، استاد تخصصی دکتر سیدعلیاصغر کاظمی و آقای دکتر تهامی، آقای دکتر طالبی و رئیس دانشکده آقای دکتر خلیلی، دفاع شد و موفق به فارغالتحصیلی شدم. بعد از آن عضو هیئت علمی دانشگاه امام حسین(ع) شدم. دانشگاه نیز تمایل نشان داد که به آنجا برگردم. از اینرو با مسول بازرسی نیروی زمینی صحبت کردم، او هم گردش کاریام را به سردار جعفری نوشت، به گردش کار اول جواب منفی داده بود. بازرسی مرا خواست و گفت: «فرمانده نظرش نیست شما بروید. چه کار کنیم؟»
گفتم: «نمیدانم. ولی خودم تمایل دارم بروم»
300
با سردار جعفری صحبت کردم. از بازرسی هم نوشته بودند: «که آقای بارانی با توجه به سوابقی که در دانشگاه داشته و تدریس میکرده به دانشگاه امام حسین برود.»
به هر حال با یک سال مأموریتم به دانشگاه موافقت کردند.
رئیس دانشگاه آقای افشار مرا به دفترشان خواست. او از فرماندهی نیروی مقاومت بسیج آمده بود. گفت: «شما یکی از این مسوولیتها را قبول کنید.»
معاونت دانشجویی، دو دانشکده و یک پژوهشکده را پیشنهاد داد. به او گفتم: «چند سالی است که از محیط دانشگاه دور بودم. اگرچه ارتباطم با دانشگاه قطع نشده و درس میدهم اما در هر صورت نیاز به یک بازنگری در اطلاعات دانشگاه دارم. بنابراین اگر اجازه بدهید یک مدتی در حاشیه کنار شما باشم و در جلسات شرکت کنم. بعد به توافق برسیم که چه کاری را انجام بدهم؟»
گفت: «خیلی خوبه.»
301
دانشگاه یک مقدار زیادی به سمت دانشجوی آزاد گرایش پیدا کرده بود. یعنی از کنکورسراسری هم دانشجو میگرفت و گزینش کمرنگ شده بود. مدتی از ورودم به دانشگاه گذشته بود. سر موضوعاتی که پیش آمد، آقای افشار نظرش این شد که یک تصمیم جدی بگیرد. حدود بیست روزی میشد که از دانشکده پیاده به آنجا رفته بودم. یک روز مرا صدا کردند و جلسه تودیع و معارفه گذاشتند و در جلسه گفتند: «که از امروز آقای بارانی معاون دانشجویی هستند.»
و از زحمات معاون دانشجویی هم تشکر کردند.
معاون دانشجویی و همکارانش ناراحت شدند. در این مدت برای اینکه دانشگاه را بیشتر بشناسم به همه قسمت ها سر میزدم. یکی از آن جاها معاونت دانشجویی بود. در آنجا می دیدم که همیشه صفها طولانی است و دانشجوها سرگردان یک امضا و این طور کارها بودند. بعد که بررسی کردم متوجه شدم که معاون دانشجویی و مدیران زیرمجموعهاش نیز همه دانشجو هستند. آنها سر کلاس میرفتند دانشجو هم که میآمد نامه بگیرد، مشکل پیدا میکرد. میخواست سهمیه بگیرد، کسی نبود نامه او را رسیدگی کند. بعضی دانشجوها هم کارشان آنجا درست نمیشد و به دفتر فرماندهی میرفتند. یعنی هر گاه میخواستید به دفتر فرماندهی بروید، در راه پلهها دانشجویان نشسته بودند. آنجا مستقر شدم اولین کاری که کردم سازماندهی خود ستاد دانشجویی بود. جلسهای گذاشتم و در آن جلسه به دوستان گفتم: «شما مخیر هستید انتخاب کنید. یا درس یا کار. خودم با درس موافقم.»
یکی از دوستان گفت: «شما رفتی درسهایت را خواندی حالا نمیگذاری ما بخوانیم.»
گفتم: «نه مخالف درس نیستم، بروید درس بخوانید.»
302
خلاصه ما با هم اختلاف سلیقه پیدا کردیم. آرام آرام سعی میکردم ایجاد نظم کنیم، صبحگاه درست کنیم و کارها را روتین کنیم. یعنی کاری را انجام بدهیم که به شکل صحیح افسر تربیت شود. مطالعاتش را داشتم و از قبل هم با موضوع آشنا بودم. از آن طرف هم دوستان رفتند با ستاد صحبت کردند که این آدمی که آمده، حرف کارشناسی را گوش نمیکند و آدمی است که میخواهد با نظرات خودش کار کند. از نیروی زمینی آمده با دانشگاه هم آشناست. خب میدانستند قبلاً مسوول دانشکده بودم. همه از نیروهای آن موقع بودند. همۀ مسائل را جمعبندی کردم و جمعبندیهایم را به آقای افشار دادم. او جمعبندی و پیشنهادتم را که خوانده بود، مرا صدا کرد و گفت: «یکسال و نیم است اینجا هستم، تازه به این موارد رسیدهام. ولی شما چه زود به اینها رسیدید!»
گفتم: «آقای افشار بنده از دانشگاه دور و بیگانه نبودم. مدیر تمام وقت میخواهم. مدیر دانشجو پذیر. باید دانشجو را درک کنیم و به او بها و خدمات بدهیم. اگر چنین کنیم او جوابش را به ما میدهد و حرف ما را گوش میدهد.»
رئیس دانشگاه قبول کرد و گفت: «حرف درستی است.»
303
گفتم: «دانشجو روی چمن خوابیده، بیانگیزه است. باید برود استخر شنا یاد بگیرد، در سالن چند منظوره والیبال و فوتبال بازی کند. در زمینهای چمن بدود. در جاهای مختلف و فضاهای مختلف، انرژیاش را تخلیه کند. ارائه خدمات در دانشگاه رأس ساعت چهار تمام میشود. دانشجویی که ساعت چهار کلاسش تمام میشود باید به سلمانی، کتابخانه، استخر و... دسترسی داشته باشد. اگر به عرضهکنندگان خدمات اضافه مزدی، حقوقی بدهیم تا پس از ساعت اداری بمانند، کمک بزرگی در حل مشکلات دانشجویان کردهایم.»
او همه شروط را پذیرفت و کارم را شروع کردم. بعد از مدتی خودم هم دیدم کار خیلی سختی است. تمایل داشتم آنهایی که با کار کردن من مخالفاند بتوانند کاری بکنند که آقای افشار هم پشیمان شود و مرا از معاونت دانشجویی بردارد. چون میدیدم اینها مرتب با هم جلسه میگذارند. اما زورشان نرسید. یک تکنیک مدیریتی بود که به آن رسیده بودم که زمان تغییر مدیران خیلی مهم هست. دقیقاً روز 24 اسفند که دانشگاه تعطیل میشد تا روز بیست فروردین مدیران را تغییر میدادم. این یک ماه، ماه تعطیلی دانشجو بود ولی زمان تعطیلی ما نبود. با مدیریت جدید در این زمان برای کار آماده میشدیم. بعد از عید وقتی دانشجو وارد میشد آسایشگاهش مرتب بود، غذایش مرتب بود کارهایش را کرده بودیم. بنابراین آمدیم روز بیست و چهارم اسفند مدیرهای دانشجویی جدید را آوردیم. یکی از آنها مسوول بهداری دانشگاه بود که دوره ارشد را گذرانده بود. او را از بازرسی گرفتیم و مسوول خدمات دانشجویی گذاشتیم. او در بهداری شخص موفقی بود و چون با دانشجوها کار کرده بود میتوانست در سمت جدید هم موفق شود. مدیر دوم مسوول مرکز روانشناسی دانشگاه بود که فوقلیسانس از دانشگاه تهران داشت، جانباز هم بود. دو نفر از افراد شایسته و مدبر را هم انتخاب کرده و کار را آغاز کردیم. رهب مخالفین را عوض نکردم. او را گذاشتم سر کارش بماند. ولی بقیه را عوض کردم. میدانستم که خودش یک روز میآید و میگوید: «مرا عوض کن.»
304
همینطورهم شد. بعد از مدتی آقای افشار رفت و آقای دکتر فضائلی که جانشین بودند، رئیس دانشگاه شدند. در این دوره خیلی توفیقات برایم پیش آمد. موارد زیر را به دقت اجرا کردیم:
1ـ مدیران تمام وقت حاضر در محل کار،
2ـ انضباط در خدمات دانشجویی،
3ـ اضافه کردن ساعات خدمات دانشجویی،
4ـ فعال کردن سیستماتیک کلاسها و فوق برنامه دانشجویی،
5ـ تجهیز و آمادهسازی سالنهای ورزشی تمام وقت در اختیار دانشجویان،
6ـ واگذاری وامهای دانشجویی بهصورت غیرمتمرکز به دانشکدهها.
7ـ برگزاری اردوی گزینش دانشجویی با هماهنگی فرماندهی دانشگاه و ستاد مشترک سپاه،
8ـ برگزاری گنگرههای شهدای استانی،
9ـ برگزاری اردوهای راهیان نور دانشجویی،
10ـ برگزاری کلاس تربیت راوی از بین دانشجویان داوطلب و مستعد سال آخری،
11ـ یک نواختی در نوع و کیفیت تغذیه و خدمات دانشجویی،
12ـ برگزاری اردوهای مرزشناسی برای دانشجویان از شمالغرب تا جزایر خلیج فارس،
13ـ تهیه وتدوین نظام تربیتی افسر مکتبی.
305
هفتهای دو روز مسوولین دانشجویی دانشکدهها را با دعوت از چند استاد متخصص در امورتربیتی و روانشناس جمع کرده و کار نظام جامع تربیت افسر مکتبی را شروع کردیم. هر بندی را که با هم بحث میکردیم، سعی میکردیم به یک جمعبندی برسیم. زمان جلسه را هم خارج از زمان اداری گذاشته بودم. این جلسات منتج به یک جزوه کامل و فصلبندی شد. با این محتوا که ما یک افسر را از کجا تا کجا ببریم؟ رزومههای تربیتیاش چه باشد؟ همه اینها را پیشبینی کردیم و کار خیلی خوبی از آب درآمد. کار دیگری که انجام شد این بود که اگر دانشجویی اخراج درسی میشد، صدمات زیادی را متحمل میشد از انگیزه هم میافتاد. شانسهایش را از دست میداد و باید به سربازی میرفت. یعنی دو ضربه خورده بود. هم تحصیلاتش نیمه کاره مانده بود و هم آیندهاش نامشخص میشد. در حقیقت اخراج از دانشگاه امام حسین(ع)، یعنی اخراج از سپاه. یک برچسب هم به او میخورد که این آدم مثلاً ضدانقلاب است.
بله این آدم که چند ترم درس خوانده و موفق نشده بود، وقتی اخراج میشد دیگر نمیتوانست دوباره بیاید و کنکور بدهد، چون زمان سربازیاش بود و طول مدتی که پیش ما بوده برایش سربازی حساب نمیشد. میرفت سربازی. بعد از سربازی هم هر جا میرفت استخدام شود، میگفت: «مدتی دانشگاه امام حسین(ع) بودم.»
میگفتند: «برو نامه بیاور.»
306
که از آنجا اخراج شده است. البته اخراجی به معنای اخلاقی نبود. به معنای درسی بوده است، برای هر دوی اینها آمدم این مسئله را طرح کردم و ریشهیابی کردم و برایش حل مسئله گذاشتم که یک گزینش دقیق داشته باشیم و دانشگاه امام حسین(ع)، دیگر دانشجوی ضعیف را نپذیرد. ما در هر ترم تعدادی اخراجی داشتیم.
خب دانشجوی معدل دوازده میآمد، در دانشگاه رشته مهندسی میخواند. ترم اول را به زور پاس میکرد. ترم دوم و سوم و چهارم میماند و بعد از دو سال اخراج میشد. البته در دانشگاههای دیگر هم این اتفاق میافتاد، اما صدایش درنمیآمد. اینجا صدادار بود. چرا که برای دانشجوی اینجا، خانوادهاش دست بالا میزدند و زن میگرفت دانشجو در زمان تحصیل حقوق میگرفت، کُد میخورد و پاسدار میشد. ولی پاسداریاش مشروط به فارغالتحصیلی بود و اگر فارغالتحصیل نمیشد از سپاه هم اخراج میشد. که این یک مصیبت بود، بنابراین دو تا کار کردیم. یکی اینکه دانشجوهایی که نتوانستند ادامه بدهند ولی بالای هفتاد و دو واحد را پاس کرده بودند، برایشان کاردانی صادر کردیم که بتوانند به خدمت ادامه دهند. دوم اینکه با ستاد مشترک سپاه هماهنگ کرده و گزینش را گرفتیم. در دانشگاه اردو گذاشتم. از کنکور به ازای یک پاسدار چهارده نفر میگرفتیم و از چهارده نفر، یک نفر را برای دانشگاه گزینش میکردیم. کار خیلی پیچیده و دقیقی انجام دادیم و امروز فارغالتحصیلان این دوره در دانشگاههای اول کشور، دکترا میخوانند و عضو هیئت علمی دانشگاههای مختلف شدند. این کار را سال 1379 انجام دادیم.
307
دیدار با مقام معظم رهبری، به همراه اساتید و دانشجویان دانشگاه عالی دفاع ملی
سال 1372 ـ در همایش تحلیل نبرد، سالن اندیشه دانشگاه امام حسین(ع)